P
P29🍋🟩
هانیل وسایلش رو جمع کرد و از اتاق خودش برد به اتاق نامجون و اول در زد
&بابا
-بیا هانیل
&باشه{درو باز میکنه و میره تو اتاق }
-چرا اینا اینقدر زیادن
&کتابامن
-بده من چرا خودت برداشتی
نامجون وسایل هانیل رو میگیره ازش و مرتب میچینه رو میز کار بزرگی که گوشه ی اتاق هست
& ممنونم
-خواهش میکنم
هانیل میشینه پشت میز و شروع میکنه به درس خوندن نامجونم برای اینکه معذبش نکنه میشینه رو مبل و با ایپدش کار میکنه اما نا محسوس حواسش به هانیل هست
& بابا
-هوم؟
&چرا زل زدین بهم
-من؟....من کجا زل زدم به تو
&خوب نگاهاتون رو حس میکنم
-چیزی نیست تو کارتو بکن حواست چرا به منه
&باشه چشم
نامجون:
این پشتم مگه چشم داره چطوری تونست بیینه واقعا عجیبه
&بابا
-دیگه چیه
&میشه اینو بهم توضیح بدین متوجه نمیشم
-چیه
& مسئله ریاضی
نامجون بلند میشه و یه صندلی برمیداره میزاره کنار هانیل و میشینه پیشش
-کدوم
&این
-این چرا تو کتاب شماست این خیلی سنگینه
&تو کتاب نیست تو جزوه است
-تو این جزوه رو خوندی
&اوم
-میدونی که اینا نمیاد تو امتحان
&اره اما خوشم میاد بخونم
-باشه پس وایسا بگم بهت
&مرسی
نامجون شروع میکنه به توضیح دادن و هانیل هم با علاقه گوش میده چون کم پیش میاد باباش تو درس بهش کمک کنه.
بعد از اینکه نامجون توضیحاتش تموم شد به هانیل یه مسئله مشابه داد تا ببینه واقعا فهمید یا نه
-نوشتی؟
&اره
-بزار بیینم آفرین درسته دخترم
&ممنونم بابا
-کار خاصی نکردم الانم بسه دیگه دیر وقته برو بخواب
&چشم ایناور جمع کنم اول
-نمیخواد فردا جمع میکنی
&باشه پس شب بخیر
-شبت بخیر اگه چیزی خواستی صدام کن
&چشم ممنون
هانیل میره تو اتاقش و نامجونم اونجا رو یکم مرتب میکنه و چراغو میبنده و میره اتاق خودش
ادامه دارد...
هانیل وسایلش رو جمع کرد و از اتاق خودش برد به اتاق نامجون و اول در زد
&بابا
-بیا هانیل
&باشه{درو باز میکنه و میره تو اتاق }
-چرا اینا اینقدر زیادن
&کتابامن
-بده من چرا خودت برداشتی
نامجون وسایل هانیل رو میگیره ازش و مرتب میچینه رو میز کار بزرگی که گوشه ی اتاق هست
& ممنونم
-خواهش میکنم
هانیل میشینه پشت میز و شروع میکنه به درس خوندن نامجونم برای اینکه معذبش نکنه میشینه رو مبل و با ایپدش کار میکنه اما نا محسوس حواسش به هانیل هست
& بابا
-هوم؟
&چرا زل زدین بهم
-من؟....من کجا زل زدم به تو
&خوب نگاهاتون رو حس میکنم
-چیزی نیست تو کارتو بکن حواست چرا به منه
&باشه چشم
نامجون:
این پشتم مگه چشم داره چطوری تونست بیینه واقعا عجیبه
&بابا
-دیگه چیه
&میشه اینو بهم توضیح بدین متوجه نمیشم
-چیه
& مسئله ریاضی
نامجون بلند میشه و یه صندلی برمیداره میزاره کنار هانیل و میشینه پیشش
-کدوم
&این
-این چرا تو کتاب شماست این خیلی سنگینه
&تو کتاب نیست تو جزوه است
-تو این جزوه رو خوندی
&اوم
-میدونی که اینا نمیاد تو امتحان
&اره اما خوشم میاد بخونم
-باشه پس وایسا بگم بهت
&مرسی
نامجون شروع میکنه به توضیح دادن و هانیل هم با علاقه گوش میده چون کم پیش میاد باباش تو درس بهش کمک کنه.
بعد از اینکه نامجون توضیحاتش تموم شد به هانیل یه مسئله مشابه داد تا ببینه واقعا فهمید یا نه
-نوشتی؟
&اره
-بزار بیینم آفرین درسته دخترم
&ممنونم بابا
-کار خاصی نکردم الانم بسه دیگه دیر وقته برو بخواب
&چشم ایناور جمع کنم اول
-نمیخواد فردا جمع میکنی
&باشه پس شب بخیر
-شبت بخیر اگه چیزی خواستی صدام کن
&چشم ممنون
هانیل میره تو اتاقش و نامجونم اونجا رو یکم مرتب میکنه و چراغو میبنده و میره اتاق خودش
ادامه دارد...
- ۸.۸k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط