شب
شب 🌑
شب قبل با تمام وجود تصمیم گرفت رگ دستش را بزند .
دنبال دلیلی میگشت که او را از این کار منصرف کند ، اما دلیلی وجود نداشت !
این کار واقا قابل انجام بود و هیچ درد و وحشتی نداشت .
اما در نهایت از خستگی خوابش برد و تیغ روی زمین افتاد .
صبح 🌔
دیگر توانی برای زندگی ندارد .
نورِ شدید روز که چشمانش را میزند و در پیشانی اش نفرتی شکل میگیرد ، لایه اشکی همچون یک سطح یکدست آبشار ، روی مردمک هایش را میپوشاند و همه چیز کدر میشود ، درخشش نور روی این سطح غلیظ می افتد و او مثل یک جنین بیزار که از رحم مادر بیرون می آید و طعم اولین روز زندگی اش را ، کم کم می چشد ، زجر کشید .
اینبار اما تفاوتش این بود که دیگر دنیا او را مثل یک نوزاد نمیدید .
او حالا یک بزرگسال محکوم به زندگی بود .
شب 🌑
بار دیگر خواست رگ دستش را بزند ، اما ملتفت شد که درست در همین خستگی ، راه دیگری وجود دارد .
خواب ....
خواب ، که بدنش بی رحمانه میطلبد .
با تمام وجود بیهوشی را میطلبد و شاید این ..... آخرین راه باشد ....
بستن چشم ها در ناامیدی ، زمانی که جسم در مرزِ دو عنصر ، ضعف خالص و ... از آنطرف خشم خالص گیر افتاده ...
وجود آدم ها خشم می آورد و تنهایی ، ضعف اش را به جلوی چشمانش میکشد تا او آن را دیده و بخوابد .
صبح 🌔
امروز تصمیم گرفت به یک سفر برود .
شاید تأثیر این هم مانند خواب باشد ، و تنها راه او ...
شب🌑
در مسیر بود ...
صبح 🌔
به یک شهر رسید ...
شهری که بوی دریا میدهد .
شاید حالا کمی طعم آزادی را میچشد .
اکنون ، نمیداند چه باری از روی
دوشش برداشته شده .
حالا که سنگینی آن را حس نمیکند ، شدیدا سنگینی اش را درک میکند ...
شب 🌑
استراحت در خانه ای کرایه ای که بوی نم ای دل انگیز میدهد .
صبح 🌔
ظهر به کنار دریا رسید .
در نوار ساحل همه چیز تفاوت داشت .
به دریا نگاه کرد ، درست همان زمان که باد های تند ساحلی او را نوازش میکردند ، بوی تن عریان خرچنگ ها را ...
بوی صدف هایی که مروارید از دست داده و سپس به دل دریا سپرده شده اند ...
شن های داغ زیر پایش را ...
وقتی به نزدیکترین نقطه دریا رسید ، جایی که موج های دریا به پایش میخوردند ، به افقِ دریا نگریست .
خورشیدی گرم و طلایی از آن سو بر سر و کولش میتابید .
گویی از دور به زندگی اش نگریسته ...
تنها چیزی که میدید ، یک حباب بود که خودش برای خودش درست کرده ، بی آنکه بفهمد تمام مسیر های زندگی اش را بسته ...
او خود را به طرز ابلهانه ای در این زندگی زندانی کرده بود ، تا بتواند یک تجربه از شکایتی خالص از این زندان داشته باشد .
حالا میگوید ، خوب شد که این سفر را انتخاب کرد .
خوب شد که برای لحظاتی چند از زندگی اش فاصله گرفت ...
تا حقیقت را ببیند و بفهمد که چیزی بر او چیره میشود که جز خودش نیست ...
بی آنکه خودش بفهمد که خودش بر خودش چیره شده ...
و نمیگذارد طعم شادی را بچشد ...
(تقدیم به کسانی که بین شب ها و روزهایشان گیر افتاده اند و مدام معنا های متفاوتی را زندگی میکنند که جملگی درد آورند)
شب قبل با تمام وجود تصمیم گرفت رگ دستش را بزند .
دنبال دلیلی میگشت که او را از این کار منصرف کند ، اما دلیلی وجود نداشت !
این کار واقا قابل انجام بود و هیچ درد و وحشتی نداشت .
اما در نهایت از خستگی خوابش برد و تیغ روی زمین افتاد .
صبح 🌔
دیگر توانی برای زندگی ندارد .
نورِ شدید روز که چشمانش را میزند و در پیشانی اش نفرتی شکل میگیرد ، لایه اشکی همچون یک سطح یکدست آبشار ، روی مردمک هایش را میپوشاند و همه چیز کدر میشود ، درخشش نور روی این سطح غلیظ می افتد و او مثل یک جنین بیزار که از رحم مادر بیرون می آید و طعم اولین روز زندگی اش را ، کم کم می چشد ، زجر کشید .
اینبار اما تفاوتش این بود که دیگر دنیا او را مثل یک نوزاد نمیدید .
او حالا یک بزرگسال محکوم به زندگی بود .
شب 🌑
بار دیگر خواست رگ دستش را بزند ، اما ملتفت شد که درست در همین خستگی ، راه دیگری وجود دارد .
خواب ....
خواب ، که بدنش بی رحمانه میطلبد .
با تمام وجود بیهوشی را میطلبد و شاید این ..... آخرین راه باشد ....
بستن چشم ها در ناامیدی ، زمانی که جسم در مرزِ دو عنصر ، ضعف خالص و ... از آنطرف خشم خالص گیر افتاده ...
وجود آدم ها خشم می آورد و تنهایی ، ضعف اش را به جلوی چشمانش میکشد تا او آن را دیده و بخوابد .
صبح 🌔
امروز تصمیم گرفت به یک سفر برود .
شاید تأثیر این هم مانند خواب باشد ، و تنها راه او ...
شب🌑
در مسیر بود ...
صبح 🌔
به یک شهر رسید ...
شهری که بوی دریا میدهد .
شاید حالا کمی طعم آزادی را میچشد .
اکنون ، نمیداند چه باری از روی
دوشش برداشته شده .
حالا که سنگینی آن را حس نمیکند ، شدیدا سنگینی اش را درک میکند ...
شب 🌑
استراحت در خانه ای کرایه ای که بوی نم ای دل انگیز میدهد .
صبح 🌔
ظهر به کنار دریا رسید .
در نوار ساحل همه چیز تفاوت داشت .
به دریا نگاه کرد ، درست همان زمان که باد های تند ساحلی او را نوازش میکردند ، بوی تن عریان خرچنگ ها را ...
بوی صدف هایی که مروارید از دست داده و سپس به دل دریا سپرده شده اند ...
شن های داغ زیر پایش را ...
وقتی به نزدیکترین نقطه دریا رسید ، جایی که موج های دریا به پایش میخوردند ، به افقِ دریا نگریست .
خورشیدی گرم و طلایی از آن سو بر سر و کولش میتابید .
گویی از دور به زندگی اش نگریسته ...
تنها چیزی که میدید ، یک حباب بود که خودش برای خودش درست کرده ، بی آنکه بفهمد تمام مسیر های زندگی اش را بسته ...
او خود را به طرز ابلهانه ای در این زندگی زندانی کرده بود ، تا بتواند یک تجربه از شکایتی خالص از این زندان داشته باشد .
حالا میگوید ، خوب شد که این سفر را انتخاب کرد .
خوب شد که برای لحظاتی چند از زندگی اش فاصله گرفت ...
تا حقیقت را ببیند و بفهمد که چیزی بر او چیره میشود که جز خودش نیست ...
بی آنکه خودش بفهمد که خودش بر خودش چیره شده ...
و نمیگذارد طعم شادی را بچشد ...
(تقدیم به کسانی که بین شب ها و روزهایشان گیر افتاده اند و مدام معنا های متفاوتی را زندگی میکنند که جملگی درد آورند)
- ۱.۴k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط