یک روز آرزو کردم زودتر بزرگ شوم، که کفش هایم پاشنه های بل

یک روز آرزو کردم زودتر بزرگ شوم، که کفش هایم پاشنه های بلند داشته باشد و دیگر جوراب های سفید تور دار و جوراب شلواری های عروسکی نپوشم، دلم می خواست بزرگ شوم تا دستم به کابینت های بالای آشپزخانه برسد، بتوانم غذا درست کنم و وقتی از خیابان رد می شوم مادرم دستم را نگیرد، فکر می کردم بزرگ می شوم و دنیا سرزمین کوچکی ست پر از شادی و من موهایم را به باد می دهم ، رژ لب های مادرم را می زنم و عشق را تجربه می کنم، همان عشقی که بین صفحات رمان ها و داستان ها می چرخید، حالا من بزرگ شده ام، تعدادی کفش پاشنه بلند دارم، هنوز دستم به کابینت های بالای اشپزخانه کمابیش نمی رسد اما یک أجاق گاز برای خودم دارم، حالا من دست مادرم را می گیرم و او را از خیابان ها رد می کنم، موهایم را به هر رنگی در می آورم و اشک هایم را به باد می دهم، عشق را تجربه کرده ام همانطور که خیانت، دروغ، زخم را تجربه کرده ام، حالا می دانم دنیا سرزمین بی انتهاییست ، پر از آدم های عجیب و بزرگ شدن بدترین آرزوی همه زندگی من بود که بر خلاف تمام آرزوهایم به دستش آوردم.

#مینا_مبهم
دیدگاه ها (۲)

تنها بودن آنقدرها هم بد نیست؛فرصت می­کنی کمی با خودت خلوت کن...

از وقتی به یاد دارم انتخاب درست را بلد نبودمیعنی اینطور بگوی...

چه خوب است آدما،چه خوب است آدما،یک نفر رو هر روز دوست داشته ...

جنگل هم که باشیدرختانت را ببرندبیابان می شوی ...فکر کن زن با...

Whispering of death:۱نجوای مرگایولینا بلردرِ ماشین برایم باز...

سفیر کبیر Grand Ambassador

«من» استفاده از این کلمه عجیب است،چون هیچ وقت «من» ای وجود ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط