ات از اون تعریف نکن اگه یه بار دیگه تعریف کنی من می ...
𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁹
ات : از اون تعریف نکن اگه یه بار دیگه تعریف کنی من می دونم و تو.... (با خودش اگه چند دقیقه قبل تو اتاق بودی میفهمیدی چطور با من صحبت
می کنه بازم می گفتی دختر خوبیه )
یونگی با خنده : باشه عزیزم
ات حرصی : اقای مین زمین گرده به هم می رسیم منم بلدم چه جوری شما رو حرصی کنم بعد با خنسردی حالا که فکر می کنم پیشناهاد چاون اوپا رو بپذیرم باهام بریم یه دوری بزنیم
یونگی عصبی : ات ... تو فقط با اون یه کلمه حرف بزن بعد ببین چطور پدرشو در میارم
ات ترس و استرس : وای غذام سریع بلند شد رفت اشپزخونه خداروشکر حال غذا خوب بود (حال غذا خوبه حال ما نه 🤣)و وقت خاموش کردنش بود همه چی اماده بود سفره رو چید بعد رفت دنبال یونگی در زد
یونگی : بیا داخل
ات : بیا غذا بخوریم
یونگی لبخند : باشه جوجه
ات 👈🏻👉🏻: اممم میشه تو به مادربزرگ و پدربزرگ بگی ؟
یونگی : چرا خودت نمی گی ؟
ات : اممم خب .... یونگی اذیت نکن
یونگی هوفی کشید : باشه جوجهٔ خجالتی
ات لبخند نازی زد رفت منتظر بود تا بیان و اومدن نشستن ات غذا رو کشید اولین لقمه رو همه خوردن
پدربزرگ و تعجب : واقعا خودت پختی ؟
ات کنجکاو و نگران : بله چی شده ؟
مادربزرگ ماتش برده : من که باورم نمیشه
ات نگران : خیلی بده؟
یونگی عادی : مثل همیشه است
مادربزرگ و پدربزرگ با تعجب : هااااااا مگه تو دستپختش رو خوردی ؟
ات درحال جمع کردن با لبخند ضایع : ام اتفاقی بود منشیش دوست منه بخاطر همین وقتی برای اون غذا می بردم اونم خورده
مادربزرگ و پدربزرگ : اها
ات کنجکاو و نگران : نظرتون چیه غذا بد شده ؟
مادربزرگ : عالیه دختر تو خیلی هنرمندی اشپزیت بی نقصه من تو اشپزی افتضاحم ولی نوه ام عالیه از مادرت یادگرفتی ؟ چون توی خانواده ما کسی اشپزی بلد نیست
ات با ذوق : واقعا خوبه ...ام نه خودم خیلی علاقه داشتم مامانم هم اشپزی بلد نیست
مادربزرگ با ذوق : تو عالی هستی 👍🏻
پدربزرگ با حسرت : خوش به حال شوهرت اون خیلی خوش شانسه
مادربزرگ : موافقم دختر خوشگل مهربون و هنرمند
ات شیطون : لطف دارید به مادربزرگم رفتم
همه خندیدن
یونگی با خنده : و شیطون
مادربزرگ با خنده : و شیرین و ناز... ات میشه از این به بعد بیشتر به ما سر بزنی و برامون غذا درست کنی
پدربزرگ منتظر : اره ات میشه ؟
ات ذوق مرگ شده : حتما خیلی خوشحالم که اینو می شنوم هر روز میام براتون غذا درست می کنم😭
یونگی حرصی زیر لب جوری که ات فقط بشنوه: پس من چی ؟
ات هم زیر لب : حسود خان نگران نباش
هر دو نامحسوس خندیدن
غذا رو خوردیم با کمک یونگی و جمع کردم البته مادربزرگ خیلی اصرار داشت جمع کنه اما من و یونگی نذاشتیم چون طفلکی پا و کمرش درد می کنه هم پیر شده هم اثرات تصادف هنوز روش هست تموم شد منم نشستم تلویزیون ببینم و یونگی رفت تو اتاقش مادربزرگ و پدربزرگم رفتن داخل حیاط قدم بزنن نشسته بودم ادمه فیلم
می دیم که یهو شیطنتم گل کرد رفتم پیش یونگی تا اذیتش کنم
ات : عشقم تو خسته نشدی ؟ بعد اروم رفتم رو پاش نشیتم و دستمو گذاشتم رو سینش و بوسه ارومی زدم روی سیب گلوش که اهی کشید
یونگی خمار : ات حواست هست داری چی کار می کنی ؟
ات مظلوم : عشقم من فقط اومدم پیشت همین چرا بدنت این همه داغ شده ؟ ضربان قلبت خیلی بالاست اخی با غم الکی
یونگی خمار : ات می دونم خودت می دونی داری چی کار می کنی تا اوضاع رو بدتر نکردی برو
وگرنه ... کمر ات رو گرفت به خودش نزدیکتر کرد و چشمش رو لبای ات بود
ات خودشو زده به کوچه علی چپ : مگه اوضاع چشه ات شیطون به یونگی نزدیکتر شد و لباشو بوسید یونگی می خواست کنترل رو بدست بگیره که ات در رفت سریع
یونگی خندید : خیلی شیطون شده ولی من الان با این چی کار کنم ؟ یه اهی کشید ...
یونگی دوباره شروع کرد به کار کردن اما اصلا نمی توتست تمرکز کنه همش چهره ات می یومد تو ذهنش
یونگی : اه ...ات .. تو صبر کن فقط می دونم باهات چی کار کنم .. تمرکزمو ازم گرفتی دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم ... اه ..بهتره برم یه دوش بگیرم شاید بهتر شدم
یونگی رفت دوش گرفت و اومد بیرون لباس پوشید موهاشو خشک کرد و دوباره شروع کرد به کار تقریبا تمرکز داشت
چند ساعت بعد
در اتاق رو زدن
یونگی تمرکزش روی برگه هاست : کیه ؟
پدربزرگ : منم پسرم
یونگی سرشو رو از برگه ها برداشت : بفرمایید
پدربزرگ اومد داخل اتاق و روی مبل L مانندی که بود نشست یونگی هم اومد نشست رو به روش
یونگی : بله پدربزرگ چی شده ؟
پدربزرگ : می دونم سر گرم کاری اما دیگه وقتشه ازدواج کنی نظرت چیه ؟ بنظرم لیلی خیلی دختر خوبیه و تو رو خیلی دوست داره عمتم موافقه و بنظرم این ازدواج می تونه باعث پیشرفت خانواده بشه ....
ات : از اون تعریف نکن اگه یه بار دیگه تعریف کنی من می دونم و تو.... (با خودش اگه چند دقیقه قبل تو اتاق بودی میفهمیدی چطور با من صحبت
می کنه بازم می گفتی دختر خوبیه )
یونگی با خنده : باشه عزیزم
ات حرصی : اقای مین زمین گرده به هم می رسیم منم بلدم چه جوری شما رو حرصی کنم بعد با خنسردی حالا که فکر می کنم پیشناهاد چاون اوپا رو بپذیرم باهام بریم یه دوری بزنیم
یونگی عصبی : ات ... تو فقط با اون یه کلمه حرف بزن بعد ببین چطور پدرشو در میارم
ات ترس و استرس : وای غذام سریع بلند شد رفت اشپزخونه خداروشکر حال غذا خوب بود (حال غذا خوبه حال ما نه 🤣)و وقت خاموش کردنش بود همه چی اماده بود سفره رو چید بعد رفت دنبال یونگی در زد
یونگی : بیا داخل
ات : بیا غذا بخوریم
یونگی لبخند : باشه جوجه
ات 👈🏻👉🏻: اممم میشه تو به مادربزرگ و پدربزرگ بگی ؟
یونگی : چرا خودت نمی گی ؟
ات : اممم خب .... یونگی اذیت نکن
یونگی هوفی کشید : باشه جوجهٔ خجالتی
ات لبخند نازی زد رفت منتظر بود تا بیان و اومدن نشستن ات غذا رو کشید اولین لقمه رو همه خوردن
پدربزرگ و تعجب : واقعا خودت پختی ؟
ات کنجکاو و نگران : بله چی شده ؟
مادربزرگ ماتش برده : من که باورم نمیشه
ات نگران : خیلی بده؟
یونگی عادی : مثل همیشه است
مادربزرگ و پدربزرگ با تعجب : هااااااا مگه تو دستپختش رو خوردی ؟
ات درحال جمع کردن با لبخند ضایع : ام اتفاقی بود منشیش دوست منه بخاطر همین وقتی برای اون غذا می بردم اونم خورده
مادربزرگ و پدربزرگ : اها
ات کنجکاو و نگران : نظرتون چیه غذا بد شده ؟
مادربزرگ : عالیه دختر تو خیلی هنرمندی اشپزیت بی نقصه من تو اشپزی افتضاحم ولی نوه ام عالیه از مادرت یادگرفتی ؟ چون توی خانواده ما کسی اشپزی بلد نیست
ات با ذوق : واقعا خوبه ...ام نه خودم خیلی علاقه داشتم مامانم هم اشپزی بلد نیست
مادربزرگ با ذوق : تو عالی هستی 👍🏻
پدربزرگ با حسرت : خوش به حال شوهرت اون خیلی خوش شانسه
مادربزرگ : موافقم دختر خوشگل مهربون و هنرمند
ات شیطون : لطف دارید به مادربزرگم رفتم
همه خندیدن
یونگی با خنده : و شیطون
مادربزرگ با خنده : و شیرین و ناز... ات میشه از این به بعد بیشتر به ما سر بزنی و برامون غذا درست کنی
پدربزرگ منتظر : اره ات میشه ؟
ات ذوق مرگ شده : حتما خیلی خوشحالم که اینو می شنوم هر روز میام براتون غذا درست می کنم😭
یونگی حرصی زیر لب جوری که ات فقط بشنوه: پس من چی ؟
ات هم زیر لب : حسود خان نگران نباش
هر دو نامحسوس خندیدن
غذا رو خوردیم با کمک یونگی و جمع کردم البته مادربزرگ خیلی اصرار داشت جمع کنه اما من و یونگی نذاشتیم چون طفلکی پا و کمرش درد می کنه هم پیر شده هم اثرات تصادف هنوز روش هست تموم شد منم نشستم تلویزیون ببینم و یونگی رفت تو اتاقش مادربزرگ و پدربزرگم رفتن داخل حیاط قدم بزنن نشسته بودم ادمه فیلم
می دیم که یهو شیطنتم گل کرد رفتم پیش یونگی تا اذیتش کنم
ات : عشقم تو خسته نشدی ؟ بعد اروم رفتم رو پاش نشیتم و دستمو گذاشتم رو سینش و بوسه ارومی زدم روی سیب گلوش که اهی کشید
یونگی خمار : ات حواست هست داری چی کار می کنی ؟
ات مظلوم : عشقم من فقط اومدم پیشت همین چرا بدنت این همه داغ شده ؟ ضربان قلبت خیلی بالاست اخی با غم الکی
یونگی خمار : ات می دونم خودت می دونی داری چی کار می کنی تا اوضاع رو بدتر نکردی برو
وگرنه ... کمر ات رو گرفت به خودش نزدیکتر کرد و چشمش رو لبای ات بود
ات خودشو زده به کوچه علی چپ : مگه اوضاع چشه ات شیطون به یونگی نزدیکتر شد و لباشو بوسید یونگی می خواست کنترل رو بدست بگیره که ات در رفت سریع
یونگی خندید : خیلی شیطون شده ولی من الان با این چی کار کنم ؟ یه اهی کشید ...
یونگی دوباره شروع کرد به کار کردن اما اصلا نمی توتست تمرکز کنه همش چهره ات می یومد تو ذهنش
یونگی : اه ...ات .. تو صبر کن فقط می دونم باهات چی کار کنم .. تمرکزمو ازم گرفتی دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم ... اه ..بهتره برم یه دوش بگیرم شاید بهتر شدم
یونگی رفت دوش گرفت و اومد بیرون لباس پوشید موهاشو خشک کرد و دوباره شروع کرد به کار تقریبا تمرکز داشت
چند ساعت بعد
در اتاق رو زدن
یونگی تمرکزش روی برگه هاست : کیه ؟
پدربزرگ : منم پسرم
یونگی سرشو رو از برگه ها برداشت : بفرمایید
پدربزرگ اومد داخل اتاق و روی مبل L مانندی که بود نشست یونگی هم اومد نشست رو به روش
یونگی : بله پدربزرگ چی شده ؟
پدربزرگ : می دونم سر گرم کاری اما دیگه وقتشه ازدواج کنی نظرت چیه ؟ بنظرم لیلی خیلی دختر خوبیه و تو رو خیلی دوست داره عمتم موافقه و بنظرم این ازدواج می تونه باعث پیشرفت خانواده بشه ....
- ۱.۷k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط