My professor
My professor
Part:41
تهیونگ رو کرد سمت منی که داشتم نفس کم میاوردم و محکم فکمو تو دستام فشار میدادم...
تهیونگ:برو بیرون!
چشمام پر اشک شد و جئونو نگاه کردم که حالا بی رمق رو زمین نشسته بود....سرشو به دیوار تکیه داده بود و نفس نفس میزد....گردنش خیس عرق بود....دستاشو که تو دستبند بودن نگاه کردم...مشت نکرده بود...دستاش بی حرکت و بی جون بودن....پس کم کم داشت آروم میگرفت....با اینکه دلم میخواست جونمو بزارم کف دستم و اون لحظه تقدیمش کنم،بخاطر دستور برادرش،دو دل و نگران قدمای کرخت شدمو سمت پله ها کشیدم...مدام سرمو برمیگردوندم و با نگرانی نگاهش میکردم....تهیونگ دستشو برد پشت گردن جئون....پیشونیشو به پیشونیش چسبوند و چشماشو بست.....و جوری که انگار داره برای بار هزارم یه جمله رو تکرار میکنه گفت:
تهیونگ:چه میموندی چه میرفتی اون اتفاق میوفتاد.... حالا میتونی بشنوی؟.....اگر میشنوی سرتو تکون بده....
رومو ازشون گرفتم و اشکام سرازیر شد....پله ها رو بدو بدو طی کردم و وسط کتابخونه پخش زمین شدم....کف دستامو به زمین تکیه دادم و نفس نفس زدم...چه اتفاقی براش افتاده بود؟! اون حالش خوب نبود!
اصلا خوب نبود.....چطور میتونستم همه ی درداشو به جون بخرم؟!
صدای کمر پهنی که تهیونگ مدام به دیوار میکوبید تو سرم میپیچید....تصویر دیوار فلزی ای که به خاطر برخورد کمرش،فرو رفته شده بود از ذهنم پاک نمیشد....
تمام حرکات تهیونگ نشون میداد قبلا هم این اتفاق افتاده....حالا میتونستم حدس بزنم جریان خورد شدن اون موبایلا هم همچین چیزی بوده....اما چرا؟؟
بازم اونقدر افکارم منو بلعید که متوجه گذشت زمان نشدم...تا وقتی صدای قدمای مردونه ای رو شنیدم که بهم نزدیک میشد....
تهیونگ:باید حرف بزنیم. بلند شو
کنارمو نگاه کردم و پاهای کشیده ای رو توی شلوار اسلش مشکی دیدم....دهنم کاملا خشک شده بود....پاشدم و پشت سرش راه افتادم....چند بار سرمو چرخوندم سمت آزمایشگاه....وقتی فکر میکردم الان تنها اونجا نشسته قفسه ی سینم تیر میکشید!
تهیونگ در بالکنو باز کرد و وقتی رفتم داخل درو پشت سرم بست...سوز شدیدی به زیر لباسم نفوذ کرد...دست به جیب ازم فاصله گرفت و من از سرما لرزیدم...نیم رخشو نگاه کردم که داشت چراغ ساختمونای شهرو نگاه میکرد....اولین باری بود که چشماشو تا این حد غمگین میدیدم...
یه قطره خون از کنار چونه اش چکه کرد و من زخم لبشو نگاه کردم و دلم کباب شد...
خواستم دهن باز کنم چیزی بگم که آروم گفت:
تهیونگ:چه اتفاقی افتاد؟!
چی؟!یعنی من باید میدونستم چه اتفاقی افتاده؟!
هیزل:من...قسم میخورم نمیدونم.....هر چقدر پرسیدم....جوابی نداد...
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🫐
#فیک #رمان #فیکشن
Part:41
تهیونگ رو کرد سمت منی که داشتم نفس کم میاوردم و محکم فکمو تو دستام فشار میدادم...
تهیونگ:برو بیرون!
چشمام پر اشک شد و جئونو نگاه کردم که حالا بی رمق رو زمین نشسته بود....سرشو به دیوار تکیه داده بود و نفس نفس میزد....گردنش خیس عرق بود....دستاشو که تو دستبند بودن نگاه کردم...مشت نکرده بود...دستاش بی حرکت و بی جون بودن....پس کم کم داشت آروم میگرفت....با اینکه دلم میخواست جونمو بزارم کف دستم و اون لحظه تقدیمش کنم،بخاطر دستور برادرش،دو دل و نگران قدمای کرخت شدمو سمت پله ها کشیدم...مدام سرمو برمیگردوندم و با نگرانی نگاهش میکردم....تهیونگ دستشو برد پشت گردن جئون....پیشونیشو به پیشونیش چسبوند و چشماشو بست.....و جوری که انگار داره برای بار هزارم یه جمله رو تکرار میکنه گفت:
تهیونگ:چه میموندی چه میرفتی اون اتفاق میوفتاد.... حالا میتونی بشنوی؟.....اگر میشنوی سرتو تکون بده....
رومو ازشون گرفتم و اشکام سرازیر شد....پله ها رو بدو بدو طی کردم و وسط کتابخونه پخش زمین شدم....کف دستامو به زمین تکیه دادم و نفس نفس زدم...چه اتفاقی براش افتاده بود؟! اون حالش خوب نبود!
اصلا خوب نبود.....چطور میتونستم همه ی درداشو به جون بخرم؟!
صدای کمر پهنی که تهیونگ مدام به دیوار میکوبید تو سرم میپیچید....تصویر دیوار فلزی ای که به خاطر برخورد کمرش،فرو رفته شده بود از ذهنم پاک نمیشد....
تمام حرکات تهیونگ نشون میداد قبلا هم این اتفاق افتاده....حالا میتونستم حدس بزنم جریان خورد شدن اون موبایلا هم همچین چیزی بوده....اما چرا؟؟
بازم اونقدر افکارم منو بلعید که متوجه گذشت زمان نشدم...تا وقتی صدای قدمای مردونه ای رو شنیدم که بهم نزدیک میشد....
تهیونگ:باید حرف بزنیم. بلند شو
کنارمو نگاه کردم و پاهای کشیده ای رو توی شلوار اسلش مشکی دیدم....دهنم کاملا خشک شده بود....پاشدم و پشت سرش راه افتادم....چند بار سرمو چرخوندم سمت آزمایشگاه....وقتی فکر میکردم الان تنها اونجا نشسته قفسه ی سینم تیر میکشید!
تهیونگ در بالکنو باز کرد و وقتی رفتم داخل درو پشت سرم بست...سوز شدیدی به زیر لباسم نفوذ کرد...دست به جیب ازم فاصله گرفت و من از سرما لرزیدم...نیم رخشو نگاه کردم که داشت چراغ ساختمونای شهرو نگاه میکرد....اولین باری بود که چشماشو تا این حد غمگین میدیدم...
یه قطره خون از کنار چونه اش چکه کرد و من زخم لبشو نگاه کردم و دلم کباب شد...
خواستم دهن باز کنم چیزی بگم که آروم گفت:
تهیونگ:چه اتفاقی افتاد؟!
چی؟!یعنی من باید میدونستم چه اتفاقی افتاده؟!
هیزل:من...قسم میخورم نمیدونم.....هر چقدر پرسیدم....جوابی نداد...
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🫐
#فیک #رمان #فیکشن
- ۴۰۷
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط