★دستبند ما؟!...p²
★دستبند ما؟!...p²
پدرم بعد مکثی لبخند زد و گفت:"پس جواب بده عزیزم..."
جواب دادم...
_"الو سلام جونگکوک خوبی؟ فردا میای دانشگاه؟"
سکوت کرد...
بعدش گفت:"دانشگاه؟؟"
داشتم خجالت میکشیدم اما ادامه دادم:"اووو پس عالیه باشه باشه حتما جزوه رو برات میارم!"
خندید و گفت:"سالمی؟؟"
داشتم از خجالت سرخ میشدم...
_"وای جونگکوک این چه حرفیه خواهش میکنم یک جزوهاس دیگه... باشه باشه برو شام بخور... خدافظ"
سریع قطع کردم و لبخند مصنوعی زدم...
_"مامان... بابا... میرم لباسام رو عوض میکنم بعد شام بخوریم"
تایید کردن...
وارد اتاقم شدم و سریع زنگ زدم جونگکوک!
بدون اینکه اجازهی صحبت بهش بدم گفتم:"اول اینکه سلام... ببخشید چند دقیقه پیش عجیب رفتار کردم، پیش خانوادهام بودم و خب... فعلا نمیتونم راجب دلیلش چیزی بگم؛ تورو به عنوان دوست دانشگاهی معرفی کردم و چارهای جز نقش بازی کردن نداشتم! فردا بعد کلاس دانشگاهم باهات تماس میگیرم و برات یه سری چیزا رو تعریف میکنم... خدافظ"
تلفن رو قطع کردم...
جونگکوک:
لورا داشت عجیب رفتار میکرد ولی میخوام صبر کنم که شاید دلیل قانع کنندهای داشته باشه!
به دستبند و گردنبند نگاهی کردم و لبخند زدم...
اون جواهرات دستساز زیبا بودن اما چیزی که باعث لبخندم میشد زیبایی اونا نبود بلکه لورا بود!
داشتن جواهرات ست با لورا احساس خوبی بهم میداد...
گردنبند رو دور گردنم انداختم و با دندون گرهی دستبند رو محکم کردم!
مادرم وارد اتاق شد؛ صداش رو صاف کرد و گفت:"جونگکوک پدرت متوجه قرار گذاشتنت شده... میخواد باهات حرف بزنه"
به سمت اتاق پدرم رفتم؛ در زدم و وارد شدم..
_"پدر... میخواستید با من صحبت کنید؟؟"
پدرم من رو نگاه کرد و لبخند زد...
از صندلی بلند شد و کاغذ هایی که روی میزش بود رو کنار زد.
یک بطری ویسکی و دو لیوان روبروی من گذاشت و گفت:"عاشقشی یا نه؟"
گفتم:"اون اولین عشق منه پدر..."
خندید و لیوانم رو پر کرد...
_"جونگکوک اگه عاشقشی نباید جدا شید... من و مادرت عاشق هم بودیم اما از خیلی سختیها گذشتیم تا به هم برسیم!پسرم تو دیگه ۲۱ سالت شده؛ بالغ شدی... باید مواظب عشقتون باشی! راستی یکم راجب دختره نمیگی؟"
یکم از لیوان ویسکی نوشیدم و گفتم:"اسمش لوراست و ۲۰ سالشه، یک برادر بزرگتر داره که با نامزدش تو بوسان زندگی میکنه... تو ۱۹ سالگی یکبار قرار گذاشته اما اون مرد خوبی نبوده... و خب اون خیلی زیباست! خیلی خیلی زیباست!"
پدرم لبخندی روی لب داشت...
گردنبند و دستبند رو درآوردم و داستانش رو با ذوق و شوق برای پدرم تعریف کردم!
مادرم وارد اتاق پدرم شد و گفت:"پسرم... یک دختر به اسم لورا اومده اینجا و میخواد ببینتت"
لورا؟؟
خیلی خوشحال از پلهها رفتم پایین و وقتی لورا رو دیدم با لبخند گفتم:"سلام لورا... اینجا چیکار میکنی؟؟"
صداش رو صاف کرد و زمزمه کرد:"سلام... جونگکوک فردا... فردا میشه بیای رستوران پدرم تا ببینتت؟؟"
خیلی خوشحال شدم که میخواد من رو معرفی کنه...
_"آره البته که میام"
لبش رو گاز گرفت و با خجالت گفت:"نه به عنوان پاتنرم... به عنوان دوست دانشگاهی!"
دوست دانشگاهی؟ پشت تلفن هم ازش گفت اما... چرا؟؟
برای پارت بعد هیجان داری؟؟
_ آگاتا★
پدرم بعد مکثی لبخند زد و گفت:"پس جواب بده عزیزم..."
جواب دادم...
_"الو سلام جونگکوک خوبی؟ فردا میای دانشگاه؟"
سکوت کرد...
بعدش گفت:"دانشگاه؟؟"
داشتم خجالت میکشیدم اما ادامه دادم:"اووو پس عالیه باشه باشه حتما جزوه رو برات میارم!"
خندید و گفت:"سالمی؟؟"
داشتم از خجالت سرخ میشدم...
_"وای جونگکوک این چه حرفیه خواهش میکنم یک جزوهاس دیگه... باشه باشه برو شام بخور... خدافظ"
سریع قطع کردم و لبخند مصنوعی زدم...
_"مامان... بابا... میرم لباسام رو عوض میکنم بعد شام بخوریم"
تایید کردن...
وارد اتاقم شدم و سریع زنگ زدم جونگکوک!
بدون اینکه اجازهی صحبت بهش بدم گفتم:"اول اینکه سلام... ببخشید چند دقیقه پیش عجیب رفتار کردم، پیش خانوادهام بودم و خب... فعلا نمیتونم راجب دلیلش چیزی بگم؛ تورو به عنوان دوست دانشگاهی معرفی کردم و چارهای جز نقش بازی کردن نداشتم! فردا بعد کلاس دانشگاهم باهات تماس میگیرم و برات یه سری چیزا رو تعریف میکنم... خدافظ"
تلفن رو قطع کردم...
جونگکوک:
لورا داشت عجیب رفتار میکرد ولی میخوام صبر کنم که شاید دلیل قانع کنندهای داشته باشه!
به دستبند و گردنبند نگاهی کردم و لبخند زدم...
اون جواهرات دستساز زیبا بودن اما چیزی که باعث لبخندم میشد زیبایی اونا نبود بلکه لورا بود!
داشتن جواهرات ست با لورا احساس خوبی بهم میداد...
گردنبند رو دور گردنم انداختم و با دندون گرهی دستبند رو محکم کردم!
مادرم وارد اتاق شد؛ صداش رو صاف کرد و گفت:"جونگکوک پدرت متوجه قرار گذاشتنت شده... میخواد باهات حرف بزنه"
به سمت اتاق پدرم رفتم؛ در زدم و وارد شدم..
_"پدر... میخواستید با من صحبت کنید؟؟"
پدرم من رو نگاه کرد و لبخند زد...
از صندلی بلند شد و کاغذ هایی که روی میزش بود رو کنار زد.
یک بطری ویسکی و دو لیوان روبروی من گذاشت و گفت:"عاشقشی یا نه؟"
گفتم:"اون اولین عشق منه پدر..."
خندید و لیوانم رو پر کرد...
_"جونگکوک اگه عاشقشی نباید جدا شید... من و مادرت عاشق هم بودیم اما از خیلی سختیها گذشتیم تا به هم برسیم!پسرم تو دیگه ۲۱ سالت شده؛ بالغ شدی... باید مواظب عشقتون باشی! راستی یکم راجب دختره نمیگی؟"
یکم از لیوان ویسکی نوشیدم و گفتم:"اسمش لوراست و ۲۰ سالشه، یک برادر بزرگتر داره که با نامزدش تو بوسان زندگی میکنه... تو ۱۹ سالگی یکبار قرار گذاشته اما اون مرد خوبی نبوده... و خب اون خیلی زیباست! خیلی خیلی زیباست!"
پدرم لبخندی روی لب داشت...
گردنبند و دستبند رو درآوردم و داستانش رو با ذوق و شوق برای پدرم تعریف کردم!
مادرم وارد اتاق پدرم شد و گفت:"پسرم... یک دختر به اسم لورا اومده اینجا و میخواد ببینتت"
لورا؟؟
خیلی خوشحال از پلهها رفتم پایین و وقتی لورا رو دیدم با لبخند گفتم:"سلام لورا... اینجا چیکار میکنی؟؟"
صداش رو صاف کرد و زمزمه کرد:"سلام... جونگکوک فردا... فردا میشه بیای رستوران پدرم تا ببینتت؟؟"
خیلی خوشحال شدم که میخواد من رو معرفی کنه...
_"آره البته که میام"
لبش رو گاز گرفت و با خجالت گفت:"نه به عنوان پاتنرم... به عنوان دوست دانشگاهی!"
دوست دانشگاهی؟ پشت تلفن هم ازش گفت اما... چرا؟؟
برای پارت بعد هیجان داری؟؟
_ آگاتا★
- ۶۹۲
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط