★ازدواج من و بابات؟...p³
★ازدواج من و بابات؟...p³
اولین کلاس رو گذروندیم...
وقتی به تهیونگ نگاه میکردم همش سرش رو نیمکت بود!
وقت استراحت که رسید، قبل از اینکه میرا و کیوو بیان نزدیک تهیونگ؛ رفتم پیشش و گفتم:"دشمن…امروز چته؟؟"
به آرومی گفت:"فکر نمیکنم چیزی باشه که به هر کسی بگم!"
قبول کردم و از کنارش رد شدم؛ اما…
دیدم دستم رو گرفت و گفت:"نمیخوام بهت بگم چه اتفاقی افتاده اما از این به بعد لطفا اذیتم نکن منم دیگه کاری باهات ندارم به تمام همکلاسیها هم میگم باهات درست رفتار کنن!"
نمیدونم چرا این پیشنهاد رو میداد...
اما قبولش کردم!
کمی فاصله گرفتم ولی...
کیوو اومد سمت من و گفت:"میتونیم با هم صحبت کنیم؟"
با مکث گفتم:"باشه..."
کیوو گفت:"تهیونگ حالش خوب نیست... نمیدونم خبر داری یا نه، اما تهیونگ توی یک خانواده پولدار بزرگ شده! دیروز یک اتفاقی برای پدرش میوفته... وقتی میره بیمارستان تا کنار خانوادهاش باشه اعضای خانواده، اون رو مقصر میدونستن! من بهترین دوست اونم اما نمیتونم حالش رو بهتر کنم... از میرا هم متنفره! من میخواستم با تو صحبت کنم تا باهاش دوست بشی! انقدر اذیتش نکنی وقتی اذیتهای خانوادهاش به اندازه کافی خستهاش میکنن!"
پوزخندی زدم و گفتم:"چرا باید با کسی دوست بشم که نذاشت روز خوشی داشته باشم؟؟ خودت شاهد بودی اگه من تهیونگ رو اذیت میکردم یک رفتار متقابل بود! اصلاً اون اول شروع کرد! حتی خودتم گفتی... گفتی که اون ازم متنفر میشه و اینجوری حتی یک روز خوش هم ندارم! ببخشید اما ما نمیتونیم با هم توافق کنیم!"
قبول نکردم چون با خودم گفتم احتمالاً وقتی حالت تهیونگ دوباره بهتر شد قراره اذیتم کنن! حتی وقتی به عنوان دوست کنارشونم ممکنه اذیت شم!
وقت استراحت تموم شد و رفتیم داخل کلاس...
تهیونگ بلند شده بود و سر کیوو داد میزد!
_"تو منو درک نمیکنی فهمیدی؟؟ من امروز میخوام تنها باشم نمیخوام باهات حرف بزنم! ولم کن... "
کیوو سرش رو انداخته بود پایین...
تنها کسی که دلم براش میسوخت کیوو بود!
اون فقط میخواست حال دوستش رو خوب کنه اما دوستش لیاقت حال خوب رو نداشت!
وقتی حالش خوب بود بقیه رو اذیت میکرد!
و بهتره به این آدمها لطف نکنی...
میرا داشت گریه میکرد!
نمیدونم دلیلش چی بود اما حدس میزدم شاید تهیونگ سر میرا هم داد زده! واقعا نازک نارنجی بود...
میرا داد زد:"بسهههه"
همه تعجب کرده بودیم...
سکوتی کل کلاس رو در بر گرفت!
میرا گفت:"تهیونگ میدونم حالت خوب نیست اما دلیل نمیشه اینو سر ما خالی کنی!"
کیوو که باورش نمیشد میرا ازش طرفداری کرده؛ با تعجب نگاش میکرد!
کمی بعد استاد وارد کلاس شد و متوجه بود دعوایی رخ داده!
استاد گفت:"نمیدونم چه دعوایی بوده که باعث شده همتون ساکت باشید! نمیخوام سریعا درس شیمی رو شروع کنم... سعی کنید موضوع رو حل کنید! ۱۵ دقیقه زمان دارید..."
و باز هم به این نتیجه میرسیدم که تهیونگ حتی لیاقت این استاد رو نداره!
تهیونگ گفت:"درس رو شروع کنید ما نیازی به زمان نداریم!"
دقیقاً به حرف خودم رسیدم...
لیاقت خیلی مهم بود!
استاد اومد سمت تهیونگ و گفت:"اگه این زمان رو نمیخوای، میتونی مزاحم بقیه نشی، حداقل اونا مشکلشون رو حل کنن!"
بیاختیار لبخند زدم...
واقعا خوشحال شدم که استاد یه همچین چیزی گفت!
یهو تهیونگ بهم نگاه کرد...
سرمو برگردوندم...
_"سوزی، میخوام تو این ۱۵ دقیقه مشکلمو باهات حل کنم!"
پوکر فیس شدم!
ادامه داد:"خب چطوره امروز داخل رستوران با هم صحبت کنیم؟؟نظرت چیه؟وقت داری؟آخه ۱۵ دقیقه برای حل کردن مشکل ما خیلی کوتاهه!"
لبخند مصنوعی زدم و جواب دادم:"وقت دارم اما نه برای تو!"
بدون اینکه به جواب من اهمیتی بده گفت:"خب پس امروز ساعت ۵ توی رستورانی که آدرسشو برات میفرستم همو میبینیم! و دقیقاً اونجا مشکلمون رو حل میکنیم!"
نمیخوام دروغ بگم پس...
من واقعاً ترسیده بودم!
نمیدونستم چی به فکرش اومده!
دوباره چه جوری میخواد اذیتم کنه؟...
اما من دختر قوی بودم...
پس اگر اذیتم میکرد من هم اذیتش میکردم!
ترسم رو برطرف کردم و با لبخند و محکم گفتم:"یادت نره برام آدرسو بفرستی!"
ساعت ۵ تصمیم میگرفتیم با هم دوست باشیم یا دشمن!
نظرتون رو راجب این فیک بگید خوشحالم میکنید:)
_ آگاتا★
اولین کلاس رو گذروندیم...
وقتی به تهیونگ نگاه میکردم همش سرش رو نیمکت بود!
وقت استراحت که رسید، قبل از اینکه میرا و کیوو بیان نزدیک تهیونگ؛ رفتم پیشش و گفتم:"دشمن…امروز چته؟؟"
به آرومی گفت:"فکر نمیکنم چیزی باشه که به هر کسی بگم!"
قبول کردم و از کنارش رد شدم؛ اما…
دیدم دستم رو گرفت و گفت:"نمیخوام بهت بگم چه اتفاقی افتاده اما از این به بعد لطفا اذیتم نکن منم دیگه کاری باهات ندارم به تمام همکلاسیها هم میگم باهات درست رفتار کنن!"
نمیدونم چرا این پیشنهاد رو میداد...
اما قبولش کردم!
کمی فاصله گرفتم ولی...
کیوو اومد سمت من و گفت:"میتونیم با هم صحبت کنیم؟"
با مکث گفتم:"باشه..."
کیوو گفت:"تهیونگ حالش خوب نیست... نمیدونم خبر داری یا نه، اما تهیونگ توی یک خانواده پولدار بزرگ شده! دیروز یک اتفاقی برای پدرش میوفته... وقتی میره بیمارستان تا کنار خانوادهاش باشه اعضای خانواده، اون رو مقصر میدونستن! من بهترین دوست اونم اما نمیتونم حالش رو بهتر کنم... از میرا هم متنفره! من میخواستم با تو صحبت کنم تا باهاش دوست بشی! انقدر اذیتش نکنی وقتی اذیتهای خانوادهاش به اندازه کافی خستهاش میکنن!"
پوزخندی زدم و گفتم:"چرا باید با کسی دوست بشم که نذاشت روز خوشی داشته باشم؟؟ خودت شاهد بودی اگه من تهیونگ رو اذیت میکردم یک رفتار متقابل بود! اصلاً اون اول شروع کرد! حتی خودتم گفتی... گفتی که اون ازم متنفر میشه و اینجوری حتی یک روز خوش هم ندارم! ببخشید اما ما نمیتونیم با هم توافق کنیم!"
قبول نکردم چون با خودم گفتم احتمالاً وقتی حالت تهیونگ دوباره بهتر شد قراره اذیتم کنن! حتی وقتی به عنوان دوست کنارشونم ممکنه اذیت شم!
وقت استراحت تموم شد و رفتیم داخل کلاس...
تهیونگ بلند شده بود و سر کیوو داد میزد!
_"تو منو درک نمیکنی فهمیدی؟؟ من امروز میخوام تنها باشم نمیخوام باهات حرف بزنم! ولم کن... "
کیوو سرش رو انداخته بود پایین...
تنها کسی که دلم براش میسوخت کیوو بود!
اون فقط میخواست حال دوستش رو خوب کنه اما دوستش لیاقت حال خوب رو نداشت!
وقتی حالش خوب بود بقیه رو اذیت میکرد!
و بهتره به این آدمها لطف نکنی...
میرا داشت گریه میکرد!
نمیدونم دلیلش چی بود اما حدس میزدم شاید تهیونگ سر میرا هم داد زده! واقعا نازک نارنجی بود...
میرا داد زد:"بسهههه"
همه تعجب کرده بودیم...
سکوتی کل کلاس رو در بر گرفت!
میرا گفت:"تهیونگ میدونم حالت خوب نیست اما دلیل نمیشه اینو سر ما خالی کنی!"
کیوو که باورش نمیشد میرا ازش طرفداری کرده؛ با تعجب نگاش میکرد!
کمی بعد استاد وارد کلاس شد و متوجه بود دعوایی رخ داده!
استاد گفت:"نمیدونم چه دعوایی بوده که باعث شده همتون ساکت باشید! نمیخوام سریعا درس شیمی رو شروع کنم... سعی کنید موضوع رو حل کنید! ۱۵ دقیقه زمان دارید..."
و باز هم به این نتیجه میرسیدم که تهیونگ حتی لیاقت این استاد رو نداره!
تهیونگ گفت:"درس رو شروع کنید ما نیازی به زمان نداریم!"
دقیقاً به حرف خودم رسیدم...
لیاقت خیلی مهم بود!
استاد اومد سمت تهیونگ و گفت:"اگه این زمان رو نمیخوای، میتونی مزاحم بقیه نشی، حداقل اونا مشکلشون رو حل کنن!"
بیاختیار لبخند زدم...
واقعا خوشحال شدم که استاد یه همچین چیزی گفت!
یهو تهیونگ بهم نگاه کرد...
سرمو برگردوندم...
_"سوزی، میخوام تو این ۱۵ دقیقه مشکلمو باهات حل کنم!"
پوکر فیس شدم!
ادامه داد:"خب چطوره امروز داخل رستوران با هم صحبت کنیم؟؟نظرت چیه؟وقت داری؟آخه ۱۵ دقیقه برای حل کردن مشکل ما خیلی کوتاهه!"
لبخند مصنوعی زدم و جواب دادم:"وقت دارم اما نه برای تو!"
بدون اینکه به جواب من اهمیتی بده گفت:"خب پس امروز ساعت ۵ توی رستورانی که آدرسشو برات میفرستم همو میبینیم! و دقیقاً اونجا مشکلمون رو حل میکنیم!"
نمیخوام دروغ بگم پس...
من واقعاً ترسیده بودم!
نمیدونستم چی به فکرش اومده!
دوباره چه جوری میخواد اذیتم کنه؟...
اما من دختر قوی بودم...
پس اگر اذیتم میکرد من هم اذیتش میکردم!
ترسم رو برطرف کردم و با لبخند و محکم گفتم:"یادت نره برام آدرسو بفرستی!"
ساعت ۵ تصمیم میگرفتیم با هم دوست باشیم یا دشمن!
نظرتون رو راجب این فیک بگید خوشحالم میکنید:)
_ آگاتا★
- ۵۷۳
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط