"هفت سالگی
"هفت سالگی
تمامِ آن تابستان کارم شده بود هفتِ صبح بیدار شدن و لاستیک دوچرخه را برق انداختن و در خُنَکای خیایان پدال زدن.
دختری یکدست نارنجی پوش چند کوچه بالاتر، هر صبح مینشست جلویِ درب خانه و برای عروسک هایش صبحانه درست میکرد!
کل تابستان میرفتم و از مقابلش رد میشدم اما کلامی به هم نمیگفتیم و فقط نگاه و عبور!
به جز من و او و رفتگرِ محله کسی در کوچه نبود در آن ساعت.
دیگر اصلا یادم رفته بود توپ پلاستیکی ای در کار است!
دیگر تمام روئیاهای گذشته فراموش شده بودند.
تمام قُول ها!
ساعت هشت نیم هم نانِ لواش را پیچیده در پارچه ای قرمز رنگ با سه عدد شیشه شیر به خانه برمیگشتم و تا مادرم سفره را پهن کند درختِ زردآلویِ دهن کجِ حیاط را آب میدادم که لبخند بزند!
صبحانه را خورده نخورده دوباره میزدم بیرون و راهی زمین خاکی میشدم اما بدون توپ! فوتبال از سرم افتاده بود...
.
.
در هفت سالگی سِیر میکردم که مادرم صدایم زد!
به اطرافم نگاه کردم
وسطِ زیرزمین نشسته بودم...مقابلِ بدنه ی از وسط نصف شده ی دوچرخه ی داغون و خاک خورده ام.
ساعت را نگاه کردم
هفت بود.
صدایِ خش خشِ جارویِ مرد رفتگر در سرم پیچید
صدای چشمک آن دخترک نارنجی پوش!
صدای چرخیدنِ لاستیکِ دوچرخه روی آسفالت
و ختم شدم به صدای مادرم
که نان نمیخواست و فقط داشت میگفت کارَت دیر نشود...
دیر نرسی..
دیر ...دیر ... دیر
درست نمیدانم از چه روزی به بعد
دوچرخه برایم عادی شد
درست نمی دانم از کِی به بعد
زندگی با چشمان بسته را فراموش کردم
درست نمیدانم کجا...
حال خوب را
حالِ خوبِ واقعی را
جا گذاشتم!
جا ماندم!
دیرم شد!
همین.
.
پایان
.
تمامِ آن تابستان کارم شده بود هفتِ صبح بیدار شدن و لاستیک دوچرخه را برق انداختن و در خُنَکای خیایان پدال زدن.
دختری یکدست نارنجی پوش چند کوچه بالاتر، هر صبح مینشست جلویِ درب خانه و برای عروسک هایش صبحانه درست میکرد!
کل تابستان میرفتم و از مقابلش رد میشدم اما کلامی به هم نمیگفتیم و فقط نگاه و عبور!
به جز من و او و رفتگرِ محله کسی در کوچه نبود در آن ساعت.
دیگر اصلا یادم رفته بود توپ پلاستیکی ای در کار است!
دیگر تمام روئیاهای گذشته فراموش شده بودند.
تمام قُول ها!
ساعت هشت نیم هم نانِ لواش را پیچیده در پارچه ای قرمز رنگ با سه عدد شیشه شیر به خانه برمیگشتم و تا مادرم سفره را پهن کند درختِ زردآلویِ دهن کجِ حیاط را آب میدادم که لبخند بزند!
صبحانه را خورده نخورده دوباره میزدم بیرون و راهی زمین خاکی میشدم اما بدون توپ! فوتبال از سرم افتاده بود...
.
.
در هفت سالگی سِیر میکردم که مادرم صدایم زد!
به اطرافم نگاه کردم
وسطِ زیرزمین نشسته بودم...مقابلِ بدنه ی از وسط نصف شده ی دوچرخه ی داغون و خاک خورده ام.
ساعت را نگاه کردم
هفت بود.
صدایِ خش خشِ جارویِ مرد رفتگر در سرم پیچید
صدای چشمک آن دخترک نارنجی پوش!
صدای چرخیدنِ لاستیکِ دوچرخه روی آسفالت
و ختم شدم به صدای مادرم
که نان نمیخواست و فقط داشت میگفت کارَت دیر نشود...
دیر نرسی..
دیر ...دیر ... دیر
درست نمیدانم از چه روزی به بعد
دوچرخه برایم عادی شد
درست نمی دانم از کِی به بعد
زندگی با چشمان بسته را فراموش کردم
درست نمیدانم کجا...
حال خوب را
حالِ خوبِ واقعی را
جا گذاشتم!
جا ماندم!
دیرم شد!
همین.
.
پایان
.
- ۱.۲k
- ۰۶ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط