خــــــــــدایا...دهانم را بو کن!

خــــــــــدایا...دهانم را بو کن!

...ببین...بوی سیب نمیدهد!...

من هیچ وقت حوایی نداشتم که برایم سیب بچیند!..

میدانی یک آدم بدون ِحوایش چقدر تنها میشود؟!...

میدانی محکوم بودن چقدر سخت است وقتی که گناهی نکرده باشی

و حتی سیبی را نبوییده باشی؟!...

میدانی حوای بعضی از آدم هایت میگذارند و میروند؟!...

میدانی که میروند و جلوی چشم آدم، حوای دیگری میشوند؟!...

نمیدانی!...

تو که حوا نداشته ای هیچ وقت!...

ولی اگر میدانی و باور کرده ای خستگی ام را،

این آدم را ببر پیش خودت!...

خسته ام از زندگی...

دهانم را بو کن!...

ببین...بوی سیب نمیدهد!!...
دیدگاه ها (۱۰)

ﻣﻦ ﺳﻮﺍﺭ ﻗﺎﯾﻘﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺭﻭﯾﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﻡﺗﺎ ﺗﻪ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻋﺸﻘﺖ ﺧﯿﺲ ﻭ ﺷﯿﺪﺍ ...

زندگی"باغی"استکه باعشق"باقی"است"مشغول دل"باشنه"دل مشغول"بیشت...

گاهی وقتها ...مثل دیشب٬ مثل امشبکه هوای روزگارم ابری٬هوای چش...

خسته ام از این دنیا               از تنهایی و بی کس شدن توی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط