رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت دهم: مهمونِ ناخوانده (از زبان جونگکوک)
[زاویه دید: جونگکوک]

ساعت ۷ صبح بود و صدای آلارم گوشی مثل یه مته داشت مغزم رو سوراخ می‌کرد. زیر پتو مچاله شده بودم و فقط می‌خواستم یه نیم‌ساعت دیگه بخوابم، اما انگار قرار نبود امروز هم یه صبحِ آروم داشته باشم.

با کلی بدبختی چشمام رو باز کردم، موهام حسابی بهم ریخته بود و کلاً حالم جوری نبود که بلند شم. اما یه چیزی تو حسیِ من بود، یه جور اضطرابِ عجیب… انگار یه خبرِ بد تو راه بود.

با کلی کش و قوس از تخت اومدم پایین. بوی قهوه می‌اومد، اما یه بوی دیگه هم تو هوا بود؛ بویِ عطری که خیلی تند و زننده بود، از اون عطرهایی که آدم رو از خود بی‌خود می‌کنه.

وقتی رسیدم سر میز صبحونه، خشکم زد.

مامانِ تهیونگ داشت با لبخند به یه دختر که روبروی تهیونگ نشسته بود نگاه می‌کرد. اون دختر… وای، اصلاً نمی‌تونستم کلمه‌ی درست رو براش پیدا کنم! یه جوری بود، انگار از سر تا پا نوشته بود “من خیلی خاصم و همه باید بهم توجه کنن”. لباسش خیلی کوتاهه، آرایشش برای صبحانه خیلی زیاده و از همه بدتر… چسبیده بود به تهیونگ!

دستش رو گذاشته بود روی شونه‌ی تهیونگ و مدام داشت با یه لحنِ لوس و رو مخ می‌گفت: «وای تهیونگ، یادته اون روز توی اون پارتی چقدر خوش گذشت؟ واقعاً دلم برات تنگ شده بود!»

تهیونگ؟ تهیونگ اصلاً اونجا نبود! چشماش رو به پایین بود و انگار داشت با لبه‌ی قاشق بازی می‌کرد. اونقدر کلافه به نظر می‌رسید که می‌تونستم از اینجا بفهمم چقدر داره از این وضعیت شاکی باشه.

من یه لحظه ایستادم. می‌خواستم برم پیشش، دستش رو بگیرم و از اون میز بکشونمش بیرون، اما می‌دونستم مامانش چقدر روی این “دخترخاله” حساسه.

«سلام جونگکوک! بیدار شدی عزیزم؟» مامان تهیونگ با یه لحنِ مصنوعی گفت. «بیا بشین، “مینا” تازه رسیده. می‌دونی که چقدر با هم صمیمی بودیم، مگه نه؟»

من فقط یه سر تکون دادم و نشستم. نگاه من رفت سمت تهیونگ. اون یه لحظه چشمش به من افتاد. توی نگاهش یه فریاد بود… یه فریادِ بی صدا که می‌گفت: “کمکم کن، دارم خفه می‌شم!”

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 یازدهم: حصارِ خانوادگی ...

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت دوازدهم: نقطهٔ ا...

هی نپرسین بایست کیه بایسم بی تی اسهههههههه

کلی کلیپ و ویدیو های باحال میذارم...♡☆لایک و بازنشر یادت نره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط