My vampire
My vampire 🦇
part2۱
جیمین: میگم زیادی صمیمی نیستین
ات : خب چه مشکل داره
جیمین: هیچی فقط
ات : فقط چی
جیمین: چیزه
خندیدم بهش با دقت نگاه کردم فکنم وقتی دید با کوک زیادی صمیمی شدم برا همین حسودی میکنه
ات : صبر کن ببینم تو حسودی میکنی
جیمین: نه بابا
کوک رو محکم بغل کردم گونشو بوسیدم قربون صدقه اش میرفتم کوک هم هی میخندید
ات : مثل داداشم پیدا نمیشه فداش بشم من
جونگ کوک : آبجی جونم خیلی مهربونی
ات: داداشی جونم
جونگ کوک: جانم بگو
ات : میشه کرم بریزم رو جیمین ( تو گوشش)
جونگ کوک: اگه بکشتت به من ربطی نداره
ات : داداشی تو میایی کمکم میکنی
جونگ کوک: باشه باشه قشنگم
جیمین: شما دو چیه یه ساعته تو گوش هم پچ پچ میکنید
بلند شدم رفتم روی پاهاش نشستم غذا رو برداشتم خوردم با تعجب بهم نگاه میکرد یهو همهی غذا رو ریختم رو سرش بلند شدم فرار کردم اتاق درو قفل کردم
جیمین: ات میکشمت
خندیدم با راحتی روی تخت نشستم براش زبون درازی میکردم و میخندیدم
ات : خوب کردم
جیمین: تو
ات: زهرمار
یهو در باز شد جیمین اومد داخل روی تخت هی رفتم عقب یهو خوردم به تاج تخت
جیمین: خوب داشتی میگفتی خب خب کجا بودیم
با ترس خندیدم
ات : م.ما....نمیدونم
سریع موهامو بهم زدم به خودم سیلی زدم جیغ زدم گریه کردم
ات : داداشی جونم بیا ببین این منو زد
یهو کوک با عصبانیت اومد با تعجب بهمون نگاه میکرد
جونگ کوک: چی شده اینجا
ات : این منو زد
جیمین: دروغ میگه
ات : من دروغ نمیگم پسره ی زشت
جونگ کوک: خوشگلم راستشو بگو
ات: داداش من دروغ نمیگم
جونگ کوک: دختره ی بیتربیت چرا خودتو زدی من همچی رو میدونم
ات: چی چجوری
جونگ کوک : خب ما خون آشام ها یه قدرت هایی داریم
ات : واقعا
جونگ کوک: آره
بغلش کردم گونشو بوسیدم با مظلومی و کیوتی بهش نگاه کردم یهو دیدم جیمین داره با عصبانیت بهمون نگاه میکنه
ات: چیه
جیمین: تو...
ادامه دارد...
part2۱
جیمین: میگم زیادی صمیمی نیستین
ات : خب چه مشکل داره
جیمین: هیچی فقط
ات : فقط چی
جیمین: چیزه
خندیدم بهش با دقت نگاه کردم فکنم وقتی دید با کوک زیادی صمیمی شدم برا همین حسودی میکنه
ات : صبر کن ببینم تو حسودی میکنی
جیمین: نه بابا
کوک رو محکم بغل کردم گونشو بوسیدم قربون صدقه اش میرفتم کوک هم هی میخندید
ات : مثل داداشم پیدا نمیشه فداش بشم من
جونگ کوک : آبجی جونم خیلی مهربونی
ات: داداشی جونم
جونگ کوک: جانم بگو
ات : میشه کرم بریزم رو جیمین ( تو گوشش)
جونگ کوک: اگه بکشتت به من ربطی نداره
ات : داداشی تو میایی کمکم میکنی
جونگ کوک: باشه باشه قشنگم
جیمین: شما دو چیه یه ساعته تو گوش هم پچ پچ میکنید
بلند شدم رفتم روی پاهاش نشستم غذا رو برداشتم خوردم با تعجب بهم نگاه میکرد یهو همهی غذا رو ریختم رو سرش بلند شدم فرار کردم اتاق درو قفل کردم
جیمین: ات میکشمت
خندیدم با راحتی روی تخت نشستم براش زبون درازی میکردم و میخندیدم
ات : خوب کردم
جیمین: تو
ات: زهرمار
یهو در باز شد جیمین اومد داخل روی تخت هی رفتم عقب یهو خوردم به تاج تخت
جیمین: خوب داشتی میگفتی خب خب کجا بودیم
با ترس خندیدم
ات : م.ما....نمیدونم
سریع موهامو بهم زدم به خودم سیلی زدم جیغ زدم گریه کردم
ات : داداشی جونم بیا ببین این منو زد
یهو کوک با عصبانیت اومد با تعجب بهمون نگاه میکرد
جونگ کوک: چی شده اینجا
ات : این منو زد
جیمین: دروغ میگه
ات : من دروغ نمیگم پسره ی زشت
جونگ کوک: خوشگلم راستشو بگو
ات: داداش من دروغ نمیگم
جونگ کوک: دختره ی بیتربیت چرا خودتو زدی من همچی رو میدونم
ات: چی چجوری
جونگ کوک : خب ما خون آشام ها یه قدرت هایی داریم
ات : واقعا
جونگ کوک: آره
بغلش کردم گونشو بوسیدم با مظلومی و کیوتی بهش نگاه کردم یهو دیدم جیمین داره با عصبانیت بهمون نگاه میکنه
ات: چیه
جیمین: تو...
ادامه دارد...
- ۱.۵k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط