ملا نصرالدین

ملا نصرالدین
هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می انداختند.دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد این داستان در تمام منطقه پخش شد هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آن طور دست می انداختند ناراحت شد در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هروقت دو سکه به تو نشان دادند سکه طلا را بردار اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق باشماست اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند
دیدگاه ها (۴)

یک لیوان شیر:حتما بخونید خیلی جالبهپسر فقیری که از راه فروش ...

فقط پنج دلارسارا: هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید ...

اگرتکیه گاهی استواردراختیارداشته باشید آنگاه میتوانید زمین ر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹²ویو: ویکتوربعد از رفتن ات، دوبار...

🦢 پارت هفتم | مرد غریبهظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.بچه‌ها یکی‌...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۱۰ : ( انبار شماره ۱۷ )ساعت ۷:۴۵ شب.هیونج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط