دلش که تنگ میشود...بهانه میگیرد..پایش را همچین زمین میکوب

دلش که تنگ میشود...بهانه میگیرد..پایش را همچین زمین میکوبد که عرش خدا هم میارزد
به درز دیوار..سیم کارت هم گیر میدهد..عاشق بهانه هایش هستم.. یک جوری جون میدهم برای بهانه هایش که نگو. چون همه اش از سر دوست داشتن است..از سر عاشق بودنش هست..بیرون که میرود لابلای ازدحام جمعیت چشم چشم میکند مرا ببیند. پشت ویترین مغازه ها مکث میکند.پسند هایش را با من مشورت میکند...بعد با خودش میگوید..لعنتی کجایی که بی تو دیوانه شده ام..و من اینجا،میمیرم و زنده میشوم از خجالت اینکه در کنارش نیستم..در کنار تو که دلیل تمام بهانه گیری هایت هستم..
تمام زندگیم...منو ببخش..که دور از تو هستم...دنیای من..فرشته مهربونی من..دردت به جونم..قربونت دل تنگ ات بشم..دوستت دارم..عمرم...نفسم..
دیدگاه ها (۱)

وقتی نخندی منم این شکلی میشم..خودت میدونی حالا..

دنیا دنیا..دوستت دارم.. نفسی

داشتم به گذشته ام فکر میگردم نفسیتوی یادداشت های ذهنمزمین را...

ماه من...مینویسم روزی از تو...از تمام تو..از لحظه های کوچک و...

اب گرم بدنم را نوازش می‌کرد ، دیگر جایی نمانده که او ندیده ب...

فراموشی

سناریو:از نفرت تا عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط