فیکشنریندوهایتانی

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈  part 25 :

توی این به اصطلاح بازی یا بازنده می شدم و کلا کیش و مات از میدون به در می شدم و یا برنده می بودم که در اون صورت ریندو برای من می شد ولی اگه می باختم خودم و شانس و عشق اولم به طور کامل از دستم بیرون می رفتن .

جلوی خونه که وایستادم گوشیم با یه مسیج لرزید و بعد از اینکه بیرونش آوردم دیدم که یه پیام از ریندو بود .

نوشته بود : هفته دیگه تولد رانه ، اگه به بازی های مسخرت مربوط نمیشه بیا !!!

دقیقا همین رو با کلی علامت تعجب زیاد نوشته بود ‌.
انگار که مثلا نمیدونم ، یه کششی وجود داشت که نمی گذاشت بینمون فاصله بیوفته حتی اگه نسبت بهم گارد داشت .

کاری که باید انجام می‌دادم پایین آوردن این گارد ها بود ، انقدر پایین که دیگه نتونه بالا ببره و خودشو مثل یه پرنسس شیرین از چشم هام دور کنه .

هفته‌ی بعد ، زمانی که با پیراهن سیاه و پوتین های ارتشی مشکی که بند هاشو خیلی محکم با اون رنگ بنفش بسته بودم پشت در وایستاده بودم .

یه جعبه‌ی ساده دستم بود که خیلی رندوم برای ران خریده بودم ، صرفا برای اینکه دست خالی نرم .

به هیچ فشار اضافه ای روی ریندو نیاز نداشتم ، مخصوصا اینکه همچنان روی روابط قبلیم با ران حساس بود و نمی خواستم روی اون آتیش بیشتر بنزین بپاشم .

موهام ، که سیاه و براق روی شونه هام افتاده بودن و با یک سری روبان بنفش که بینشون بافته بودم .
دیدگاه ها (۳)

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

#آخرین_نگاه پارت ۳ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط