بوسه آتش بر گونه رز
"بوسه آتش بر گونه رز"
part 12
جونگکوک میدونست که تهیونگ بهش نگاه میکنه ولی ترجیح میداد چیزی نگه و به سمت پاساژی که خودش مدیرش بود حرکت کنه. پاساژش پر از لباس های زیبا و سلطنتی بود.
بعد از نیم ساعت جونگکوک ماشینو تو پارکینگ پارک میکنه و پیاده میشه و همراهش تهیونگ هم پیاده میشه و داخل ساختمون میشن. بادیگاردا و خدمتکارای اونجا برای احترام خم میشن.
تهیونگ به دورو برش و لباس های تو ویترین نگاه میکرد.
- چقدر اینجا قشنگه
- اوهوم..میدونم! همه این لباس های کار خیاط های حرفه ای هستن و فقط اینجا از این جور لباس های سلطنتی داره!...خب اول باید برای عروسیمون لباس انتخاب کنیم.. و در ضمن من برای تو رو انتخاب میکنم!
- خودم میدونم
تهیونگ نگاهشو دوباره به ویترین ها و لباس ها و کفش های خوشگلش میده
جونگکوک اون رو سمت یکی از فروشگاه ها هدایت کرد.
لباس سفید رنگی رو برای تهیونگ انتخاب میکنه ولی نمیخواست الان تو taنش ببینه میخواست که موقع عروسیشون با دیدنش سوپرایز بشه پس از اون لباس به فروشنده گفت که از سایز تهیونگ برداره و برای خودش هم یه لباس تیره انتخاب کرد و داد به بادیگاردش که ببرتش بزاره تو ماشینش.
- میخوای اینجا رو کامل بگردیم؟
از اونجایی که تهیونگ داشت حوصلش سر میرفت سریع سرشو به تایید تکون میده.
- باشه. هر چی خوشت اومد میتونی بگیری با انتخاب خودت.
- اوکی!
جونگکوک لبخند کمرنگی میزنه و یکم جلو از از تهیونگ راه میره و به ویترین ها نگاه میکنه.
دل تو دلش نبود که تهیونگ رو قرار بود تو اون لbaس ببینه. انگار گرگ درونش خیلی ذوق داشت. انگار اون taنش بینشون دیگه نبود...ساید به خاطر اون گرگ های درونشون بود که دل باخته ی هم بودن و سعی میکردن جونگکوک و تهیونگ رو هم عاشق هم کنن!
تهیونگ یکم عقب تر از جونگکوک راه میرفت...به دستای جونگکوک خیره شده بود و یه نیرویی انگار اون رو وادار میکرد که دستاشو بگیره ولی سعی میکرد جلوی خودش رو بگیره.
جونگکوک برمیگرده سمت تهیونگ و در همین حین تهیونگ سریع نگاهشو میدزده.
- از چیزی خوشت نیومد؟
ازونجایی که کل هوش و حواس تهیونگ به جونگکوک بود سرشو به منفی تکون میده.
- ولی فک کنم از یه چیزی داره خوشم میاد..
جونگکوک کنجکاوانه به تهیونگ نگاه میکنه:
- از چی؟
تهیونگ تکخنده ی ارومی میزنه و رایحه ملایم رز رو اروم از خودش پخش میکنه:
- تو؟
جونگکوک که گیراییش خیلی خوب بود ناخواسته رایحه خوشحالش پخش میشه:
- از من؟..هومم..منو که داری! از این چیزا خوشت نیومده؟
با لبخند به ویترین اشاره میکنه
تهیونگ سرشو به منفی تکون میده و خودشو به جونگکوک میرسونه.
- نه خوشم نیومده ازینا...چون خودم یه چیز خوب و...شایدم تک دارم؟
جونگکوک به چشاش نگاه میکنه تا ببینه الفا روش قالبه یا خودش داره حرف میزنه...ولی با دیدن چشم های کهربایی تهیونگ یکمی تعجب میکنه...واسش تعجب اور بود که میدید اون تهیونگه دیروز که عصابشو خورد میکرد حالا داره این حرف ها رو میزنه!
- میبینم که داری حرفای خوب میزنی!
جونگکوک دستای تهیونگ رو میگیره و ادامه میده:
- تو که انقدر حرفای قشنگ بلدی پس چرا دیشب انقدر لجبازی میکردی؟
تهیونگ شونشو بالا میندازه:
- دیشب حالم خوب نبود..ناراحت و عصبی بودم..
- چرا اونوقت؟ بعد من بهت میگم باهام حرف بزن روتو میکنی اونور
- گفتم که حالم خوب نبود hورmونام به هم ریخته بودن
تهیونگ نگاهشو میدزده و به دورو برش میده و ادامه میده:
- ولی امروز به طرز عجیبی خوبم
جونگکوک لبخندی میزنه و به جلوش نگاه میکنه:
- باید برات دسته گل بخرم. از چه گلی خوشت میاد؟
- رز
- رز؟ تو خودت رز واقعی هستی اونوقت رز هم میخوای؟
تهیونگ چیزی نمیگه و لبخند با نازی میزنه
- فکر کنم دیگه باید بریم پیش بابام
- باشه بریم
از سالن پاساژ خارج میشن و میرن داخل پارکینگ و سوار ماشین جونگکوک میشن.
جونگکوک ماشین رو روشن میکنه و سمت خونه پدرش میرونه...حالا این دفعه نوبت جونگکوک بود که به تهیونگ نگاه های ریزی بندازه.
پسری که نمیشناختش...امشب قرار بود باهاش ازدواج کنه. پسری که فقط یک شب پیشش مونده ولی خیلی چیز هارو تا الان نسبت به خودش تغییر داده بودتش...پسر، خون خالص رو رaم خودش کرده بود چیزی که برای هرکسی غیر ممکن ترین کار میتونست باشه! اون کاری کرد که جونگکوک هم در برابرش soست بشه و باهاش خوب رفتار کنه!
شاید عشق همچین چیزی میتونه باشه...یهویی وارد زندگیت میشه حالا هر چقدر هم اگه بخوای انکارش کنی، میاد و تغییراتی رو درونت به وجود میاره.
تازه شناختی نسبت به اون حس نا اشنا پیدا کرده بود...ولی این فقط یه پخشی ازش بود!
:)) 💜
part 12
جونگکوک میدونست که تهیونگ بهش نگاه میکنه ولی ترجیح میداد چیزی نگه و به سمت پاساژی که خودش مدیرش بود حرکت کنه. پاساژش پر از لباس های زیبا و سلطنتی بود.
بعد از نیم ساعت جونگکوک ماشینو تو پارکینگ پارک میکنه و پیاده میشه و همراهش تهیونگ هم پیاده میشه و داخل ساختمون میشن. بادیگاردا و خدمتکارای اونجا برای احترام خم میشن.
تهیونگ به دورو برش و لباس های تو ویترین نگاه میکرد.
- چقدر اینجا قشنگه
- اوهوم..میدونم! همه این لباس های کار خیاط های حرفه ای هستن و فقط اینجا از این جور لباس های سلطنتی داره!...خب اول باید برای عروسیمون لباس انتخاب کنیم.. و در ضمن من برای تو رو انتخاب میکنم!
- خودم میدونم
تهیونگ نگاهشو دوباره به ویترین ها و لباس ها و کفش های خوشگلش میده
جونگکوک اون رو سمت یکی از فروشگاه ها هدایت کرد.
لباس سفید رنگی رو برای تهیونگ انتخاب میکنه ولی نمیخواست الان تو taنش ببینه میخواست که موقع عروسیشون با دیدنش سوپرایز بشه پس از اون لباس به فروشنده گفت که از سایز تهیونگ برداره و برای خودش هم یه لباس تیره انتخاب کرد و داد به بادیگاردش که ببرتش بزاره تو ماشینش.
- میخوای اینجا رو کامل بگردیم؟
از اونجایی که تهیونگ داشت حوصلش سر میرفت سریع سرشو به تایید تکون میده.
- باشه. هر چی خوشت اومد میتونی بگیری با انتخاب خودت.
- اوکی!
جونگکوک لبخند کمرنگی میزنه و یکم جلو از از تهیونگ راه میره و به ویترین ها نگاه میکنه.
دل تو دلش نبود که تهیونگ رو قرار بود تو اون لbaس ببینه. انگار گرگ درونش خیلی ذوق داشت. انگار اون taنش بینشون دیگه نبود...ساید به خاطر اون گرگ های درونشون بود که دل باخته ی هم بودن و سعی میکردن جونگکوک و تهیونگ رو هم عاشق هم کنن!
تهیونگ یکم عقب تر از جونگکوک راه میرفت...به دستای جونگکوک خیره شده بود و یه نیرویی انگار اون رو وادار میکرد که دستاشو بگیره ولی سعی میکرد جلوی خودش رو بگیره.
جونگکوک برمیگرده سمت تهیونگ و در همین حین تهیونگ سریع نگاهشو میدزده.
- از چیزی خوشت نیومد؟
ازونجایی که کل هوش و حواس تهیونگ به جونگکوک بود سرشو به منفی تکون میده.
- ولی فک کنم از یه چیزی داره خوشم میاد..
جونگکوک کنجکاوانه به تهیونگ نگاه میکنه:
- از چی؟
تهیونگ تکخنده ی ارومی میزنه و رایحه ملایم رز رو اروم از خودش پخش میکنه:
- تو؟
جونگکوک که گیراییش خیلی خوب بود ناخواسته رایحه خوشحالش پخش میشه:
- از من؟..هومم..منو که داری! از این چیزا خوشت نیومده؟
با لبخند به ویترین اشاره میکنه
تهیونگ سرشو به منفی تکون میده و خودشو به جونگکوک میرسونه.
- نه خوشم نیومده ازینا...چون خودم یه چیز خوب و...شایدم تک دارم؟
جونگکوک به چشاش نگاه میکنه تا ببینه الفا روش قالبه یا خودش داره حرف میزنه...ولی با دیدن چشم های کهربایی تهیونگ یکمی تعجب میکنه...واسش تعجب اور بود که میدید اون تهیونگه دیروز که عصابشو خورد میکرد حالا داره این حرف ها رو میزنه!
- میبینم که داری حرفای خوب میزنی!
جونگکوک دستای تهیونگ رو میگیره و ادامه میده:
- تو که انقدر حرفای قشنگ بلدی پس چرا دیشب انقدر لجبازی میکردی؟
تهیونگ شونشو بالا میندازه:
- دیشب حالم خوب نبود..ناراحت و عصبی بودم..
- چرا اونوقت؟ بعد من بهت میگم باهام حرف بزن روتو میکنی اونور
- گفتم که حالم خوب نبود hورmونام به هم ریخته بودن
تهیونگ نگاهشو میدزده و به دورو برش میده و ادامه میده:
- ولی امروز به طرز عجیبی خوبم
جونگکوک لبخندی میزنه و به جلوش نگاه میکنه:
- باید برات دسته گل بخرم. از چه گلی خوشت میاد؟
- رز
- رز؟ تو خودت رز واقعی هستی اونوقت رز هم میخوای؟
تهیونگ چیزی نمیگه و لبخند با نازی میزنه
- فکر کنم دیگه باید بریم پیش بابام
- باشه بریم
از سالن پاساژ خارج میشن و میرن داخل پارکینگ و سوار ماشین جونگکوک میشن.
جونگکوک ماشین رو روشن میکنه و سمت خونه پدرش میرونه...حالا این دفعه نوبت جونگکوک بود که به تهیونگ نگاه های ریزی بندازه.
پسری که نمیشناختش...امشب قرار بود باهاش ازدواج کنه. پسری که فقط یک شب پیشش مونده ولی خیلی چیز هارو تا الان نسبت به خودش تغییر داده بودتش...پسر، خون خالص رو رaم خودش کرده بود چیزی که برای هرکسی غیر ممکن ترین کار میتونست باشه! اون کاری کرد که جونگکوک هم در برابرش soست بشه و باهاش خوب رفتار کنه!
شاید عشق همچین چیزی میتونه باشه...یهویی وارد زندگیت میشه حالا هر چقدر هم اگه بخوای انکارش کنی، میاد و تغییراتی رو درونت به وجود میاره.
تازه شناختی نسبت به اون حس نا اشنا پیدا کرده بود...ولی این فقط یه پخشی ازش بود!
:)) 💜
- ۱۷۶
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط