در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام
در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست
کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام
در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق
فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل
وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود
من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز
از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام
دیدگاه ها (۱)

اصرار نکن !بغضِ دلم وا شدنی نیست ..گمگشته ی این شعر که پیـدا...

آخرین پرنده را هم رها کرده اماما هنوز غمگینمچیزیدر این قفسِ ...

.

برقصپیش از آن که پروانه هاخاطره گل های پیراهنت رابرای شکوفه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط