پارت ۶
پارت ۶
#پشت غرورت
اما از وقتی از کافه بیرون اومده بود، یه حس عجیبی داشت.
مدام به حرفهای لیام فکر میکرد.
«بهتره دیگه دور و بر من نیای.»
اما چرا؟
اما گوشیش رو برداشت که حواسش رو پرت کنه.
یه نوتیفیکیشن اومد.
پیام از یک شماره ناشناس:
«اگه جای تو بودم، به لیام اعتماد نمیکردم.»
اما چند ثانیه فقط به صفحه خیره موند.
بعد نوشت:
«تو کی هستی؟»
پیام دیده شد.
اما جوابی نیومد.
چند دقیقه گذشت.
دوباره گوشی لرزید.
این بار فقط یه عکس فرستاده شده بود.
اما عکس رو باز کرد...
خشکش زد.
عکسِ خودش بود.
همون روزی که برای اولین بار لیام رو دیده بود.
اما سریع برگشت عقب.
«این کیه؟!»
قلبش تند میزد.
همون لحظه یه پیام دیگه اومد:
«فردا ساعت ۷، پارک روبهروی دانشگاه. تنها بیا.»
اما گوشی رو روی تخت انداخت.
اصلاً نمیخواست بره.
ولی چند ثانیه بعد، یه پیام دیگه رسید:
«اگه نیای، عکسهای بیشتری برات میفرستم.»
اما دستش یخ کرد.
صبح روز بعد، ساعت ۶:۵۵...
اما جلوی پارک ایستاده بود.
خودش هم نمیدونست چرا اومده.
فقط میخواست بفهمه چه کسی دنبالش کرده.
صدای قدمهایی از پشت سرش اومد.
اما برگشت.
ولی هیچکس نبود.
دوباره صدای قدمها...
این بار نزدیکتر.
اما با ترس گفت:
«کیه؟»
یه صدا از پشت درختها اومد:
«بالاخره اومدی.»
اما یک قدم عقب رفت.
شخصی از تاریکی بیرون اومد...
اما همین که صورتش رو دید، نفسش بند اومد.
چون اون آدم...
لیام بود.
اما با ناباوری گفت:
«تو...؟»
لیام چند قدم جلو اومد و با همون حالت سرد همیشگی گفت:
«گفتم تنها بیا.»
اما با عصبانیت گفت:
«تو اون پیامها رو فرستادی؟!»
لیام چیزی نگفت.
فقط گوشی خودش رو از جیبش درآورد و صفحهای رو به اما نشون داد.
اما با دیدن صفحه، رنگش پرید.
چون...
شمارهای که بهش پیام داده بود، شماره لیام نبود.
لیام آروم گفت:
«اما، باید قبل از اینکه دیر بشه یه چیزی رو بدونی.»
اما پرسید:
«چی؟»
لیام نگاهش کرد.
«کسی که دنبالت میکنه... فقط دنبال تو نیست.»
اما با نگرانی گفت:
«پس دنبال کیه؟»
لیام مکث کرد.
بعد گفت:
«دنبال منه.»
همون لحظه صدای ترمز شدید یک ماشین از خیابون کناری بلند شد.
لیام ناگهان دست اما رو گرفت و کشید سمت خودش.
ماشین با سرعت از جلوی پارک رد شد.
اما شوکه به لیام نگاه کرد.
لیام زیر لب گفت:
«دیدی؟ گفتم نباید تنها میومدی.»
اما این بار...
برای اولین بار، از نگاه لیام ترسیده بود.
ادامه دارد...
#پشت غرورت
اما از وقتی از کافه بیرون اومده بود، یه حس عجیبی داشت.
مدام به حرفهای لیام فکر میکرد.
«بهتره دیگه دور و بر من نیای.»
اما چرا؟
اما گوشیش رو برداشت که حواسش رو پرت کنه.
یه نوتیفیکیشن اومد.
پیام از یک شماره ناشناس:
«اگه جای تو بودم، به لیام اعتماد نمیکردم.»
اما چند ثانیه فقط به صفحه خیره موند.
بعد نوشت:
«تو کی هستی؟»
پیام دیده شد.
اما جوابی نیومد.
چند دقیقه گذشت.
دوباره گوشی لرزید.
این بار فقط یه عکس فرستاده شده بود.
اما عکس رو باز کرد...
خشکش زد.
عکسِ خودش بود.
همون روزی که برای اولین بار لیام رو دیده بود.
اما سریع برگشت عقب.
«این کیه؟!»
قلبش تند میزد.
همون لحظه یه پیام دیگه اومد:
«فردا ساعت ۷، پارک روبهروی دانشگاه. تنها بیا.»
اما گوشی رو روی تخت انداخت.
اصلاً نمیخواست بره.
ولی چند ثانیه بعد، یه پیام دیگه رسید:
«اگه نیای، عکسهای بیشتری برات میفرستم.»
اما دستش یخ کرد.
صبح روز بعد، ساعت ۶:۵۵...
اما جلوی پارک ایستاده بود.
خودش هم نمیدونست چرا اومده.
فقط میخواست بفهمه چه کسی دنبالش کرده.
صدای قدمهایی از پشت سرش اومد.
اما برگشت.
ولی هیچکس نبود.
دوباره صدای قدمها...
این بار نزدیکتر.
اما با ترس گفت:
«کیه؟»
یه صدا از پشت درختها اومد:
«بالاخره اومدی.»
اما یک قدم عقب رفت.
شخصی از تاریکی بیرون اومد...
اما همین که صورتش رو دید، نفسش بند اومد.
چون اون آدم...
لیام بود.
اما با ناباوری گفت:
«تو...؟»
لیام چند قدم جلو اومد و با همون حالت سرد همیشگی گفت:
«گفتم تنها بیا.»
اما با عصبانیت گفت:
«تو اون پیامها رو فرستادی؟!»
لیام چیزی نگفت.
فقط گوشی خودش رو از جیبش درآورد و صفحهای رو به اما نشون داد.
اما با دیدن صفحه، رنگش پرید.
چون...
شمارهای که بهش پیام داده بود، شماره لیام نبود.
لیام آروم گفت:
«اما، باید قبل از اینکه دیر بشه یه چیزی رو بدونی.»
اما پرسید:
«چی؟»
لیام نگاهش کرد.
«کسی که دنبالت میکنه... فقط دنبال تو نیست.»
اما با نگرانی گفت:
«پس دنبال کیه؟»
لیام مکث کرد.
بعد گفت:
«دنبال منه.»
همون لحظه صدای ترمز شدید یک ماشین از خیابون کناری بلند شد.
لیام ناگهان دست اما رو گرفت و کشید سمت خودش.
ماشین با سرعت از جلوی پارک رد شد.
اما شوکه به لیام نگاه کرد.
لیام زیر لب گفت:
«دیدی؟ گفتم نباید تنها میومدی.»
اما این بار...
برای اولین بار، از نگاه لیام ترسیده بود.
ادامه دارد...
- ۷۰۰
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط