رمان فیکدریایی جادویی

رمان فیک‹دریایی جادویی›🌊‎‎‌‌‎‎𔘓

پارت⁵⁴
𖧷┅┄┅┄┄┅𔘓┅┄┄┅┄┅𖧷
حالم اصلا خوب نبود.
سونا رفت سر کلاس خودش و منم اومدم سر کلاس.
همین زنگ اول ادبیات بود.
چشمامو بستم تا به هیچی فکر نکنم.
به خاطر حالم دیشب هیچی نخونده بودم و صد درصد کنفرانس داشتم.
سرمو با دستم گرفتم.
سونوک:نوران..حالت خوبه؟
چشمامو به زور باز کردم و لبخند زورکی زدم.
من:اره..خوبم.
جیهوپ اومد.سرمو انداختم پایین و اصلا نگاهش نکردم.
یواشی نگاش کردم.
باز همون چشمای غمگین..
مشغول صدا زدن شد تا برای کنفرانس بیایم.
چند نفر و گفت و رفتن و کنفرانس دادن.
جیهوپ:لی نوران..برای مبحث دوم کنفرانس بده.
خدا خودت برس به دادم.
بلند شدم و رفتم پای تخته.
من:استاد..هیچی نخوندم..هر نمره ای هست بزارین.
بی حس نگام کرد.
جیهوپ:باشه..صفر.چند نکته میخوام بگم،جای من بنویس.
اما من نمیتونم با دست راستم بنویسم.
ماژیک و گرفتم توی دست چپم که صداش اومد.
جیهوپ: با دست راستت بنویس.
نگاهش نکردم و سرمو انداختم پایین.
اگه دست راستمو تکون بدم قطعا سر زخمام باز میشه.
ماژیک و گرفتم توی دست راستم و شروع کردم هر چیزی که میگفت و نوشتم.
به دردش اهمیتی ندادم.
گاز استریل رنگش از سفید به قرمز تغییر کرد و دستم میلرزید.
خون از بغل دستم اومد پایین و به سمت ارنجم رفت.
استینم خونی شده بود.
جیهوپ:خوبه،میتونی بشینی.
رفتم و نشستم و با دستمال کاغذی دور دستمو پاک میکردم و نمیشد.
سونوک:دستت چیشده؟
من:با شیشه بریده.
سونوک نگاهی بهم کرد،بعد به جیهوپ گفت:استاد،اجازه هست نوران بره بیرون؟میخواد دستشو پاک کنه.
جیهوپ:فعلا نه.
پوزخندی به خودم تحویل دادم.داره تلافی میکنه.
میخواد هرچی ناراحتی هست سر من دراره.حقم داره.
خون بدجور از دستم میریخت پایین.
لباسمو دورش پیچیدم و محکم گرفتمش.
به زور سعی میکردم بغض نکنم.
من:سونوک..میشه به جام برام بنویسی؟
لبخندی زد.
سونوک:اره.
همه بچه ها به من زل زده بودن.
بالاخره کلاس تموم شد.
دیدگاه ها (۲)

رمان فیک‹دریایی جادویی›🌊‎‎‌‌‎‎𔘓پارت⁵⁵𖧷┅┄┅┄┄┅𔘓┅┄┄┅┄┅𖧷تمام لبا...

رمان فیک‹دریایی جادویی›🌊‎‎‌‌‎‎𔘓پارت⁵⁶𖧷┅┄┅┄┄┅𔘓┅┄┄┅┄┅𖧷هیچی از ...

رمان فیک‹چشم گربه ای من›✨پارت²³〖–_–_–_–_–_𖧷–_–_–_–_–_〗رفت طر...

رمان فیک‹چشم گربه ای من›✨پارت²²〖–_–_–_–_–_𖧷–_–_–_–_–_〗چند تا...

بیب من برمیگردمپارت: 69گوشی رو کنار گذاشت و باهام چشم تو چشم...

بیب من برمیگردمپارت: 117جونگکوک بعد از اینکه سفارش داد نشست ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۷سرمو پایین انداختم و اروم گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط