دستهایم را در جیب شلوارم فرو برده و به سمت مراسم حرکت میکنم
"𝙼𝚈 𝙷𝚄𝚂𝙱𝙰𝙽𝙳 𝚆𝙸𝙵𝙴"
"𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟸𝟾"
دستهایم را در جیب شلوارم فرو برده و به سمت مراسم حرکت میکنم
تا برج ایفل فقط چند خیابان فاصله داشتم و حدودا 𝟸𝟶 دقیقه راه بود
خیابانهای دور و بر برج ایفل برخلاف آسفالتهای سئول سنگ کاری شده بود و کمتر کسی دلش میآمد با ماشین طردد کند
قدم زدن روی سنگ فرشهای تیرهرنگ خیابان سنت_دومینیک پاریس حال و هوای دیگری داشت
جمعیت زیادی در برج ایفل جمع شده بودند اما اصلا هرج و مرجی وجود نداشت
آهنگ دلنشینی پلی شده بود و فضای آرامشبخشی ایجاد کرده بود
جام شرابی از روی میز برداشته و جرعهای از آن نوشیدم که طعم تلخش گلویم را سوزاند اما اهمیتی ندادم
حتی اگر برای چند ساعت میتوانست آرامم کند هم برایم کافی بود
اما همیشه حواسم بود که زیادهروی نکنم و هوش و حواس از سرم نپرد
اما برخلاف من چند جوان تازه به دوران رسیده که میانگین سنیشان به زور به 𝟷𝟿 میرسید و روی میز کناری نشسته بودند حسابی مست کرده بودند و شرط میبستم حتی اسم خود را هم به یاد نمیآورند
با تاسف سری برایشان تکان دادم و ذرهای دیگر نوشیدم که آهنگ قطع شد و صدای مکانیکی آغاز آتشبازی را اعلام کرد
همگی از روی صندلیهایمان بلند شده و حلقهای دور برج ایفل درست کردیم
بسیاری از افراد آمادهی فیلم گرفتن بودند و با ذوق با همراهانشان صحبت میکردند اما من فقط به یک چیز و یک نفر فکر میکردم
خیلیها معتقد بودند اگر در این شب آرزویی داشته باشند برآورده میشود ولی من هیچ وقت این عقاید طالعبینانه را باور نداشتم اما امشب به مسخرهترین شکل ممکن خودم دست به دامنش شده بودم
چشمهایم را میبندم و در دل زمزمه میکنم :
ــــ خودت میدونی که هیچ وقت هیچی ازت نخواستم اما امشب ازت میخوام ، میدونم تقصیر خودم بوده ، میدونم مقصر خودم بودم و باید جریان و براش توضیح میدادم اما الان پشیمونم ، خواهش میکنم ا.ت و بهم برگردون
"𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝙶𝙾𝙳𝙳𝙴𝚂𝚂"
"𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟸𝟾"
دستهایم را در جیب شلوارم فرو برده و به سمت مراسم حرکت میکنم
تا برج ایفل فقط چند خیابان فاصله داشتم و حدودا 𝟸𝟶 دقیقه راه بود
خیابانهای دور و بر برج ایفل برخلاف آسفالتهای سئول سنگ کاری شده بود و کمتر کسی دلش میآمد با ماشین طردد کند
قدم زدن روی سنگ فرشهای تیرهرنگ خیابان سنت_دومینیک پاریس حال و هوای دیگری داشت
جمعیت زیادی در برج ایفل جمع شده بودند اما اصلا هرج و مرجی وجود نداشت
آهنگ دلنشینی پلی شده بود و فضای آرامشبخشی ایجاد کرده بود
جام شرابی از روی میز برداشته و جرعهای از آن نوشیدم که طعم تلخش گلویم را سوزاند اما اهمیتی ندادم
حتی اگر برای چند ساعت میتوانست آرامم کند هم برایم کافی بود
اما همیشه حواسم بود که زیادهروی نکنم و هوش و حواس از سرم نپرد
اما برخلاف من چند جوان تازه به دوران رسیده که میانگین سنیشان به زور به 𝟷𝟿 میرسید و روی میز کناری نشسته بودند حسابی مست کرده بودند و شرط میبستم حتی اسم خود را هم به یاد نمیآورند
با تاسف سری برایشان تکان دادم و ذرهای دیگر نوشیدم که آهنگ قطع شد و صدای مکانیکی آغاز آتشبازی را اعلام کرد
همگی از روی صندلیهایمان بلند شده و حلقهای دور برج ایفل درست کردیم
بسیاری از افراد آمادهی فیلم گرفتن بودند و با ذوق با همراهانشان صحبت میکردند اما من فقط به یک چیز و یک نفر فکر میکردم
خیلیها معتقد بودند اگر در این شب آرزویی داشته باشند برآورده میشود ولی من هیچ وقت این عقاید طالعبینانه را باور نداشتم اما امشب به مسخرهترین شکل ممکن خودم دست به دامنش شده بودم
چشمهایم را میبندم و در دل زمزمه میکنم :
ــــ خودت میدونی که هیچ وقت هیچی ازت نخواستم اما امشب ازت میخوام ، میدونم تقصیر خودم بوده ، میدونم مقصر خودم بودم و باید جریان و براش توضیح میدادم اما الان پشیمونم ، خواهش میکنم ا.ت و بهم برگردون
"𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝙶𝙾𝙳𝙳𝙴𝚂𝚂"
- ۱۰.۸k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط