خلاصه یک کوتاه

خلاصه یک کوتاه

روزی روزگاری دختری از عمارتی نفرین شده فرار کرد ، هر چه میدوید باز به این عمارت نفرین شده بازمیگشت ...


پارت اول : حوا دختری پاک و معصوم وقتی قرار بود با دوستاش برن و یه کلبه سه خوابه رو اجاره کنن اما وقتی رسیدن اونجا صاحب خونه ( صاحب کلبه ) بهشون اخطار داده بود نزدیک عمارت نشن ولی گفته بود هرشب یه مردی یا در کل پسری جذاب با موهای مشکی و پوستی سفید ،چشمای طوسی و لب هایی مانند سیبی سرخ میاد توی حیاط تمام خانه ها از پنجره داخل خونه ها رو نگاه می‌کنه تا بتونه معشوق پنهانش رو پیدا کنه ، درکل حوا انگار روی این جذابیتی که از دهن اون صاحب خونه یعنی آقای خاکسار شنیده بود کراش زده بود حوا که داشت محو حرف زدن مرد میشد پرسید:« آقای خاکسار مطمئنی اون پسری که ازش میگین خطرناکه ؟! »
آقای خاکسار که مطمئن شده بود قضیه چیه فقط بهش خندید و سرشو تکون داد و سعی کرد جلوی اون لب های کج و کله اش رو بگیره و سعی به نخندیدن کنه و چیزی نگفت ولی دوستش شادی موضوع رو فهمید و روبه حوا گفت :« ببینم بری به اون خراب شده کارت ساختس! فهمیدی ؟! »
حوا لباشو خم کرد تا یکم مظلوم بنظر برسه اما شادی گفت :« مرض ، خر نمیشم مطمئن باش.» حوا آهی از سر بی‌حوصلگی کشید و با اخمی کیوت نگاش کرد اما تا اینکارو کرد یکی از پشت درخت سنگی رو ...
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم : سنگی رو به پهلوش پرتاب کرد اما وقتی حوا روبه درخت...

پارت سوم : بیهوش شدم و وقتی بهوش اومدم احساس سر درد داشتم و ...

خیلی وقته شروع کردن ام چون پاک شده بود نمی دونم چطوری دوباره...

خود خودتو عشق است😙💖

تهیونگ ات رو دید که میخواست بره بیرون سریع گفت: ات...ات: بله...

for me.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط