شده حکایت من
شده حکایت من....
داشتم باور میکردم آدم امنی هست...
باور میکردم میتونم بهش اعتماد کنم؛ اینقدر که حالم کنارش خوب باشه؛ خودم باشم....
اما او هم زیر پامو کشید...
بماند به یادگار برای تولدش...
۹ مهر ۱۴۰۲
داشتم باور میکردم آدم امنی هست...
باور میکردم میتونم بهش اعتماد کنم؛ اینقدر که حالم کنارش خوب باشه؛ خودم باشم....
اما او هم زیر پامو کشید...
بماند به یادگار برای تولدش...
۹ مهر ۱۴۰۲
- ۱.۵k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط