کاش گاهی می شد

کاش گاهی می شد

می نشستی رو به رویِ چشمانش
و می گفتی
دلم گرفته !
او اصرار می کرد که بداند چرا !
و تو لال زبانی بگیری و نگویی
شانه هایت را بگیرد تکان بدهد
در چشمانت زل بزند
بگوید :
بگو ! می شنوم؛ تمامش را
بخواهی بگویی اما نتوانی
بخواهی بگویی اما بغض راهِ گلویت را ببندد
بخواهی بگویی
تو را دوست دارم اما
نمی گذارند
بخواهی بگویی من حتی
به کم بودنت به نبودنت
و همین دوست داشتنِ ساده راضی ام اما
آنها که کنارت با تو روز می گذارنند نمی گذارند
بخواهی بگویی
وقتی با تو و کنارِ تو می خندند
من دلم می گیرد
بخواهی بگویی آن آدمها را دوست نداری
هزار حرف بخواهی بگویی اما
لال شوی
سرت را پایین بگیری
و آرام بگویی :
خوب م دیگر
و باز راضی شوی
به دوست داشتنی چنینی
با دوست داشتنی
لال شده.

#عادل دانتیسم
دیدگاه ها (۳)

هــر لحظه از زنـــدگی بـایــد صـرف عشـق شـود،در این صورت زنـ...

در این عمری که میداﻧﻲفقط چندی تو مهماﻧﻲ!به جان و دلتو عاشق ب...

ﻣﺸﮑﻞ ﻣﺎ ﺩﺭﻓﻬﻢ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ...

گــــــــــآهــــــی وقـــتــآ مـــیــخــوآییــکــی کــنـآرت...

نامردی این دنیارو دیدم.سخته بغض نزاره نفس بکشی:)...

لعنتی، تمام آن ساعت‌ها به این فکر می‌کردم که مگر نمی‌گویند م...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط