پارت ۳۸
پارت ۳۸
صدای قدمها در راهروی خالی بیمارستان میپیچید.
تق... تق... تق...
مرد فوراً چراغ اتاق را خاموش کرد.
ـ هیچکس حرف نزنه.
آریانا ناخودآگاه کنار جونگکوک ایستاد.
جونگکوک آرام دستش را گرفت.
این بار نه از روی غرور...
بلکه برای اینکه بداند تنها نیست.
قدمها نزدیکتر شدند.
مردی از جلوی در اتاق رد شد.
همه نفسشان را حبس کردند.
چند ثانیه بعد، صدا دور شد.
مرد آهسته گفت:
ـ باید از راه پشتی بریم.
آنها وارد راهروی باریکی شدند.
آریانا هنوز پرونده را محکم در دستش گرفته بود.
ناگهان ایستاد.
ـ صبر کنید...
جونگکوک برگشت.
ـ چی شده؟
آریانا به انتهای راهرو خیره شد.
یک تصویر مبهم دوباره در ذهنش شکل گرفت.
همان راهرو...
اما این بار سالها قبل.
یک پسر بچه دستش را گرفته بود.
ـ نترس آریانا... من اینجام.
آریانا به صورت پسر نگاه کرد.
این بار تصویر واضحتر شد.
موهای مشکی...
چشمهای آشنا...
و یک لبخند کوچک.
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ جونگکوک...
جونگکوک مات نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ اون پسر...
تو بودی.
جونگکوک نفسش بند آمد.
ـ چی؟
آریانا اشک در چشمانش جمع شد.
ـ من تو رو یادم اومد.
مرد مسن با ناباوری به آنها نگاه کرد.
ـ پس خاطراتت برگشته...
جونگکوک پرسید:
ـ ما همدیگه رو از بچگی میشناختیم؟
مرد آرام گفت:
ـ بله.
ـ پس چرا هیچکدوم یادمون نیست؟
مرد جواب داد:
ـ چون بعد از اون حادثه، آریانا از این شهر رفت.
آریانا با تعجب گفت:
ـ چرا؟
مرد لحظهای سکوت کرد.
ـ چون خانوادهات میترسیدن کسی دوباره پیدات کنه.
جونگکوک اخم کرد.
ـ چه کسی؟
مرد به پرونده اشاره کرد.
ـ همون کسی که باعث شد جین ساکت بشه.
ناگهان صدای درِ فلزی از انتهای راهرو بلند شد.
کوب!
مرد با عجله گفت:
ـ باید بریم!
جونگکوک دست آریانا را گرفت.
ـ بیا.
اما آریانا یک لحظه ایستاد.
ـ نه...
ـ چی شده؟
او به پرونده نگاه کرد.
یک برگه از داخلش بیرون افتاده بود.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«حادثهی جین، اولین بار نبود.»
جونگکوک برگه را برداشت.
ـ اولین بار نبود؟
مرد مسن با ترس گفت:
ـ پروندههای دیگهای هم وجود داشت.
سوآ پرسید:
ـ چند تا؟
مرد آرام جواب داد:
ـ سه تا.
سکوت.
ـ و جین آخرین نفر بود.
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ پس نفرات قبلی چی شدن؟
مرد نگاهش را پایین انداخت.
ـ هیچکدوم زنده نموندن.
جونگکوک دست آریانا را محکمتر گرفت.
اما قبل از اینکه بتوانند چیزی بگویند...
چراغهای بیمارستان یکدفعه روشن شدند.
صدای مردی از انتهای راهرو آمد:
ـ خیلی خوب... بالاخره همهتون کنار هم جمع شدید.
جونگکوک به سمت صدا برگشت.
مردی در تاریکی ایستاده بود.
همان مردی که شب قبل دیده بودند.
و این بار...
اسلحهای در دست داشت.
پایان پارت ۳۸... #رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
صدای قدمها در راهروی خالی بیمارستان میپیچید.
تق... تق... تق...
مرد فوراً چراغ اتاق را خاموش کرد.
ـ هیچکس حرف نزنه.
آریانا ناخودآگاه کنار جونگکوک ایستاد.
جونگکوک آرام دستش را گرفت.
این بار نه از روی غرور...
بلکه برای اینکه بداند تنها نیست.
قدمها نزدیکتر شدند.
مردی از جلوی در اتاق رد شد.
همه نفسشان را حبس کردند.
چند ثانیه بعد، صدا دور شد.
مرد آهسته گفت:
ـ باید از راه پشتی بریم.
آنها وارد راهروی باریکی شدند.
آریانا هنوز پرونده را محکم در دستش گرفته بود.
ناگهان ایستاد.
ـ صبر کنید...
جونگکوک برگشت.
ـ چی شده؟
آریانا به انتهای راهرو خیره شد.
یک تصویر مبهم دوباره در ذهنش شکل گرفت.
همان راهرو...
اما این بار سالها قبل.
یک پسر بچه دستش را گرفته بود.
ـ نترس آریانا... من اینجام.
آریانا به صورت پسر نگاه کرد.
این بار تصویر واضحتر شد.
موهای مشکی...
چشمهای آشنا...
و یک لبخند کوچک.
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ جونگکوک...
جونگکوک مات نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ اون پسر...
تو بودی.
جونگکوک نفسش بند آمد.
ـ چی؟
آریانا اشک در چشمانش جمع شد.
ـ من تو رو یادم اومد.
مرد مسن با ناباوری به آنها نگاه کرد.
ـ پس خاطراتت برگشته...
جونگکوک پرسید:
ـ ما همدیگه رو از بچگی میشناختیم؟
مرد آرام گفت:
ـ بله.
ـ پس چرا هیچکدوم یادمون نیست؟
مرد جواب داد:
ـ چون بعد از اون حادثه، آریانا از این شهر رفت.
آریانا با تعجب گفت:
ـ چرا؟
مرد لحظهای سکوت کرد.
ـ چون خانوادهات میترسیدن کسی دوباره پیدات کنه.
جونگکوک اخم کرد.
ـ چه کسی؟
مرد به پرونده اشاره کرد.
ـ همون کسی که باعث شد جین ساکت بشه.
ناگهان صدای درِ فلزی از انتهای راهرو بلند شد.
کوب!
مرد با عجله گفت:
ـ باید بریم!
جونگکوک دست آریانا را گرفت.
ـ بیا.
اما آریانا یک لحظه ایستاد.
ـ نه...
ـ چی شده؟
او به پرونده نگاه کرد.
یک برگه از داخلش بیرون افتاده بود.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«حادثهی جین، اولین بار نبود.»
جونگکوک برگه را برداشت.
ـ اولین بار نبود؟
مرد مسن با ترس گفت:
ـ پروندههای دیگهای هم وجود داشت.
سوآ پرسید:
ـ چند تا؟
مرد آرام جواب داد:
ـ سه تا.
سکوت.
ـ و جین آخرین نفر بود.
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ پس نفرات قبلی چی شدن؟
مرد نگاهش را پایین انداخت.
ـ هیچکدوم زنده نموندن.
جونگکوک دست آریانا را محکمتر گرفت.
اما قبل از اینکه بتوانند چیزی بگویند...
چراغهای بیمارستان یکدفعه روشن شدند.
صدای مردی از انتهای راهرو آمد:
ـ خیلی خوب... بالاخره همهتون کنار هم جمع شدید.
جونگکوک به سمت صدا برگشت.
مردی در تاریکی ایستاده بود.
همان مردی که شب قبل دیده بودند.
و این بار...
اسلحهای در دست داشت.
پایان پارت ۳۸... #رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۱۶۵
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط