P : 7

BEYOND TIME

پارت هفتم | سند گمشده

سه روز از پیدا شدن دفتر آبی گذشته بود.

در این سه روز، سرین و جونگ‌کوک هرچه بیشتر در اسناد خاندان روسّی گشتند، بیشتر مطمئن شدند که کسی سال‌هاست بخشی از اموال خانواده را پنهانی جابه‌جا می‌کند.

اما هنوز یک چیز را نداشتند؛ سند اصلی زمین‌های شمالی.

سرین صبح زود به اتاق پدرش رفت.

پدرش آن روز برای دیدن یکی از زمین‌داران از عمارت خارج شده بود و اتاقش خالی بود.

سرین مستقیم سراغ قفسه‌ی اسناد رفت.

یکی‌یکی پوشه‌ها را بیرون کشید.

ـ باید یه جایی اینجا باشی...

بالاخره صندوقچه‌ی کوچکی را پیدا کرد که با کلید قفل شده بود.

سرین کلید را از کشوی میز برداشت.

قفل باز شد.

چند سند قدیمی داخل صندوقچه بود.

یکی از آنها نقشه‌ی بزرگی از زمین‌های اطراف شهر بود.

سرین نقشه را روی میز پهن کرد.

زمین‌های شمالی با جوهری تیره مشخص شده بودند.

اما کنارشان نوشته‌ای بود که قبلاً ندیده بود:

«مالکیت موقت تا زمان بازپرداخت بدهی.»

سرین اخم کرد.

ـ بدهی؟

پشت نقشه، تاریخ سه سال قبل نوشته شده بود.

همان سالی که سند جعلی پیدا شده بود.

صدای در باعث شد سرین سریع نقشه را جمع کند.

جونگ‌کوک وارد شد.

ـ چیزی پیدا کردید؟

سرین نقشه را به سمتش گرفت.

ـ اینو ببین.

جونگ‌کوک نوشته را خواند.

ـ پدرتون زمین‌ها رو وثیقه گذاشته؟

ـ نه.

ـ مطمئنید؟

ـ کاملاً. پدرم اون سال هیچ بدهی بزرگی نداشت.

جونگ‌کوک نقشه را بررسی کرد.

ـ پس این سند هم جعلیه.

سرین آهسته گفت:

ـ ولی چرا کسی باید برای جعل سند بدهی هم درست کنه؟

جونگ‌کوک به تاریخ نگاه کرد.

ـ چون اگر ثابت کنه خانواده‌ی شما بدهکار بوده، فروش زمین‌ها قانونی به نظر می‌رسه.

سرین چند لحظه ساکت ماند.

بعد ناگهان گفت:

ـ فروش؟

ـ بله.

ـ اما زمین هنوز دست ماست.

جونگ‌کوک به نقشه اشاره کرد.

ـ روی کاغذ نه.

سرین با نگرانی نگاهش کرد.

ـ یعنی ممکنه هر لحظه بیان و زمین‌ها رو تصاحب کنن؟

ـ اگر سند جعلی رو رسمی کرده باشن، بله.

سرین نقشه را محکم در دست گرفت.

ـ باید بفهمیم این سند کجا ثبت شده.

جونگ‌کوک گفت:

ـ من می‌تونم از اداره‌ی ثبت پیگیری کنم.

ـ و من؟

ـ شما باید داخل عمارت دنبال اصل قرارداد بگردید.

سرین با تعجب گفت:

ـ فکر می‌کردم گفتید این کار خطرناکه.

ـ هست.

ـ پس چرا اجازه می‌دید انجامش بدم؟

جونگ‌کوک کمی مکث کرد.

ـ چون کسی که بیشتر از همه درباره‌ی این خونه می‌دونه، شما هستید.

سرین لبخند کوتاهی زد.

ـ بالاخره یه تعریف از من کردید.

ـ تعریف نبود.

ـ هرچی شما بگید.

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای لبخند زد.

اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای اسب‌ها از حیاط بلند شد.

هر دو به سمت پنجره رفتند.

کالسکه‌ای جلوی عمارت ایستاده بود.

مردی با کت بلند از آن پیاده شد.

سرین چهره‌اش را شناخت.

ـ لورنزو مارچلو.

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

ـ مطمئنید؟

ـ بله.

مرد وارد عمارت شد.

سرین آرام گفت:

ـ چرا خودش اومده اینجا؟

جونگ‌کوک نقشه را تا کرد.

ـ شاید چون فهمیده ما دنبال چی هستیم.

ـ یعنی؟

جونگ‌کوک به سمت در رفت.

ـ یعنی دیگه وقت زیادی نداریم.

چند لحظه بعد، صدای قدم‌هایی از راهرو شنیده شد.

لورنزو مارچلو وارد سالن شد.

نگاهش برای لحظه‌ای روی سرین ثابت ماند.

بعد لبخند آرامی زد.

ـ دوشیزه روسّی...

سرین جواب داد:

ـ لورنزو.

مرد نگاهی به جونگ‌کوک انداخت.

ـ و البته فرمانده جئون.

جونگ‌کوک بدون لبخند گفت:

ـ فکر نمی‌کردم امروز مهمان داشته باشیم.

لورنزو عصایش را به زمین زد.

ـ من هم فکر نمی‌کردم شما این‌قدر زود به خانواده‌ی روسّی نزدیک شوید.

سرین نگاهش را تیز کرد.

ـ منظورتون چیه؟

لورنزو لبخندش را حفظ کرد.

ـ هیچ.

اما جونگ‌کوک فهمید.

او می‌دانست.

و این یعنی دشمن دیگر فقط در سایه‌ها نبود.

حالا خودش به خانه‌ی سرین آمده بود.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط