یه هفته بعد

🚓𝕣𝕦𝕥𝕙𝕝𝕖𝕤𝕤 𝕡𝕠𝕝𝕚𝕔𝕖 𝕠𝕗𝕗𝕚𝕔𝕖𝕣🚔
𝕡𝕒𝕣𝕥¹⁷

(یه هفته بعد)
میران ویو
امروز روزی بود که خانواده من و جونگکوک هم رو ملاقات می کردن
رفتیم به باغی که جونگکوک آدرسش رو برام فرستاده بود
مامان. یاااا چه باغ بزرگیهههه
=مامانن تروخدا نگو اینارو
یه خدمتکار اومد به طرف ما
خدمتکار. خانوم از این طرف
پشت سر خدمتکار راه افتادیم و رسیدیم به یه باغ پر از گل و سرسبز
روی میز نشستیم و من رو به روی مامان و بابام نشستم که جونگکوک از کلبه ای که توی باغ بود اومد بیرون
جونگکوک اومد و جلوی پدر و مادرم به نشانه احترام از کمر خم شد
~سلام مادر و پدر
مامان. اووو پسرم نیاز نیست خم شی فقط بشین
جونگکوک اومد کنارم نشست
~پدرم و ناماریم الانا دیگه میرسن
(چند دیقه بعد)
پدر و نامادری و خواهر جونگکوک رسیدن
اونا اومدن و سر میز نشستن
حرفاشون رو زدن و این ازدواج به واقعیت تبدیل شد و زمان عروسی رو تعين کردم
دیگه شب شده بود و شام رو آوردن
جونگکوک بشقاب رو برداشت و چند تا از غذاهارو گذاشت تو بشقابم و جلوم گذاشت
~عزیزم اگه چیزی خواستی بهم بگو
=باشه عزیزم
فیلیکس نیومده بود وگرنه الان قیافش دیدنی بود
دیگه شام رو خوردیم و رفتیم خونه
فیلیکس خونه بود
مامان. زود رسیدی
×من زود نرسیدم شما دیر اومدین
بابا. راست میگی
× خب چی شد ؟
=زمان عروسی رو مشخص کردن
× الان؟
مامان. آره دیگه، این دختر هر چی زود تر بره سر خونه زندگیش بهتره
× خب عروسی کِیه؟
بابا. یه ماه دیگه
× یه ماه دیگههههه؟
=آره
× خیلی زوده ماماننن
مامان. این دوتا دختر و پسر همو دوست دارن، پس گفتیم عروسیشون هرچی زودتر باشه بهتره
بابا. تازه جونگکوک هم موافقت کرد
× ولی مامان،بابا شما تازه اونارو دیدین و هنوز خوب نمیشناسیشون
مامان. مهم اینه که میران و جونگکوک هم رو دوست دارن و به هم اعتماد دارن
× ولی اگه من اونجا بودم اصلا اجازه نمی‌دادم که زمان عروسی رو به این زودی تعیین کنن
من روی مبل داشتم به حرفایی که حاصل دروغ گفتن من بود گوش میدادم و تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که لبخندم رد حفظ کنم
مامان....
مامانم می خواست حرف بزنه که با بی حالی وسط حرف پریدم چون به زور خودم رو نگه داشته بودم که گریه نکنم و فقط می خواستم که از اونجا برم
=مامان ولش کن بلاخره یه برادره و غیرتی میشه(بی حال و صدا گرفته)
از جام بلند شدم و برم به طرف اتاقم
× میران!
با صدای فیلیکس متوقف شدم
فیلیکس اومد پیشم وایستاد
×ببینم صدات چرا گرفته؟ چرا بی حالی؟ چرا... چشات قرمزه انگار میخوای گریه کنی
=نه فقط خوابم میاد
×ببینم به این ازداوج راضی نیستی انگار
=چرا راضی نباشم؟ من جونگکوک رو دوست دارم... عهههه اصلا ولم کن بزار برم بخوابم از صبح بیدارم
(ادامه تو کامنتا)
دیدگاه ها (۳)

Girl of the mansionPart³⁸ات ویواز خواب که بیدار شدم تهیونگ ن...

Girl of the mansionPart⁴⁰(فردا)تهیونگ ویو اول قرار بود همه ی...

Girl of the mansionPart³⁷ات ویوتهیونگ منو انداخت رو تخت و لب...

🚓𝕣𝕦𝕥𝕙𝕝𝕖𝕤𝕤 𝕡𝕠𝕝𝕚𝕔𝕖 𝕠𝕗𝕗𝕚𝕔𝕖𝕣🚔𝕡𝕒𝕣𝕥¹⁶میران ویوبا تهیونگ رفتم تو حی...

neme:زندگی زیر سایه توp:1.........مثل همیشه درحال بازی با خد...

p1ویو رونیکا:نشسته بودم برا بابام نقاشی میکشیدم نقاشیم خوب ب...

#نیلوفر_عشقخلاصه:ویو فیلیکس:اوه خانوم خواهش میکنم لطفا بزاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط