داداش اکرم مرتب تهدید میکرد و میکند که هرویین در خانه میگ

داداش اکرم مرتب تهدید میکرد و میکند که هرویین در خانه میگذاریم ‌و حکم اعدامت را میگیریم یا در بیابان ... میکنم و ... .
شیشه های شکسته جلوی در کاردستی برادر اکرم است
آناهیتا
دستم را گرفت و گفت بیا کنارم بنشین
(هنوز باور نمیکنم ان صحنه واقعی باشد.
از حقارت کلامم یا از ابتذال کلماتم ناراحت نشو تمام این قصه را برایت مینویسم تا بدانی چیزی را از تو پنهان نمی کنم و بدانی نقاط ضعف انسان
عقده ها و کمبود های کودکی تا بوجود نیامده خوب است وقتی بوجود آمد
زمانی که فرصت پیدا کند آن چنان سر باز میکند که عقل و خرد و منطق را به زانو می کشاند ...
برای تو شاید عادی باشد ولی برای من اصلا عادی نبود کنار یک زن نشستن ان هم با آن احترام و آن هم با آن دیسیپلین و اصالت و طمآنیه ای که مادمازل داشت . ناراحت نشو ولی آن اندام اثیری که چون مرمری سفید در زیر آن ساتن مشکی اتاق را روشن کرده بود هنوز مرا مست میکند . گاهی میگویم شاید روح نحس ناصرالدین شاه آمد تا بگوید چگونه ایران را به خاطر تاب نیاوردن در مقابل عشوه ای از طنازی دو دستی تقدیم میکرد و هر قراردادی را امضا...
کنارش نشستم عرق بر تنم نشست و تپش قلب وجودم را گرفت
آن بوی سکر آور الکل و ادکلن و بوی سیگار مادمازل جریان سیال شهوانی ذهن را به جریان انداخته بود جریان سیالی که خرد را به بازی کودکانه پر خطری دعوت میکند . البته بعد ها فهمیدم که مادمازل در فرانسه به کمپانی ....فته تا ادکلن مطلوب را با توجه به بوی تن و سیگار و الکل برایش بسازند
بعدها فهمیدم فقط قیمت ادکلن او ...
بگذریم بگذار بوقتش همه را برایت تعریف کنم ... فقط بدان بدون دلیل نیست که قران اینگونه از یوسف تجلیل میکند و داستانش را زیباترین بهترین داستان ها میداند
مگر میشود در مقابل زنانی که از فرط زیبایی به اله های معبد ارتقا می یافتند نه گفت
آن هم وقتی آن اله ارباب و کارفرما و رئیس و صاحب اختیارت باشد
آری شنیده ام حضرت زلیخا که انگونه مورد رحمت خداوند منان قرار گرفت از فرط زیبایی حیرت انگیزش همسر خدای مصر بود .....
همه ارزویم که خود را آناهیتا نزدیک کنم و سرم را روی شانه هایش یک‌عمر دلتنگیم را گریه کنم
مادمازل واقعا زیبا بود...)
کنارش نشستم باور میکنی آن کوه غرور و عزت نفس با آن همه طمطراقی که داشت خودش امد و به من تکیه وار نشست و گفت تا ندانم این قدرت ذهنی را از کجا آورده ای و در مستی چه دیده ای رهایت نمیکنم گفتم که در میان تمام موجودات تنها آنانکه معشوقه میشوند برایم جذابند .بعد هم در مورد درمان با حروف و انرژی کلمات بگو تا به حال نشنیده ام .... در حالی که دود سیگارش را به قهقه ای مستانه به صورتم می دمید گفت
پس تنها مشکل بیماری بود
گفتم مستی را اضافه کن ...
پایان ۲۷
دیدگاه ها (۴)

گفتم مستی را اضافه کن اگر این بیماری نبود نیمی از ایران به ...

من از کودکی از قصه اجنه و روح و... وحشت داشتم . مادر و مادر ...

ولی باور کن همبن نرگس وقتی مرا دید بیش از یک ساعت در بغل من ...

حال زمزمه و اواز ترانه شاهرخ را خواندمچشات از جنس مرغوبه چقد...

فصل دوم: طعمِ تلخِ تظاهرا/ت به درِ بسته‌ی حمام خیره ماند. صد...

Beauty and the Beast...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط