میروم از شهر تو آخر دگر عشقی نمانده

میروم از شهر تو آخر دگر عشقی نمانده
یاد تو چون یادگار زخمی به قلب نشانده
گم شدن در عشق بیهوده ی تو دیوانگی بود
ای دل تنها ندیدی دشمن تو خانگی بود
عمری من شب زنده دار قصه ی عشق تو بودم
صد ترانه عاشقانه از تو و عشقت سرودم
بعد از این ای بی وفا عمر وفای من گذشته
قصر رویاهای من در سینه ام ویرانه گشته

می گذارم پشت سر افسانه ات را ای غریبه
آن نگاه عاشقانه در دو چشم تو... فریبه!
میروم از روزگارت چون گذشته ها گذشته
دست سرنوشت سرانجامی دگر بر ما نوشته
میروم از شهر تو آخر دگر عشقی نمانده
دیدگاه ها (۱)

رفتی برو نگاه به پشت سر نکن فکری بحال عاشق غریب و دربدر نکنم...

کاش بشه یه شب بدون غم باشماز همه دنیا اگرچه کم باشمنمیخوام ت...

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است..شیشه ی بشکسته را پیو...

‏خودمون به آدما یاد دادیم که چجوری زجرمون بدن وگرنه اونا که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط