من مانده ام به پای تو و روزگار تو

من مانده ام به پای تو و روزگار تو
ای آنکه گشته هستی من بی قرار تو

دست مرا بگیر که در خویش مانده ام
تا باز هم شکفته شوم در بهار تو

جز من که چشم های ترم می دهد گواه
هرگز نبوده است کسی دوستدار تو!

بر پاس اینکه از قفس غم رهاندی ام
آخر خودت بگو! چه کنم من نثار تو؟

روزی رسد نگاه تو بر چشمم اوفتد
سوگند می خوریم، به پروردگار تو

احساسم این نبود؛ تو پرواز دادی اش
حالا شده ست شاپرک جویبار تو
دیدگاه ها (۴)

من اگر روی تو حسّاسم وُ غیرت دارمپشتِ این عاشقی‌ام منطق وُ ح...

هرکه عشق دیگری در قلب او جا می شودعاقبت با قاب عکسی کهنه تنه...

بیقرارم من قرارم را کجا پیدا کنم شب نصیبم روزگارم را کجا...

ای قلب من ، بارانی ات کردند و رفتندکنج قفس ، زندانی ات کردند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط