★عاشق آیدلت میشی و... p¹
★عاشق آیدلت میشی و... p¹
هیون اوک:
از خستگی ، تمام بدنم درد میکرد...
از خانم هان خداحافظی کردم و از کافه اومدم بیرون ؛ سوار مترو شدم و بعد گذشت زمانی پیاده شدم ، پیاده روی کمی داشتم تا خونه... من و بهترین دوستم هایجین تو یک خونه زندگی میکردیم ، خانوادم بوسان بودن و من به خاطر تحصیلات و دانشگاه مجبور شدم بیام سئول.
وقتی در رو باز کردم صدای گریه ی هایجین به گوشم رسید خیلی ترسیدم... دیدم روی کاناپه نشسته ، سریع رفتم سمتش و گفتم:" هایجین؟ چی شده دختر؟ حالت خوبه؟؟ چیزی شده؟"
سرشو آورد بالا و با چهره ای که خیس اشک بود گفت :" هیون اوک... دلم برای مامانم و بابام و داداش کوچولوم تنگ شده!" اینو که گفت از ته دلم احساس دلتنگی کردم... چون منم مثل هایجین دلم برای خانوادم تنگ شده بود! آروم بغلش کردم و گفتم:" درک میکنم... هایجین درکت میکنم عزیزم! اما این روزا میگذره و ما برمیگردیم پیش خانواده هامون... الان برای اینکه حال و هوامون عوض بشه چیکار کنیم؟دیدن ران بیتیاس چطوره؟؟ یا میخوای موزیک ویدیو جدیدا رو ببینیم؟؟" هایجین که مثل خودم آرمی بود سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد و گفت:" قسمت های جدید ران بیتیاس رو دانلود کردم منتظر بودم بیای که با تو ببینم!" از هایجین تشکر کردم و اون شب ران بیتیاس دیدیم و تا نصفه شب بیدار بودیم و داشتیم موزیک ویدیو ها و لایو های جدید و قدیمی رو میدیدیم... راستش من عاشق جونکوک بودم ، نه اندازه ی علاقه ی عادی طرفدار راستش حس من بیشتر و قوی تر از این حرفا بود! جوری که توی کلمات تعریف نمیشن...
صبح بیدار شدم و صبحانه رو حاضر کردم بعد از خوردن صبحانه با هایجین رفتن دانشگاه . تا ظهر درگیر دانشگاه بودم و بعدشم رفتم کافه... من داخل یک کافه ی معروف و بزرگ سئول کار میکردم البته مجبور بودم هزینه های زندگی داخل سئول خیلی زیاد بود و من رو مجبور به کار پاره وقت میکرد...
بعد گذشت چند ساعت کار داخل کافه ، روی صندلی نشسته بودم که احساس کردم همهمه به وجود اومده! وقتی رفتم ببینم چی شده با صحنه ای مواجه شدم که خشکم زد... جونگکوک و نامجون و جیهوپ اومده بودن به کافه ی ما!!
از شدت ذوق و تعجب خشکم زده بود... خانم هان اومد و گفت:" هیون اوک زود باش برو برو سفارش ها رو از این آقایون بگیر! میدونم آرمی هستی... فرصت رو از دست نده زود باش!" رفتم سمت اعضا و گفتم که :" س..سلام عاممم میشه لطفاً سفارش هاتون... سفارش هاتون رو میگید لطفا؟"
اون ۳ آقای جذاب متوجه استرس من شده بودن...جونگکوک بهم زل زده بود و خیلی قشنگ نگام میکرد... نامجون گفت:" خوبی؟ صورتت قرمز شده! ببینم تو آرمی هستی؟"
لبخند زدم و گفتم:" به...بله ، بله من ارمیم خیلی خوشحالم از نزدیک میبینمتون!" جونگکوک خیلی یهویی گفت:"واو چه خوشگلی!" من که تعجب کرده بود و از درون داشتم از ذوق میمردم گفتم:"جانننن؟؟؟" خندید و گفت:" تو خوشگلی!"
از شدت خوشحالی احساس میکردم فشارم افتاده!
امیدوارم که دوستش داشته باشید* منتظر پارت بعدی باشید...
چطور بود؟؟ از اینکه نظرتون رو بدونم خوشحال میشم ★
_ آگاتا★
هیون اوک:
از خستگی ، تمام بدنم درد میکرد...
از خانم هان خداحافظی کردم و از کافه اومدم بیرون ؛ سوار مترو شدم و بعد گذشت زمانی پیاده شدم ، پیاده روی کمی داشتم تا خونه... من و بهترین دوستم هایجین تو یک خونه زندگی میکردیم ، خانوادم بوسان بودن و من به خاطر تحصیلات و دانشگاه مجبور شدم بیام سئول.
وقتی در رو باز کردم صدای گریه ی هایجین به گوشم رسید خیلی ترسیدم... دیدم روی کاناپه نشسته ، سریع رفتم سمتش و گفتم:" هایجین؟ چی شده دختر؟ حالت خوبه؟؟ چیزی شده؟"
سرشو آورد بالا و با چهره ای که خیس اشک بود گفت :" هیون اوک... دلم برای مامانم و بابام و داداش کوچولوم تنگ شده!" اینو که گفت از ته دلم احساس دلتنگی کردم... چون منم مثل هایجین دلم برای خانوادم تنگ شده بود! آروم بغلش کردم و گفتم:" درک میکنم... هایجین درکت میکنم عزیزم! اما این روزا میگذره و ما برمیگردیم پیش خانواده هامون... الان برای اینکه حال و هوامون عوض بشه چیکار کنیم؟دیدن ران بیتیاس چطوره؟؟ یا میخوای موزیک ویدیو جدیدا رو ببینیم؟؟" هایجین که مثل خودم آرمی بود سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد و گفت:" قسمت های جدید ران بیتیاس رو دانلود کردم منتظر بودم بیای که با تو ببینم!" از هایجین تشکر کردم و اون شب ران بیتیاس دیدیم و تا نصفه شب بیدار بودیم و داشتیم موزیک ویدیو ها و لایو های جدید و قدیمی رو میدیدیم... راستش من عاشق جونکوک بودم ، نه اندازه ی علاقه ی عادی طرفدار راستش حس من بیشتر و قوی تر از این حرفا بود! جوری که توی کلمات تعریف نمیشن...
صبح بیدار شدم و صبحانه رو حاضر کردم بعد از خوردن صبحانه با هایجین رفتن دانشگاه . تا ظهر درگیر دانشگاه بودم و بعدشم رفتم کافه... من داخل یک کافه ی معروف و بزرگ سئول کار میکردم البته مجبور بودم هزینه های زندگی داخل سئول خیلی زیاد بود و من رو مجبور به کار پاره وقت میکرد...
بعد گذشت چند ساعت کار داخل کافه ، روی صندلی نشسته بودم که احساس کردم همهمه به وجود اومده! وقتی رفتم ببینم چی شده با صحنه ای مواجه شدم که خشکم زد... جونگکوک و نامجون و جیهوپ اومده بودن به کافه ی ما!!
از شدت ذوق و تعجب خشکم زده بود... خانم هان اومد و گفت:" هیون اوک زود باش برو برو سفارش ها رو از این آقایون بگیر! میدونم آرمی هستی... فرصت رو از دست نده زود باش!" رفتم سمت اعضا و گفتم که :" س..سلام عاممم میشه لطفاً سفارش هاتون... سفارش هاتون رو میگید لطفا؟"
اون ۳ آقای جذاب متوجه استرس من شده بودن...جونگکوک بهم زل زده بود و خیلی قشنگ نگام میکرد... نامجون گفت:" خوبی؟ صورتت قرمز شده! ببینم تو آرمی هستی؟"
لبخند زدم و گفتم:" به...بله ، بله من ارمیم خیلی خوشحالم از نزدیک میبینمتون!" جونگکوک خیلی یهویی گفت:"واو چه خوشگلی!" من که تعجب کرده بود و از درون داشتم از ذوق میمردم گفتم:"جانننن؟؟؟" خندید و گفت:" تو خوشگلی!"
از شدت خوشحالی احساس میکردم فشارم افتاده!
امیدوارم که دوستش داشته باشید* منتظر پارت بعدی باشید...
چطور بود؟؟ از اینکه نظرتون رو بدونم خوشحال میشم ★
_ آگاتا★
- ۱۵۰
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط