پارت شصتم | خواستگاری

پارت شصتم | خواستگاری

یک ماه گذشت...

صبح روز خواستگاری، خونه‌ی لارا از همیشه شلوغ‌تر بود.

مادر لارا و مادر میچا از صبح مشغول آماده‌کردن پذیرایی بودن و میچا هم کنار لارا نشسته بود و هر چند دقیقه یک‌بار با ذوق بهش نگاه می‌کرد.

میچا:
— باورم نمی‌شه امروز واقعاً خواستگارامون میان!

لارا با خجالت:
— من هنوز استرس دارم.

میچا خندید:
— من بیشتر منتظرم ببینم جونگ‌کوک با چه قیافه‌ای میاد!

همون لحظه صدای زنگ در بلند شد.

چند دقیقه بعد، خانواده‌ی جونگ‌کوک وارد شدن؛ پدر و مادرش همراه خودش.

بعد از سلام و احوالپرسی، همه سر جاشون نشستن.

مادر جونگ‌کوک لبخند زد و گفت:
— ما امروز برای یه موضوع خیلی مهم اومدیم...

لارا سرش رو پایین انداخت.

مادر جونگ‌کوک ادامه داد:
— برای خواستگاری از لارا برای پسرمون، جونگ‌کوک.

جونگ‌کوک با احترام سرش رو خم کرد.

پدر لارا لبخند زد و بعد از صحبت‌های دو خانواده، گفت:
— اگر خود لارا هم راضی باشه، ما مخالفتی نداریم.

لارا با صدای آرومی گفت:
— بله...

جونگ‌کوک لبخندش رو نتونست پنهان کنه.

بعد نوبت خانواده‌ی جی‌هان رسید.

جی‌هان همراه پدر و مادرش و رزا وارد ماجرا شد.

رزا کنار برادرش نشست و با آرنج بهش زد:
— داداش، استرس داری؟

جی‌هان:
— ساکت شو رزا!

همه خندیدن.

خانواده‌ی جی‌هان هم رسماً برای میچا خواستگاری کردن و بعد از صحبت‌های دو خانواده، جواب مثبت داده شد.

کمی بعد مادر لارا گفت:
— خب، بهتره جوونا خودشون هم یه کم با هم صحبت کنن.

جونگ‌کوک و لارا به اتاق لارا رفتن.

همین که در بسته شد، لارا نفس راحتی کشید.

جونگ‌کوک با لبخند گفت:
— بالاخره تنها شدیم.

لارا:
— چرا این‌قدر خوشحالی؟

جونگ‌کوک جلو اومد.
— چون از صبح منتظر همین لحظه بودم.

لارا عقب رفت تا به لبه‌ی تخت رسید.

— کوک...

جونگ‌کوک دستش رو گرفت و آروم کنارش نشست.

چند لحظه فقط نگاهش کرد.

بعد دستش رو دور کمر لارا گذاشت و اون رو به خودش نزدیک کرد.

لارا لبخند زد:
— الان دیگه واقعاً شدی خواستگارم.

جونگ‌کوک:
— نه.

لارا:
— نه؟

جونگ‌کوک با شیطنت گفت:
— من خیلی وقته خودمو مال تو می‌دونم.

لارا خندید و سرش رو روی شونه‌ی جونگ‌کوک گذاشت.

جونگ‌کوک موهاش رو کنار زد و بوسه‌ای روی گونه‌اش زد.

بعد یکی روی پیشونیش.

لارا سرش رو بالا آورد.

این بار جونگ‌کوک مکث نکرد و لب‌هاشون برای چند لحظه به هم رسید.

لارا دست‌هاش رو دور گردنش حلقه کرد.

جونگ‌کوک هم محکم‌تر بغلش کرد و چند بوسه‌ی کوتاه و پشت‌سرهم روی لب‌هاش گذاشت.

لارا بین خنده و خجالت گفت:
— اگه کسی در بزنه چی؟

جونگ‌کوک:
— در قفله؟

لارا:
— نه!

جونگ‌کوک خندید:
— پس باید حواسمون باشه.

لارا با شیطنت:
— تو اصلاً حواست به چیزی نیست.

جونگ‌کوک دوباره نزدیک شد و آروم گفت:
— وقتی تو این‌قدر نزدیکمی، نه.

لارا سرخ شد و صورتش رو روی سینه‌ی جونگ‌کوک پنهان کرد.

جونگ‌کوک خندید و بغلش کرد.

— خجالت نکش، خانوم من.

لارا آروم جواب داد:
— هنوز خانومت نشدم.

جونگ‌کوک:
— شدی که امروز خانواده‌هامون اینجان.

بعد پیشونیش رو بوسید.

صدای رزا از پشت در اومد:

— شما دوتا! زنده‌این؟!

لارا سریع از جونگ‌کوک فاصله گرفت.

جونگ‌کوک خنده‌اش گرفت.

رزا دوباره:
— اگه جواب ندین خودم میام تو!

لارا:
— اومدیممم!

جونگ‌کوک زیر لب گفت:
— خراب کرد...

لارا با خنده به بازوش زد:
— ساکت شو! 😂

و هر دو با قیافه‌ای کاملاً عادی از اتاق بیرون رفتن...

اما لبخند روی صورت جونگ‌کوک لو می‌داد که این چند دقیقه، دقیقاً همون چیزی بوده که از صبح منتظرش بوده.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اقا یه پارت دیگه نوشتم پس طولش نمیدمم🤣
دیدگاه ها (۵)

پارت آخر | پایانی که ادامه دارد:) چند ماه بعد...بالاخره روزی...

چندپارتی وقتی اجازه نمیده تتو بزنی....) پارت اول | خط قرمزته...

پارت پنجاه‌ونهم | خونه‌ی لاراجئون جونگ‌کوکبالاخره رسیدیم کره...

پارت پنجاه‌وهشتم | برگشتجئون جونگ‌کوکچند ساعت گذشته بود.تقری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط