ادامه پارت ۶۱
ادامه پارت ۶۱
بدون هیچ حرفی از آشپزخانه خارج شد با حرف های که در ذهنش تکرار میکرد به سالن رفت (من دارم چیکار میکنم چرا اون دختر رو امیدوار میکنم ) مقابل عمویش که ایستاده بود ایستاد پارک جانگ هو درحالیکه نگاهش به می کو بود نجوا کرد جانگ هو : بهتره ما دیگه بریم باید فردا برم شرکت جیمین هم دیگه باید مسئولیت شرکت رو به عهده بگیره
جیمین : باشه حالا نمیخواد همه جا بگی
دختره از آشپزخانه خارج شده سمته آنها آمد کناره داداش اش ایستاد با لبخند زیبایی نجوا نمود ات : به این زودی میرید کاش یکم دیگه می موندین
جانگ هو : باید بریم اما منتظر شما هستیم
می کو : حتما تشریف می اوریم
از سالن خارج شدن می کو و لوهان در سالن ماندن اما ات همراه آنها رفت
پارک جانگ هو تویه ماشین منتظر جیمین بود جلوی درب عمارت آن دو نفر ایستاده بودن دختره نگاه کوتاهی به ماشین انداخت پارک جانگ هو داشت نگاه شون میکرد دوباره به جیمین نگاه نمود ات : داره نگاه مون میکنه
جیمین : پس باید باهات خداحافظی کنم نامزد عزیزم
نزدیک دختره شد هر دو دست هایش را گذاشت رویه شونه های دختره اون رو به خودش نزدیک کرد و بوسه ای رویه لپ اش کاشت قدمی ازش فاصله گرفت با لبخندی نجوا کرد جیمین : شب بخیر....... به سمته ماشین قدم برداشته، و سوار ماشین شد بلافاصله کمر بند اش را بست
بدون هیچ حرفی از آشپزخانه خارج شد با حرف های که در ذهنش تکرار میکرد به سالن رفت (من دارم چیکار میکنم چرا اون دختر رو امیدوار میکنم ) مقابل عمویش که ایستاده بود ایستاد پارک جانگ هو درحالیکه نگاهش به می کو بود نجوا کرد جانگ هو : بهتره ما دیگه بریم باید فردا برم شرکت جیمین هم دیگه باید مسئولیت شرکت رو به عهده بگیره
جیمین : باشه حالا نمیخواد همه جا بگی
دختره از آشپزخانه خارج شده سمته آنها آمد کناره داداش اش ایستاد با لبخند زیبایی نجوا نمود ات : به این زودی میرید کاش یکم دیگه می موندین
جانگ هو : باید بریم اما منتظر شما هستیم
می کو : حتما تشریف می اوریم
از سالن خارج شدن می کو و لوهان در سالن ماندن اما ات همراه آنها رفت
پارک جانگ هو تویه ماشین منتظر جیمین بود جلوی درب عمارت آن دو نفر ایستاده بودن دختره نگاه کوتاهی به ماشین انداخت پارک جانگ هو داشت نگاه شون میکرد دوباره به جیمین نگاه نمود ات : داره نگاه مون میکنه
جیمین : پس باید باهات خداحافظی کنم نامزد عزیزم
نزدیک دختره شد هر دو دست هایش را گذاشت رویه شونه های دختره اون رو به خودش نزدیک کرد و بوسه ای رویه لپ اش کاشت قدمی ازش فاصله گرفت با لبخندی نجوا کرد جیمین : شب بخیر....... به سمته ماشین قدم برداشته، و سوار ماشین شد بلافاصله کمر بند اش را بست
- ۲۲.۴k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط