آتش از کجا در خانه ام افتاد؟

آتش از کجا در خانه ام افتاد؟
ظالمی هیزم فقیران را به قیمت بسیار ارزان میخرید و آن را به قیمت بسیار گران به ثروتمندان می فروخت.روزی پیرمرد دانایی او را نصیحت کرد و گفت:((به مردم ظلم مکن که نفرین آنان تو را نابود خواهد کرد!…))ظالم از نصیحت او رنجید و توجه نکرد و به ظلم خود ادامه داد.تا اینکه یک شب آتش در انبار هیزمش افتادو سایر داراییش نیز سوخت.اتفاقا همان پیرمرد از آن جا می گذشت و ظالم را دید که به دوستانش میگفت((نمی دانم این آتش از کجادر خانه ام افتاد؟))پیرمردگفت:((از دل فقیران و آه درویشان!))
دیدگاه ها (۳)

آتش از کجا در. خانه ام افتاد؟؟؟ظالمی هیزم فقیران را به قیمت...

« ابوبکر بعد از آن که با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گر...

روزی پدری هنگام مرگ فرزندش را فراخواند و گفت فرزندم تو را چه...

هوا تازه تاریک شده بود . و روشنایی روز نم نم در پشت پرده سیا...

داستان تاریخی"سلطان محمود غزنوي شبي هر چه کرد خوابش نبرد.غلا...

آغاز نفرین داستان «نفرین پسر گریان» در یک روز آفتابی در سا...

افسار گسیختگی

#حکایتیعقوب لیث صفاری شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد ، غلامان را...

داستان آموزنده یعقوب لیث صفاری شبی هر چه کرد ؛ خوابش نب رد ،...

یعقوب لیث صفاری؛ پادشاه سلسله صفاریان و نخستین شهریار ایرانی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط