My little marshmallow
My little marshmallow
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
P6
جیمین: عااا چیزه داشتیم شوخی میکردیم
کوک: آره آره یه شوخی بود
بابای کوک: اووو اوکی من رفتم شما هم بیاین
بابام رفت و جیمین یدونه محکم زد تو سرم...
کوک: عوضی چته
جیمین:آخه عن این چه کاری بود
دوباره یاد اون اتفاق افتادم و خندیدم
جیمین:وای فقط خفه شو
کوک: چشم استاد بیا بریم شام تا نمردی
جیمین: وای خجالت میکشمممم
کوک: دیگه دیگه
جیمین: عن
کوک: بابا ول کن آخه چی میخواد بشه
جیمین: آههههه بخدا تلافی میکنم
کوک: بیا بریم دیگهههه دارم میمیرم از گشنگی
جیمین: آه حله بریم
از اتاق خارج شدیم رفتیم پایین.
روی میز کنار هم نشستیم.
خدمتکارا غذا رو آوردن و شروع کردیم به خوردن...داشتیم با آرامش میخوردیم غذامون رو که بابا م گفت...
بابای کوک: شما داشتین بالا چیکار میکردین؟
جیمین تا اون حرف بزنه دستمو جلو دهنش گذاشتم و خودم گفتم...
کوک: داشتیم شوخی میکردیم به شما فکر نکنم ربط داشته باشه ؟مگه نه
بابای کوک: چیه چرا نذاشتی جیمین حرف بزنه نکنه واقعا شوخی نبوده
مامان کوک: عزیزم مگه داشتن چیکار میکردن؟
بابای کوک: هیچی فقط داشتن شوخی میکردن.(با یه لحن تمسخر امیز)
تا اومدم حرف بزنم یکی از بادیگاردا اومد...
بادیگارد: قربان آقای کیم تماس گرفتن با شما کار دارن
بابا.ک: با من؟ چرا چیزی شده
بادیگارد: من اطلاع نداریم گفتم که با شما کار دارن
بابا.ک: خب باشه الان میام تو برو
بابام رفت و ما هم بعد چند دقیقه غذامون رو تموم کردیم رفتیم تو پذیرایی
جیمین: خب خب من دیگه برم خونمون زحمت دادم بهتون
مامان.ک: نه جیمین این چه حرفیه بمون
کوک: وای جیمین باز فاز گرفتی تو بس کن بیا بریم بخوابیم
جیمین: نه نه کوک اخه چیزه..
کوک: خفه تو الان خوابت میاد چیزی حالیت نی.
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
P6
جیمین: عااا چیزه داشتیم شوخی میکردیم
کوک: آره آره یه شوخی بود
بابای کوک: اووو اوکی من رفتم شما هم بیاین
بابام رفت و جیمین یدونه محکم زد تو سرم...
کوک: عوضی چته
جیمین:آخه عن این چه کاری بود
دوباره یاد اون اتفاق افتادم و خندیدم
جیمین:وای فقط خفه شو
کوک: چشم استاد بیا بریم شام تا نمردی
جیمین: وای خجالت میکشمممم
کوک: دیگه دیگه
جیمین: عن
کوک: بابا ول کن آخه چی میخواد بشه
جیمین: آههههه بخدا تلافی میکنم
کوک: بیا بریم دیگهههه دارم میمیرم از گشنگی
جیمین: آه حله بریم
از اتاق خارج شدیم رفتیم پایین.
روی میز کنار هم نشستیم.
خدمتکارا غذا رو آوردن و شروع کردیم به خوردن...داشتیم با آرامش میخوردیم غذامون رو که بابا م گفت...
بابای کوک: شما داشتین بالا چیکار میکردین؟
جیمین تا اون حرف بزنه دستمو جلو دهنش گذاشتم و خودم گفتم...
کوک: داشتیم شوخی میکردیم به شما فکر نکنم ربط داشته باشه ؟مگه نه
بابای کوک: چیه چرا نذاشتی جیمین حرف بزنه نکنه واقعا شوخی نبوده
مامان کوک: عزیزم مگه داشتن چیکار میکردن؟
بابای کوک: هیچی فقط داشتن شوخی میکردن.(با یه لحن تمسخر امیز)
تا اومدم حرف بزنم یکی از بادیگاردا اومد...
بادیگارد: قربان آقای کیم تماس گرفتن با شما کار دارن
بابا.ک: با من؟ چرا چیزی شده
بادیگارد: من اطلاع نداریم گفتم که با شما کار دارن
بابا.ک: خب باشه الان میام تو برو
بابام رفت و ما هم بعد چند دقیقه غذامون رو تموم کردیم رفتیم تو پذیرایی
جیمین: خب خب من دیگه برم خونمون زحمت دادم بهتون
مامان.ک: نه جیمین این چه حرفیه بمون
کوک: وای جیمین باز فاز گرفتی تو بس کن بیا بریم بخوابیم
جیمین: نه نه کوک اخه چیزه..
کوک: خفه تو الان خوابت میاد چیزی حالیت نی.
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
- ۱۲۴
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط