به ساعت نگاه کردم شش و بیست دقیقه صبح بود! دوباره خوابیدم

به ساعت نگاه کردم شش و بیست دقیقه صبح بود! دوباره خوابیدم

بعد پاشدم به ساعت نگاه کردم شش و بیست دقیقه صبح بود!
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه،
حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام!
خوابیدم...

وقتی پاشدم، هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود!!

سراسیمه پا شدم.باورم نمی شد که ساعت مرده باشد
به این کارها عادت نداشت.من هم توقع نداشتم

آدم ها هم مثل ساعت هستند. بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت مرتب،همیشگی
آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی...
بودنشان برایت بی اهمیت می شود همینطور بی ادعا می چرخند.

... بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود...
بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست

قدر این آدم ها را باید بدانیم، قبل از شش و بیست دقیقه

#ساعت
#لحظه ها
#بودن آدم ها
#قدر
#عاشقانه
#احساسی
دیدگاه ها (۲)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆بعد از ناهار دوباره به اتاقم ب...

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

My professor Chapter:2Part:90زمان حال| سئولهنوزم به یه نقطه ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم -------part:25

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۲ | «مقصد کجاست؟...

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتفردا بالاخره رسید.از صبح، هر چند ...

فیک شوگا پارت هفتم مافیای بیرحم دختر لجباز

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هر روز صبح، وقتی سوار اتوبوس...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁵﴿ویو تهیونگ﴾بعضی آدم‌ها...بدون اینکه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط