بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P45
+نَمیرم یموقع...
مرد مقابلش قهقهه ای سر داد:
_با داروی ضد تب کسی میمیره؟!
چشم غره ای نثارش کرد و به سمت کاناپه قدم برداشت...
+خب میشنوم...
_الان حالت خوبه..
چینی به بینیش داد و رو کاناپه نشست و منتظر شد تا اونم بشینه...
+تب کردم، گوشَم که کَر نشده..
_اوکی اوکی... ببین میدونم قطعا بعد از فهمیدش قراره کلی غر بزنی ولی بخاطرش دلیل موجهی داشتم...
+نکنه...
تکیه اشو از کاناپه گرفت:
+ مموریو دادی بهش؟؟
_. آره..
+خب...چرا..؟
_بخاطرِ تو...
+بخاطرِ... ..من؟؟؟؟
_آره..مموری رو بهش دادم و قرار شد دیگه مزاحمتی برات ایجاد نکنه......
مکث کرد... نمیدونست حرفی که تو سینه اش گیر کرده رو باید بگه؟ یا برای همیشه همونجا مخفیش کنه؟ اون مرد تمام حرف هاشو حساب شده میزد و قطعا برای نگفتن این حرفشم دلیل داشت...
دوباره نگاهشو به دختر مقابلش داد...مثل اینکه منتظر بود ادامه حرفاشو بشنوه...
از روی کاناپه بلند شد:
_ بهتره استراحت کنی..
مقابلش ایستاد و نزدیکش شد...
+میخواستی یچیز دیگه ام بگی!!
سری تکون داد:
_فراموش کن... چیز مهمی نیست..
و بعد برگشت و قدم هاشو به سمت پله ها برداشت اما همین که پاشو روی پله اولی گذاشت صدای معترض کاترینا بلند شد:
+تو... خودت گفتی تو رابطه هات کسیو به شک نمیندازی...
موهاشو پشت گوشش داد و نگاهشو بالا کشید:
+من... شک دارم... تو، کارات یچیز میگه اما حرفات یچیزه دیگه...
نمیدونم بهت به چشم مردی نگاه کنم که از روی لطف داره بهم خوبی میکنه یا بخاطر احساساتش...
کوک سرشو مایل کرد و خطاب به اون گفت:
_ فکر کن از روی لطف این کارو کردم ..
و زیر لب ادامه جمله اشو کامل کرد:
_با اینکه اینطور نیست...
و راه اتاقشو در پیش گرفت...
کاترینا دستی به سرش کشید و و تنها به رفتنش خیره شد..
+چرا نمیتونم درکش کنم؟؟؟؟
وقتی صدای بسته شدنِ درو شنید به سرعت به سمت پله ها قدم برداشت.. بالا رفتو پشت در بسته شده ایستاد؛ دستشو روی دستگیره گذاشت.. اما تو همون لحظه ولی از تصمیمش منصرف شد.. شاید الان بهتره تنها باشه و فکر کنه.. خود کاترینا هم کم خسته نبود.. پس ازون در فاصله گرفت و از پله ها پایین اومد دستی به چشماش کشید و روی کاناپه دراز شد..
دسته ای موهاشو لمس کرد ... حالا متوجه خیس بودنش میشد.. حتی لباساشم خیس بود اما چاره ای نداشت .. لباسی ازش اونجا نبود که بخواد عوض کنه.. پس ناچار چشماشو بست و خودشو به خواب سپرد... .
لایککک؟
کککککاااامنننتتتتت؟؟؟
P45
+نَمیرم یموقع...
مرد مقابلش قهقهه ای سر داد:
_با داروی ضد تب کسی میمیره؟!
چشم غره ای نثارش کرد و به سمت کاناپه قدم برداشت...
+خب میشنوم...
_الان حالت خوبه..
چینی به بینیش داد و رو کاناپه نشست و منتظر شد تا اونم بشینه...
+تب کردم، گوشَم که کَر نشده..
_اوکی اوکی... ببین میدونم قطعا بعد از فهمیدش قراره کلی غر بزنی ولی بخاطرش دلیل موجهی داشتم...
+نکنه...
تکیه اشو از کاناپه گرفت:
+ مموریو دادی بهش؟؟
_. آره..
+خب...چرا..؟
_بخاطرِ تو...
+بخاطرِ... ..من؟؟؟؟
_آره..مموری رو بهش دادم و قرار شد دیگه مزاحمتی برات ایجاد نکنه......
مکث کرد... نمیدونست حرفی که تو سینه اش گیر کرده رو باید بگه؟ یا برای همیشه همونجا مخفیش کنه؟ اون مرد تمام حرف هاشو حساب شده میزد و قطعا برای نگفتن این حرفشم دلیل داشت...
دوباره نگاهشو به دختر مقابلش داد...مثل اینکه منتظر بود ادامه حرفاشو بشنوه...
از روی کاناپه بلند شد:
_ بهتره استراحت کنی..
مقابلش ایستاد و نزدیکش شد...
+میخواستی یچیز دیگه ام بگی!!
سری تکون داد:
_فراموش کن... چیز مهمی نیست..
و بعد برگشت و قدم هاشو به سمت پله ها برداشت اما همین که پاشو روی پله اولی گذاشت صدای معترض کاترینا بلند شد:
+تو... خودت گفتی تو رابطه هات کسیو به شک نمیندازی...
موهاشو پشت گوشش داد و نگاهشو بالا کشید:
+من... شک دارم... تو، کارات یچیز میگه اما حرفات یچیزه دیگه...
نمیدونم بهت به چشم مردی نگاه کنم که از روی لطف داره بهم خوبی میکنه یا بخاطر احساساتش...
کوک سرشو مایل کرد و خطاب به اون گفت:
_ فکر کن از روی لطف این کارو کردم ..
و زیر لب ادامه جمله اشو کامل کرد:
_با اینکه اینطور نیست...
و راه اتاقشو در پیش گرفت...
کاترینا دستی به سرش کشید و و تنها به رفتنش خیره شد..
+چرا نمیتونم درکش کنم؟؟؟؟
وقتی صدای بسته شدنِ درو شنید به سرعت به سمت پله ها قدم برداشت.. بالا رفتو پشت در بسته شده ایستاد؛ دستشو روی دستگیره گذاشت.. اما تو همون لحظه ولی از تصمیمش منصرف شد.. شاید الان بهتره تنها باشه و فکر کنه.. خود کاترینا هم کم خسته نبود.. پس ازون در فاصله گرفت و از پله ها پایین اومد دستی به چشماش کشید و روی کاناپه دراز شد..
دسته ای موهاشو لمس کرد ... حالا متوجه خیس بودنش میشد.. حتی لباساشم خیس بود اما چاره ای نداشت .. لباسی ازش اونجا نبود که بخواد عوض کنه.. پس ناچار چشماشو بست و خودشو به خواب سپرد... .
لایککک؟
کککککاااامنننتتتتت؟؟؟
- ۲.۹k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط