نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف³⁵
و بعد نیشخندی زد و گفت:یه جورایی انگار تو تنها نقطه ضعفشی
حالا فهمیدم توی این چند روز چقدر بهش وابسته شده بودم..
کنارش احساس آرامش و امنیت میکردم.
توی دلم تنها نور امید فقط تهیونگ بود..
سرمو انداختم پایین و شروع کردم به گریه کردن.
محکم از موهام گرفت و سرمو آورد بالا تا توی چهرهی نحسش نگاه کنم.
نگاه پر از نفرتشو توی صورتم چرخوند و گفت:میدونی میخوام با نقطه ضعفش چیکار کنم؟
و بعد موهامو رها کرد،دستشو روی بدنم رقصوند و ادامه داد:می خوام مال خودم کنم
این مردک چطور جرعت میکنه دستای کثیفشو به من بزنه؟
نفسم داشت از شدت گریه بند می اومد.
از بس تقلا کرده بودم کم کم داشتم از حال میرفتم.
با یه چاقوی مشغول بریدن طناب دورم شد و در آخر پارچه جلوی دهنم رو باز کرد.
حتی نای حرف زدن هم نداشتم.
به زور با صدای بی جونم گفتم:ازت..ازت متنفرم
خنده ای سر داد و محکم از دستم گرفت.
بلندم کرد و گفت:کارت تمومه خانم کوچولو
و بعد به سمت در رفت و بازش کرد.
از شدت گریه چشمام دیگه باز نمیشدن و نمیتونستم واضح ببینم.
منو داره کجا میبره؟
لحظه ای بعد وارد یه اتاق دیگه شدیم.
منو گذاشت روی تخت و خیمه زد روم.
داد بلندی کشیدم و از میون گریه هام گفتم:ولـــم کن..
سرشو نزدیک گردنم کرد،گردنمو بو کرد و گفت:سلیقه تهیونگ اونقدر هم بد نیست
گرمای نفس نجسش میخورد به گردنم.
همون امید کوچیکی که توی دلم بود هم خاموش شد..
دیگه همه چی تموم شد..
چشمامو بستم و فقط اشک ریختم..اشک هایی از جنس ناامیدی..
یهو با یه صدا چشمامو باز کردم..
صدای اسلحه میومد.
سومین بلند شد و گفت:از جات جم نمیخوری
و بعد رفت بیرون و درو قفل کرد.
یعنی ممکنه تهیونگ اومده باشه؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف³⁵
و بعد نیشخندی زد و گفت:یه جورایی انگار تو تنها نقطه ضعفشی
حالا فهمیدم توی این چند روز چقدر بهش وابسته شده بودم..
کنارش احساس آرامش و امنیت میکردم.
توی دلم تنها نور امید فقط تهیونگ بود..
سرمو انداختم پایین و شروع کردم به گریه کردن.
محکم از موهام گرفت و سرمو آورد بالا تا توی چهرهی نحسش نگاه کنم.
نگاه پر از نفرتشو توی صورتم چرخوند و گفت:میدونی میخوام با نقطه ضعفش چیکار کنم؟
و بعد موهامو رها کرد،دستشو روی بدنم رقصوند و ادامه داد:می خوام مال خودم کنم
این مردک چطور جرعت میکنه دستای کثیفشو به من بزنه؟
نفسم داشت از شدت گریه بند می اومد.
از بس تقلا کرده بودم کم کم داشتم از حال میرفتم.
با یه چاقوی مشغول بریدن طناب دورم شد و در آخر پارچه جلوی دهنم رو باز کرد.
حتی نای حرف زدن هم نداشتم.
به زور با صدای بی جونم گفتم:ازت..ازت متنفرم
خنده ای سر داد و محکم از دستم گرفت.
بلندم کرد و گفت:کارت تمومه خانم کوچولو
و بعد به سمت در رفت و بازش کرد.
از شدت گریه چشمام دیگه باز نمیشدن و نمیتونستم واضح ببینم.
منو داره کجا میبره؟
لحظه ای بعد وارد یه اتاق دیگه شدیم.
منو گذاشت روی تخت و خیمه زد روم.
داد بلندی کشیدم و از میون گریه هام گفتم:ولـــم کن..
سرشو نزدیک گردنم کرد،گردنمو بو کرد و گفت:سلیقه تهیونگ اونقدر هم بد نیست
گرمای نفس نجسش میخورد به گردنم.
همون امید کوچیکی که توی دلم بود هم خاموش شد..
دیگه همه چی تموم شد..
چشمامو بستم و فقط اشک ریختم..اشک هایی از جنس ناامیدی..
یهو با یه صدا چشمامو باز کردم..
صدای اسلحه میومد.
سومین بلند شد و گفت:از جات جم نمیخوری
و بعد رفت بیرون و درو قفل کرد.
یعنی ممکنه تهیونگ اومده باشه؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۴.۵k
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط