p18
تمام طول شب، حتی یک لحظه هم پلک روی هم نگذاشت. مینهو مثل مجسمهای کنار تخت یونا نشسته بود. هر بار که یونا در خواب ناله میکرد، مینهو دستش را روی پیشانیاش میگذاشت و با انگشتانش موهای مشکی و ابریشمیاش را آرام نوازش میکرد. بوی موها یونا، تنها چیزی بود که به مینهو آرامش میداد. برای او، یونا تمامِ معصومیتِ از دسترفتهشان بود که باید به هر قیمتی حفظ میشد.صبح، خورشید از میان شاخههای درختان جنگل به داخل اتاق خزید. یونا چشمانش را باز کرد، اما نه با انرژی. صورتش مثل گچ سفید شده بود و زیر چشمانش گود افتاده بود.سر میز صبحانه، سکوت سنگینی حکمفرما بود. یونا فقط نصف لیوان شیرش را نوشید و قاشق را کنار گذاشت. مینهو که تمام مدت مثل یک عقاب مراقبش بود، با دیدن این وضعیت، ظرف صبحانهی خودش را پس زد.مینهو با صدایی که سعی میکرد مهربان باشد، قاشق را برداشت: «پرنسس کوچولو، اینجوری که نمیشه. بیا، حداقل دو تا لقمه بخور، باشه؟ فقط بخاطر لینو.»یونا با صدایی ضعیف و لرزان گفت: «میل ندارم لینو… حالم به هم میخوره»مینهو نادیده گرفت و با حوصله، لقمه کوچکی برایش آماده کرد و به سمت لبهای یونا برد: «نمیذارم اینطوری ضعیف شی. دهنتو باز کن.»بنگچان، در حالی که قهوهاش را مینوشید، از گوشهی چشم شاهد این صحنه بود. ساعتی بعد، یک تماس اضطراری از شرکت رسید. مینهو با چهرهای درهم، در حالی که کتوشلوارش را مرتب میکرد، کنار یونا ایستاد. «پرنسس، باید برم شرکت. یه مسئلهست که خودِ من باید حلش کنم. بنگچان اینجاست، تو برو استراحت کن. قول میدم زود برگردم.»یونا سرش را به نشانه تأیید تکان داد، اما نگاهش بیروح بود. مینهو با نگرانی پیشانیاش را بوسید و با نگاهی که به بنگچان انداخت، بیصدا به او فهماند که یونا را به تو میسپارم.ظهر، سکوتِ عمارت خفقانآور بود. یونا به سالن آمد و روی کاناپه نشست، کتابی را باز کرد اما حتی یک خط هم نمیخواند. بنگچان چند متر آنطرفتر روی کاناپهی چرمیِ تکی نشسته بود و با گوشیاش کار میکرد. او فکر میکرد غرق در اطلاعاتِ کاری است، اما در واقع، تمامِ حواسش پیِ دخترکِ رنگپریدهای بود که آنطرف سالن، انگار در دنیای خودش غرق شده بود.ناگهان، صدای لرزش گوشی یونا سکوت را شکست. یونا با تعجب به صفحه نگاه کرد. ناشناس. با تردید جواب داد:«بله؟»صدای پشت خط، خشدار و شبیه به صدای کشیده شدنِ چاقو روی فلز بود«هنوز همونی، مگه نه؟فکر کردی اگه قایم بشی، پیدات نمیکنیم؟عمو دلش برات تنگ شده یونا. اون زیرشیرونی هنوز خالیه… زنعمو هنوز یادش نرفته چطور میزدت. اینجا بدونِ تو خیلی سوتوکوره یونا»
- ۵۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط