داشت میرفت که گفتم برام یه قهوه بیاره چشمی گفت و رفت
داشت میرفت که گفتم برام یه قهوه بیاره . چشمی گفت و رفت.
[ویوی راوی]
حدود یک ماهی بود که شیزوکا به عمارت کوکو اومده بود و
یوکو رو به عنوان خواهر کوچیکش دوست داشت و ماموتو رو به عنوان مامانش.هر دوی اونا برای شیزوکا با ارزش بودن. این وسط هم کوکونوی دلش رو به دخترک باخته بود و هر روز شیفته تر میشد.
صبح بود و دختر از خواب بیداز شد و کاراشو انجام داد . غروب بود و میخواست عصرونه ای که کوکو خواسته بود رو براش ببره . به در اتاق رسید و در زو . با صدای کوکو وارد اتاق شد و بشقاب دسر رو روی میز گذاشت و نگاهی به دور برش کرد ولی کوکو رو ندید که دستی از پشت کشیدش به سمت تخت و انداختش روش. تا به خودش اومد و خواست بلند شه کسی از پشت بغلش کرد و در گوشش زمزمه کرد:
×کجا میخوای بری عروسک چشم شیشه ای من.
با پیچدن صدا توی گوشش جاخورد و لرزه ای کرد. کوکو متوجه این شد و ادامه داد:
×از چی میترسی هوم؟
و لاله گوش دختر رو گازی اروم گرفت.
شیزوکا به تقلا و التماس اوفتاده بود از کوکو خواهش می کرد ولش کنه اما عشق دختر کوکو رو تشنه ی خودش کرده بود .شیزوکا لگدی به پای کوکو زد و خودش رو از رو تخت انداخت زمین . به زور خودش رو جمع و جور کرد و بلند شد که بره اما بازوش داخل دست های کوکو قفل شده بود . کوکو اون رو کشید و از اتاق بیرون رفت. به سمت راست پیچید و اونو انداخت داخل یه اتاق. ماموتو و یوکو با شنیدن صدای جیغ و داد دختر به سمتشون رفتن . کوکو در یه اتاق دیگه رو باز کرد و شیزوکا رو انداخت داخلش ماموتو خودش رو رسوند و با چهره خشمگین کوکو مواجه شد و لبزد:
+اارباب م.ممن
×ساکت باش.... این دختر دیگه خدمتکار نیست .مراقبش باش فرار نکنه .
و رفت پایین به سمت در خروجی.دختر از توی کف اتاق بلند شد و خواست بره سمت ماموتو و در همین حال در خواست کمک کرد ولی ماموتو بدون هیچ حسی دختر رو به داخل اتاق هول داد و در رو بست و قفل کرد. دختر رو زمین زانو زد.باورش نمیشد کسی که به عنوان مادرش میشناسید این بلا رو سرش بیاره . اشک تو چشماش حلقه زد . رعد برق وحشتناکی همراه گریه های دختر شد. صدای شر شر بارون بازهم اون خاطرات رو یادش میاورد و حتی برای بار دوم هم خانوادش رو از دست داد. بعد اون شب شیزوکا فکر میکرد بدبخت تر از قبل شده . وقتی به یه ماه پیش خودش فکر میکرد می دید بهترین روز ها رو داشته میگذرونده. فردا صبح....
----------
بله این پارتم از بقیشون کوتاه تره اما گشادیه دیگه میگی چیکارش کونوم😔خب مثل همیشه ممنون که خوندیش و نظراتت رو داخل کامنتا بهم بوگو . تا پارت بعد خداحافظ عسیس دلم هو هو😲
[ویوی راوی]
حدود یک ماهی بود که شیزوکا به عمارت کوکو اومده بود و
یوکو رو به عنوان خواهر کوچیکش دوست داشت و ماموتو رو به عنوان مامانش.هر دوی اونا برای شیزوکا با ارزش بودن. این وسط هم کوکونوی دلش رو به دخترک باخته بود و هر روز شیفته تر میشد.
صبح بود و دختر از خواب بیداز شد و کاراشو انجام داد . غروب بود و میخواست عصرونه ای که کوکو خواسته بود رو براش ببره . به در اتاق رسید و در زو . با صدای کوکو وارد اتاق شد و بشقاب دسر رو روی میز گذاشت و نگاهی به دور برش کرد ولی کوکو رو ندید که دستی از پشت کشیدش به سمت تخت و انداختش روش. تا به خودش اومد و خواست بلند شه کسی از پشت بغلش کرد و در گوشش زمزمه کرد:
×کجا میخوای بری عروسک چشم شیشه ای من.
با پیچدن صدا توی گوشش جاخورد و لرزه ای کرد. کوکو متوجه این شد و ادامه داد:
×از چی میترسی هوم؟
و لاله گوش دختر رو گازی اروم گرفت.
شیزوکا به تقلا و التماس اوفتاده بود از کوکو خواهش می کرد ولش کنه اما عشق دختر کوکو رو تشنه ی خودش کرده بود .شیزوکا لگدی به پای کوکو زد و خودش رو از رو تخت انداخت زمین . به زور خودش رو جمع و جور کرد و بلند شد که بره اما بازوش داخل دست های کوکو قفل شده بود . کوکو اون رو کشید و از اتاق بیرون رفت. به سمت راست پیچید و اونو انداخت داخل یه اتاق. ماموتو و یوکو با شنیدن صدای جیغ و داد دختر به سمتشون رفتن . کوکو در یه اتاق دیگه رو باز کرد و شیزوکا رو انداخت داخلش ماموتو خودش رو رسوند و با چهره خشمگین کوکو مواجه شد و لبزد:
+اارباب م.ممن
×ساکت باش.... این دختر دیگه خدمتکار نیست .مراقبش باش فرار نکنه .
و رفت پایین به سمت در خروجی.دختر از توی کف اتاق بلند شد و خواست بره سمت ماموتو و در همین حال در خواست کمک کرد ولی ماموتو بدون هیچ حسی دختر رو به داخل اتاق هول داد و در رو بست و قفل کرد. دختر رو زمین زانو زد.باورش نمیشد کسی که به عنوان مادرش میشناسید این بلا رو سرش بیاره . اشک تو چشماش حلقه زد . رعد برق وحشتناکی همراه گریه های دختر شد. صدای شر شر بارون بازهم اون خاطرات رو یادش میاورد و حتی برای بار دوم هم خانوادش رو از دست داد. بعد اون شب شیزوکا فکر میکرد بدبخت تر از قبل شده . وقتی به یه ماه پیش خودش فکر میکرد می دید بهترین روز ها رو داشته میگذرونده. فردا صبح....
----------
بله این پارتم از بقیشون کوتاه تره اما گشادیه دیگه میگی چیکارش کونوم😔خب مثل همیشه ممنون که خوندیش و نظراتت رو داخل کامنتا بهم بوگو . تا پارت بعد خداحافظ عسیس دلم هو هو😲
- ۲.۱k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط