( ظهور ازدواج )

( ظهور ازدواج )
پارت ۱۰۸
جیمین : گمشو بابا.. اون حدود اين بازي رو که مردم
میدونه...بعدشم.. اتفاقي نيوفتاد..دست نزدم بهش.. فرد خبيث گفت
فرد : وفاداري شوهر جديد ما رو.. من برات وفادااار.. شب موند ولي دست نزدي بهش؟ بعد نگي فقط یه بازیه هاا...
جیمین : بسه.. انقدر حرف مفت نزن...بیا.. اینم چیزی که ميخواستي.
فرد : فردا شب بیام؟ خر نشو دیگه.. پس فردا شب؟
جیمین : میگم بذار جاگیر شه...
فرد: نمیخوام بزنمش که اي بابا.. من چیکار جاگیریش دارم؟ خواهر شوهرش که نیستم. تو آدم باش جاگیر میشه..پس
فردا شب میام و تمام. جیمین نفس عمیقی کشید و گفت
جیمین :خیله خوب...بریم..
و زدن بیرون نفسم رو شدید بیرون دادم و اروم از پشت در بلند شدم. با احتیاط رفتم تو سالن و پشت پنجره.. خروج ماشینش از پارکینگ رو دیدم و منتظر شدم تا سر کوچه بره و بعد هدقیقه صبر کردم و بعد بهش اسمس دادم;بیمارستان تعمیرات داشت.. اجازه نداد بمونم..تو
تاکسیم...دارم میام خونه
و براش فرستادم و براي طبيعي تر بودن قضیه رفتم لباسهاي بيرونم رو پوشیدم. دوست نداشتم بفهمه زود اومدم و همه حرفاش رو شنیدم.. کردم. اما حرفاش یه لحظه از سرم بیرون نمیرفت.. رو مبل نشستم که چرخش کلید رو حس بلند شدم و در حالیکه پالتومو در میاوردم جدي و اروم گفتم
الا: سلام..
جیمین : سلام تعمیرات دیگه چي بود این وسط؟
شونه بالا انداختم و ناراحت گفتم
الا : نمیدونم..شانس ماست..
جیمین : تا دو سه روز اینده تموم میشه...بعدش..شاید باز رفتي..
پس رفته بود داخل و پرس و جو کرده بود. داشت سعي ميکرد بهم اعتماد کنه و حواسش جمع بود..پس نباید با دروغ گفتن خرابش میکردم.
الا : شب بخیر
بعد مكثي گفت: شب بخیـ
و رفتم تو اتاقم. خوشحال بودم که چيزي نگفت و مجبورم نکرد برم
اتاقش.. لباس عوض کردم و در رو قفل کردم و دراز کشیدم. گوشیمو برداشتم و براي آنالی اسمس نوشتم:;امشب پنهوني يه سري حرفاي جیمین رو شنیدم..یه رازي درباره ازدواجمون این وسطه که میگفت دنیل میدونه
و مضطرب منتظر جوابش شدم.
جواب داد. تند بازش کردم.
نوشته بود;میدونم متعجب و تند نوشتم:میدونی
آنالی ;دنیل نمیتونه چیزی رو ازم قایم کنه..میدونم یه رازي وسطه ولي دنيل قسم خورده چيزي نگه و به خاطر دوستش سرش وايستاده.. حتي براي ;من; گرفته نفسم رو شدید فوت کردم بیرون و نوشتم:;اگه
خودم با شوهرت حرف بزنم چي؟; آنالی : بعیده بگه..ولي فکر بدي نيست..میخوای فردا زنگ بزني باهاش حرف بزني
كمي فك كردم. فكر بدي نبود.. نوشتم: ;باشه...خوبه..;
آنالی :;خوبه خانوم خانوما.. احتمالاً حدود ۱۱ په سر براي کاری میاد خونه..خودم زنگ میزنم بهت.;
نوشتم: ;ممنونم
صداي در سالن اومد.. رفت بیرون؟ اخه این وقت شب؟ لعنت بهت ولگرد..
اه.. اصلا به من چه؟ برو گمشو.. شونه بالا انداختم.
دیدگاه ها (۴)

بچها کمک:)

جیمین منو ات از دفتر مدیر اومدیم بیرون و ات گفت + پس فردا م...

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

رمان: قلب در تاریکی

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط