طنابـــــ∝∝〇دار رو انداختڹ دور گردنش ↻
طنابـــــ∝∝〇دار رو انداختڹ دور گردنش ↻
↯ داشــــت میخندید↯
بهش گفتڹ : چرا دارے میخندے؟
گـــــفٺ : از اینجا چشمم به مادرم افـــــتاد , داره گریہ میکنہ
یاد بچگے هام افتادم...
یـــاد حرف مادرم که همیشہ بهم میگفت:
هر وقت تو میخندے ، غم و غصہ هامو فراموش میکنم
الانم دارم میخندم ٺـا مادرم بخنده , ولی اون هنوز داره گریہ میکنہ
گنـــــاه گریہ های مادرم رو چگونہ قصاص کنم
↯ داشــــت میخندید↯
بهش گفتڹ : چرا دارے میخندے؟
گـــــفٺ : از اینجا چشمم به مادرم افـــــتاد , داره گریہ میکنہ
یاد بچگے هام افتادم...
یـــاد حرف مادرم که همیشہ بهم میگفت:
هر وقت تو میخندے ، غم و غصہ هامو فراموش میکنم
الانم دارم میخندم ٺـا مادرم بخنده , ولی اون هنوز داره گریہ میکنہ
گنـــــاه گریہ های مادرم رو چگونہ قصاص کنم
- ۱.۳k
- ۱۵ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط