پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود دختری
جوان،روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد
بلند شد،دسته گل را به دختر داد و گفت می دانم از اين گل ها خوشت آمده است.
به زنم مي گويم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان
دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر میشد...
.....M
دیدگاه ها (۳)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❸_بخش دوم_مکانی جدید می‌رویم که تا به حال ندیده ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑧من در سرزمینیکه تو را در آن نب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط