╭─────────────── ✈️ ───────────────╮
╭─────────────── ✈️ ───────────────╮
✦ پارت ۸۹| آخرین نگاه قبل از رفتن ✦
╰─────────────────────────────────╯
🌤️ ویو آت
صبح شده بود...
اما برای من انگار شب تموم نشده بود.
چمدونم کنار در بود.
همون چمدونی که قرار بود منو از خونه، از دوستام...
و از آدمهایی که دوستشون داشتم دور کنه.
مامان:
آت... باید بریم.
چند ثانیه به اتاقم نگاه کردم.
به تخت...
به میز...
به عکسها...
به همه چیزهایی که سالها کنارم بودن.
آروم زیر لب گفتم:
آت:
خداحافظ اتاقم...
بعد چمدونمو برداشتم.
وقتی سوار ماشین شدیم، هیچکس حرف نمیزد.
مامان چند بار خواست چیزی بگه، اما هر بار فقط لبهاشو روی هم فشار داد.
بابا به جاده نگاه میکرد.
دایی هم ساکت بود.
من فقط از پنجره بیرون رو نگاه میکردم.
هر خیابون...
هر مغازه...
هر ساختمون...
انگار داشتم با همهشون خداحافظی میکردم.
بالاخره به فرودگاه رسیدیم.
همین که وارد سالن شدم...
جیا رو دیدم.
چشمهاش از گریه قرمز شده بود.
جیا:
آت...
آت:
جیا...
جیا چند قدم سمتم اومد.
بعد دیگه نتونست خودش رو نگه داره.
جیا:
تو واقعاً داری میری؟! 😭
آت:
آره...
جیا:
نه...
سرشو تکون داد.
جیا:
نه، من هنوز آماده نیستم!
آت:
جیا...
جیا:
تو گفتی هنوز وقت داریم!
آت:
منم فکر میکردم داریم...
جیا با گریه خندید.
جیا:
پس چرا اینقدر زود تموم شد؟!
آت چیزی نگفتم.
فقط نگاهش کردم.
جیا خواست بیاد سمتم، اما از شدت گریه تعادلش رو از دست داد و روی زمین نشست.
آت:
جیااا! 😭
سریع رفتم کنارش.
آت:
خوبی؟!
جیا:
من خوبم...
اما صدایش میلرزید.
جیا:
فقط...
اشکهاشو پاک کرد.
جیا:
فقط نمیخوام آخرین تصویرم از تو، رفتنت باشه.
آت با بغض گفت:
آت:
آخرین تصویر نیست.
جیا:
پس برگرد.
آت:
برمیگردم.
جیا:
قول؟
آت:
قول.
جیا:
حتی اگه اونجا آدمای جدید پیدا کنی؟
آت:
تو رو با هیچکس عوض نمیکنم.
جیا دوباره گریه کرد.
جیا:
قول بده هر شب بهم پیام بدی.
آت:
قول.
جیا:
اگه دلم برات تنگ شد؟
آت:
زنگ بزن.
جیا:
اگه خیلی دلم تنگ شد؟
آت:
بازم زنگ بزن.
جیا:
اگه دلم خواست بغلت کنم؟
آت با بغض خندید.
آت:
اون موقع فقط منتظر بمون تا برگردم. 🥺
جیا:
قول دادی...
آت:
قول دادم.
بعد دایی جلو اومد.
دایی:
آت...
آت:
دایی...
دایی چند لحظه نگاهم کرد.
بعد فقط گفت:
دایی:
بزرگ شدی...
آت لبخند زدم.
آت:
نه...
اشکام پایین اومد.
آت:
من هنوز همون آت کوچولوی توام.
دایی لبخند زد، اما چشمهاش خیس شد.
دایی:
برای من همیشه همونی.
بعد مامانم جلو اومد.
مامان:
دخترم...
آت:
مامان...
مامانم منو محکم در آغوش گرفت.
مامان:
کاش میتونستم زمان رو نگه دارم.
آت:
منم...
مامان:
کاش امروز نمیرسید.
آت:
منم نمیخوام برم.
مامان:
پس گریه نکن...
آت:
نمیتونم.
مامان:
منم نمیتونم...
هر دو ساکت شدیم.
بابام چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
وقتی نگاهم بهش افتاد، فهمیدم اونم اشکهاشو قایم میکنه.
بابا:
آت...
آت:
بابا...
بابا:
هر جا رفتی...
مکث کرد.
بابا:
یادت باشه یه خونه هست که همیشه منتظر برگشتنته.
آت:
برمیگردم.
بابا:
منتظرت میمونیم.
بعد...
صدایی از پشت سرم اومد.
ته:
آت...
قلبم ریخت.
آروم برگشتم.
ته روبهروم ایستاده بود.
چشمهاش قرمز بود.
اما سعی میکرد گریه نکنه.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
ته:
فکر نمیکردم خداحافظی اینقدر سخت باشه.
آت:
منم...
ته:
چند روز پیش هنوز داشتیم درباره آینده حرف میزدیم.
آت:
آره...
ته:
و الان...
نگاهش روی چمدونم افتاد.
ته:
الان باید بذارم بری.
اشکام پایین اومد.
آت:
ته...
ته:
میدونی از چی بیشتر میترسم؟
آت:
چی؟
ته:
از اینکه یه روز دلم برات تنگ بشه...
مکث کرد.
ته:
و فاصله بینمون اونقدر زیاد باشه که نتونم حتی یه لحظه ببینمت.
آت:
من فراموشت نمیکنم.
ته:
قول؟
آت:
قول.
ته:
پس تو هم یه قول دیگه بده.
آت:
چی؟
ته:
هر وقت دلت گرفت...
لبخند خیلی کوچیکی زد.
ته:
یادت بیاد یه نفر اینجا هست که منتظرته.
آت با گریه خندید.
آت:
تو هم یادت نره من یه روز برمیگردم.
ته:
منتظرت میمونم.
صدای اعلام پرواز توی سالن پیچید.
«مسافران پرواز به مقصد میلان، لطفاً برای سوار شدن آماده شوند.»
همه ساکت شدند.
جیا دوباره شروع به گریه کرد.
جیا:
آت...
آت:
جیا...
جیا:
نرو... 😭
آت:
باید برم.
جیا:
پس زود برگرد.
آت:
قول.
مامان:
دخترم...
بابا:
مواظب خودت باش.
دایی:
هر وقت چیزی خواستی، زنگ بزن.
آت:
قول میدم.
بعد نگاهم رفت سمت ته.
ته چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
همون نگاه کافی بود.
آت:
خداحافظ، ته...
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون
✦ پارت ۸۹| آخرین نگاه قبل از رفتن ✦
╰─────────────────────────────────╯
🌤️ ویو آت
صبح شده بود...
اما برای من انگار شب تموم نشده بود.
چمدونم کنار در بود.
همون چمدونی که قرار بود منو از خونه، از دوستام...
و از آدمهایی که دوستشون داشتم دور کنه.
مامان:
آت... باید بریم.
چند ثانیه به اتاقم نگاه کردم.
به تخت...
به میز...
به عکسها...
به همه چیزهایی که سالها کنارم بودن.
آروم زیر لب گفتم:
آت:
خداحافظ اتاقم...
بعد چمدونمو برداشتم.
وقتی سوار ماشین شدیم، هیچکس حرف نمیزد.
مامان چند بار خواست چیزی بگه، اما هر بار فقط لبهاشو روی هم فشار داد.
بابا به جاده نگاه میکرد.
دایی هم ساکت بود.
من فقط از پنجره بیرون رو نگاه میکردم.
هر خیابون...
هر مغازه...
هر ساختمون...
انگار داشتم با همهشون خداحافظی میکردم.
بالاخره به فرودگاه رسیدیم.
همین که وارد سالن شدم...
جیا رو دیدم.
چشمهاش از گریه قرمز شده بود.
جیا:
آت...
آت:
جیا...
جیا چند قدم سمتم اومد.
بعد دیگه نتونست خودش رو نگه داره.
جیا:
تو واقعاً داری میری؟! 😭
آت:
آره...
جیا:
نه...
سرشو تکون داد.
جیا:
نه، من هنوز آماده نیستم!
آت:
جیا...
جیا:
تو گفتی هنوز وقت داریم!
آت:
منم فکر میکردم داریم...
جیا با گریه خندید.
جیا:
پس چرا اینقدر زود تموم شد؟!
آت چیزی نگفتم.
فقط نگاهش کردم.
جیا خواست بیاد سمتم، اما از شدت گریه تعادلش رو از دست داد و روی زمین نشست.
آت:
جیااا! 😭
سریع رفتم کنارش.
آت:
خوبی؟!
جیا:
من خوبم...
اما صدایش میلرزید.
جیا:
فقط...
اشکهاشو پاک کرد.
جیا:
فقط نمیخوام آخرین تصویرم از تو، رفتنت باشه.
آت با بغض گفت:
آت:
آخرین تصویر نیست.
جیا:
پس برگرد.
آت:
برمیگردم.
جیا:
قول؟
آت:
قول.
جیا:
حتی اگه اونجا آدمای جدید پیدا کنی؟
آت:
تو رو با هیچکس عوض نمیکنم.
جیا دوباره گریه کرد.
جیا:
قول بده هر شب بهم پیام بدی.
آت:
قول.
جیا:
اگه دلم برات تنگ شد؟
آت:
زنگ بزن.
جیا:
اگه خیلی دلم تنگ شد؟
آت:
بازم زنگ بزن.
جیا:
اگه دلم خواست بغلت کنم؟
آت با بغض خندید.
آت:
اون موقع فقط منتظر بمون تا برگردم. 🥺
جیا:
قول دادی...
آت:
قول دادم.
بعد دایی جلو اومد.
دایی:
آت...
آت:
دایی...
دایی چند لحظه نگاهم کرد.
بعد فقط گفت:
دایی:
بزرگ شدی...
آت لبخند زدم.
آت:
نه...
اشکام پایین اومد.
آت:
من هنوز همون آت کوچولوی توام.
دایی لبخند زد، اما چشمهاش خیس شد.
دایی:
برای من همیشه همونی.
بعد مامانم جلو اومد.
مامان:
دخترم...
آت:
مامان...
مامانم منو محکم در آغوش گرفت.
مامان:
کاش میتونستم زمان رو نگه دارم.
آت:
منم...
مامان:
کاش امروز نمیرسید.
آت:
منم نمیخوام برم.
مامان:
پس گریه نکن...
آت:
نمیتونم.
مامان:
منم نمیتونم...
هر دو ساکت شدیم.
بابام چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
وقتی نگاهم بهش افتاد، فهمیدم اونم اشکهاشو قایم میکنه.
بابا:
آت...
آت:
بابا...
بابا:
هر جا رفتی...
مکث کرد.
بابا:
یادت باشه یه خونه هست که همیشه منتظر برگشتنته.
آت:
برمیگردم.
بابا:
منتظرت میمونیم.
بعد...
صدایی از پشت سرم اومد.
ته:
آت...
قلبم ریخت.
آروم برگشتم.
ته روبهروم ایستاده بود.
چشمهاش قرمز بود.
اما سعی میکرد گریه نکنه.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
ته:
فکر نمیکردم خداحافظی اینقدر سخت باشه.
آت:
منم...
ته:
چند روز پیش هنوز داشتیم درباره آینده حرف میزدیم.
آت:
آره...
ته:
و الان...
نگاهش روی چمدونم افتاد.
ته:
الان باید بذارم بری.
اشکام پایین اومد.
آت:
ته...
ته:
میدونی از چی بیشتر میترسم؟
آت:
چی؟
ته:
از اینکه یه روز دلم برات تنگ بشه...
مکث کرد.
ته:
و فاصله بینمون اونقدر زیاد باشه که نتونم حتی یه لحظه ببینمت.
آت:
من فراموشت نمیکنم.
ته:
قول؟
آت:
قول.
ته:
پس تو هم یه قول دیگه بده.
آت:
چی؟
ته:
هر وقت دلت گرفت...
لبخند خیلی کوچیکی زد.
ته:
یادت بیاد یه نفر اینجا هست که منتظرته.
آت با گریه خندید.
آت:
تو هم یادت نره من یه روز برمیگردم.
ته:
منتظرت میمونم.
صدای اعلام پرواز توی سالن پیچید.
«مسافران پرواز به مقصد میلان، لطفاً برای سوار شدن آماده شوند.»
همه ساکت شدند.
جیا دوباره شروع به گریه کرد.
جیا:
آت...
آت:
جیا...
جیا:
نرو... 😭
آت:
باید برم.
جیا:
پس زود برگرد.
آت:
قول.
مامان:
دخترم...
بابا:
مواظب خودت باش.
دایی:
هر وقت چیزی خواستی، زنگ بزن.
آت:
قول میدم.
بعد نگاهم رفت سمت ته.
ته چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
همون نگاه کافی بود.
آت:
خداحافظ، ته...
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون
- ۳۱۳
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط