راستش را بخواهی دیگر منتظر آمدن تو نیستم...

راستش را بخواهی دیگر منتظر آمدن تو نیستم...
منتظر رفتن خودم هستم...
قلبم پیرمردی هفتاد ساله است
زانو هایش درد میکند...
دیدگاه ها (۶)

بعد از رفتنت . . . حرفهایی هست برای گفتن - حتی اگر نباشی که ...

ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﺸﺖ ﮐـﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ …ﭘﺮﺳـﯿﺪﻡ ﺗﻮﯼ ﻣﺸﺘﺖ ﭼـﯿﻪ؟ !ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺩﺗـ ﻧﮕـ...

چنان دل بسته ام کردی که با چشم خودم دیدمخودم میرفتم اما سایه...

بغلم کن!!!!!!!!میبینی مادر......دیگر; هیچی ... غم هایم راتسک...

گفته بودی چرا خوب به پایان نرسید...راستش زور منِ خسته به طوف...

THE NAME :«خانه!»🫂🏠 ...مرا در آغوش کشید .اما مگر نمیدانست که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط