تو
تو
هرروز
با طلوع خورشید
از خوابهای خوش ما
به دنیا می آئی
با پرنده ها قد می کشی
به گلها
خودت را می آرایی
در میان ابرها
برای خودت
برو و بیایی داری
و با خدا
رابطه ی خوشت پیداست
می دانم
عمرت
به درازای خیابانیست
که با این همه طی
هنوز به مقصد نرسیده
و تاول هایی که
صاحبشان را
جا گذاشته اند
می رسانند
چقدر
دستهایمان از رویاهایمان
کوتاهتر است
روزهای بارانی
چه بر سر
شعرهای نسروده ام می آید
که احساس می کنم
شاعر نیستم
هرروز
با طلوع خورشید
از خوابهای خوش ما
به دنیا می آئی
با پرنده ها قد می کشی
به گلها
خودت را می آرایی
در میان ابرها
برای خودت
برو و بیایی داری
و با خدا
رابطه ی خوشت پیداست
می دانم
عمرت
به درازای خیابانیست
که با این همه طی
هنوز به مقصد نرسیده
و تاول هایی که
صاحبشان را
جا گذاشته اند
می رسانند
چقدر
دستهایمان از رویاهایمان
کوتاهتر است
روزهای بارانی
چه بر سر
شعرهای نسروده ام می آید
که احساس می کنم
شاعر نیستم
- ۹۴۹
- ۲۸ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط