پارت اول | دختر جدید

پارت اول | دختر جدید

صدای ترمز اتوبوس، سکوت صبحگاهی خیابان را شکست.

لیانا نفس عمیقی کشید و از پنجره به ساختمان عظیم روبه‌رو خیره شد.

دبیرستان سئونگ‌هوا.

مدرسه‌ای که از دور بیشتر شبیه یک دانشگاه لوکس بود؛ ساختمانی مدرن با دیوارهای شیشه‌ای، زمین بسکتبال بزرگ، حیاطی پر از درخت‌های گیلاس و دانش‌آموزهایی که با لباس فرم مشکی و سرمه‌ای، گروه‌گروه مشغول صحبت بودند.

لیانا بند کیفش را روی شانه‌اش محکم‌تر کرد.

ـ «فقط یه سال... فقط یه سال تحملش کن.»

با خودش زمزمه کرد و وارد محوطه شد.

اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که نگاه ده‌ها دانش‌آموز روی او ثابت ماند.

ـ «اون دختره جدیده؟»

ـ «فکر کنم سال آخریه...»

ـ «بیچاره...»

ـ «اگه به اون یکی بر بخوره، روزای خوبی نداره.»

لیانا اخم ریزی کرد.

اون یکی؟

قبل از اینکه فرصت فکر کردن پیدا کند، صدای فریاد و تشویق تمام حیاط را پر کرد.

همه با هیجان به سمت سالن بسکتبال دویدند.

کنجکاوی باعث شد لیانا هم چند قدم جلو برود.

در سالن، توپ بسکتبال با سرعت از میان دست چند بازیکن رد شد و در آخر، پسری با موهای مشکی و هیکل ورزشکاری، با یک پرش بلند توپ را داخل حلقه انداخت.

صدای تشویق سالن را لرزاند.

ـ «کاپیتان!»

ـ «جئون جنگکوک!»

جنگکوک فقط لبخند کمرنگی زد، بطری آب را برداشت و بی‌تفاوت از کنار دخترهایی که سعی می‌کردند با او حرف بزنند رد شد؛ حتی یک نگاه هم به آن‌ها نینداخت.

یکی از دخترها زیر لب گفت:

ـ «مثل همیشه... دوباره محلمون نداد.»

لیانا شانه‌ای بالا انداخت.

«چه آدم مغروری...»

در همان لحظه، جنگکوک سرش را بالا آورد.

برای کمتر از چند ثانیه...

نگاهشان در هم گره خورد.

چشمان مشکی جنگکوک بدون هیچ احساسی روی صورت لیانا ماند.

بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، از کنارش رد شد و فقط موقع عبور، آرام و سرد زمزمه کرد:

ـ «دانش‌آموز جدیدی؟»

لیانا بدون اینکه از جایش تکان بخورد، جواب داد:

ـ «به خودت مربوط نیست.»

جنگکوک ایستاد.

برای اولین بار، کسی در مدرسه این‌طور جوابش را داده بود.

گوشه لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.

برگشت و با نگاهی که معلوم نبود تمسخر است یا تهدید، گفت:

ـ «جالبه...»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام اضافه کرد:

ـ «ببینم... تا آخر این سال تحصیلی، هنوزم همین‌قدر مغروری یا نه.»

و بدون اینکه منتظر جواب بماند، از سالن خارج شد.

لیانا همان‌جا ایستاده بود؛ در حالی که هنوز نمی‌دانست این جمله...

آغاز بدترین دردسرِ آخرین سال دبیرستانش خواهد بود...

پآیآن پآرت اول...🏀⃢💍
دیدگاه ها (۷)

پارت دوم | اولین ضربهصبح هنوز کامل شروع نشده بود که لیانا وا...

پارت سوم | هم‌گروهی اجباریزنگ آخر...صدای معلم ادبیات داخل کل...

رمان | آخرین زنگِ قبل از خداحافظی🏀⃢⋆ژانر: مدرسه‌ای | عاشقانه...

🧁 پارت بیست و چهارم (پایانی) | شیرین‌ترین پایانیک سال بعد......

پارت پنجم | روی اعصابم راه نرو...صبح روز بعد...لیانا با عجله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط