:دختری سوار تاکسی شد و کنار یک روحانی جوان و زیبا نشست او

:دختری سوار تاکسی شد و کنار یک روحانی جوان و زیبا نشست او به روحانی نظر داشت ولی روحانی جوان از قصد دختر با خبرشد و زود پیاده شد... راننده تاکسی که متوجه شده بود به دختر جوان گفت: روحانی شبها درقبرستانی مشغول عبادت است..تو امشب با لباس فرشته ها برو و بگو من از طرف خدا آمده ام... دختر جوان رفت و نصفه شب که روحانی مشغول دعا بود به پیش او رفت و درخواست خود را در لباس فرشته گفت... روحانی با هزار زور قبول کرد.. وقتی که کارشون تموم شد دختر ماسک خود را برداشت و گفت: سورپرایز... ! من همون دختر توی تاکسیم....!!!! روحانی هم ماسک خود را برداشت و گفت: زرشک!!! منم راننده تاکسیم..!!!
دیدگاه ها (۳)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 6۵سرش رو به سمت راست...

.......//برده ی زیبا//........

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.¹سکوت سنگینی ب...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} + مگه یادت رفته تو اتاق بهت چی گفت...

دختری سوار تاكسي شد و کنار يك روحاني جوان و زيبا نشست او به ...

:دختری سوار تاکسی شد و کنار یک روحانی جوان و زیبا نشست او به...

دختری سوار تاكسي شد و کنار يك روحاني جوان و زيبا نشست او به ...

دختری سوار تاكسي شد و کنار يك روحاني جوان و زيبا نشست او به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط