تو

تو
هرروز
با طلوع خورشید
از خوابهای خوش ما
به دنیا می آئی
با پرنده ها قد می کشی
به گلها
خودت را می آرایی
در میان ابرها
برای خودت
برو و بیایی داری
و با خدا
رابطه ی خوشت پیداست
می دانم
عمرت
به درازای خیابانیست
که با این همه طی
هنوز به مقصد نرسیده
و تاول هایی که
صاحبشان را
جا گذاشته اند
می رسانند
چقدر
دستهایمان از رویاهایمان
کوتاهتر است
روزهای بارانی
چه بر سر
شعرهای نسروده ام می آید
که احساس می کنم
شاعر نیستم
دیدگاه ها (۱)

دلتنگ‌ ها بهتر مےدانندکه خواب یک نیاز نیستتنها یک بهانه است ...

اگر میخواهے شخصیت واقعے یک انسان را بشناسے به حرفهایے که دی...

گاهی دلت مے‌‌خواهددنج ‌ترین گوشه دنیا بنشینے وبا خیال راحتدل...

زنها وقتے دلگیرندهر چه بپرسےمےگویند«هیچے ... مهم نیست، مے گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط