پارت ۷ – حقیقتی که زیر خاکستر مانده بود
پارت ۷ – حقیقتی که زیر خاکستر مانده بود
زمان: ساعت ۹:۳۰ شب
مکان: کافه قدیمی کنار رودخانه
باران ریزی میبارید.
همان کافه...
همان پنجرههای چوبی...
همان میز کنار شیشه...
جایی که سالها پیش، تهیونگ و جونگکوک بعد از هر مأموریت کنار هم مینشستند و درباره آینده حرف میزدند.
اما امشب...
بعد از پانزده سال، دوباره روبهروی هم نشسته بودند.
چند دقیقه، هیچکدام چیزی نگفت.
فقط صدای باران سکوت را میشکست.
بالاخره جونگکوک فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت.
ـ باورم نمیشه دوباره اینجاییم.
تهیونگ لبخند تلخی زد.
ـ منم فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت.
---
جونگکوک مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
ـ اون شب...
واقعاً چی شد؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ بعد از انفجار، وقتی به هوش اومدم، افراد رئیس بالای سرم بودن.
ـ برای منم همین اتفاق افتاد.
ـ بهم گفتن تو مُردی...
جونگکوک با تلخی خندید.
ـ به منم گفتن تو زیر آوار موندی.
هر دو برای چند لحظه ساکت شدند.
کمکم تکههای پازل کنار هم قرار میگرفت.
---
تهیونگ آرام گفت:
ـ یعنی هیچکدوم نمرده بودیم...
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ یکی عمداً ما رو از هم جدا کرده.
ـ ولی چرا؟
جونگکوک به بیرون خیره شد.
ـ چون وقتی کنار هم بودیم، هیچکس حریفمون نمیشد.
تهیونگ چیزی نگفت.
او هم به همین نتیجه رسیده بود.
---
همان لحظه...
درِ کافه باز شد.
یکی از افراد قدیمی تهیونگ با عجله وارد شد.
ـ رئیس...
تهیونگ اخم کرد.
ـ قرار نبود کسی مزاحممون بشه.
مرد نفسش را تنظیم کرد.
ـ ببخشید... ولی اینو باید ببینین.
پاکت زردرنگی روی میز گذاشت.
بدون حرف، از کافه بیرون رفت.
جونگکوک پاکت را برداشت.
هیچ فرستندهای نداشت.
وقتی آن را باز کرد...
چند عکس روی میز افتاد.
اولین عکس...
جولی و تریسا که صبح همان روز با خنده از مدرسه بیرون آمده بودند.
عکس دوم...
دو دختر داخل کافه.
عکس سوم...
جلوی خانه تهیونگ.
و عکس آخر...
جلوی خانه جونگکوک.
رنگ از صورت هر دو مرد پرید.
---
پشت آخرین عکس فقط یک جمله نوشته شده بود.
«این بار، چیزی را از شما میگیرم که از جانتان عزیزتر است...»
جونگکوک با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید.
ـ لعنتی...
تهیونگ عکسها را دوباره نگاه کرد.
ـ یعنی یکی دخترهامونو زیر نظر گرفته...
ـ نه...
جونگکوک آرام گفت.
ـ هر دومون رو.
---
در همان لحظه...
گوشی تهیونگ زنگ خورد.
شماره ناشناس.
تماس را جواب داد.
صدای مردی از آن طرف خط آمد.
ـ سلام... کیم تهیونگ.
تهیونگ اخم کرد.
ـ تو کی هستی؟
مرد خندید.
ـ انتظار نداشتم انقدر زود منو فراموش کنی.
جونگکوک از حالت چهره تهیونگ فهمید موضوع جدی است.
ـ کیه؟
تهیونگ گوشی را روی بلندگو گذاشت.
صدای مرد دوباره شنیده شد.
ـ خوشحالم که بالاخره دوباره کنار هم نشستین.
جونگکوک با تعجب گفت:
ـ تو...
صدای مرد آرام و سرد بود.
ـ پانزده سال پیش نتونستم شما رو بکشم...
ولی این بار...
اشتباه نمیکنم.
تماس قطع شد.
---
هر دو مرد چند ثانیه در سکوت ماندند.
بعد تهیونگ آرام گفت:
ـ صداشو شناختم...
جونگکوک هم سرش را بالا آورد.
ـ منم.
ـ یعنی...
ـ آره...
هر دو همزمان نام او را بر زبان آوردند.
«رئیس کانگ...»
مردی که سالها پیش رئیس سازمانشان بود...
و کسی که همه باور داشتند سالها قبل کشته شده است.
اما حالا...
نهتنها زنده بود...
بلکه از همان ابتدا، نقشهی جدا کردن تهیونگ و جونگکوک را کشیده بود.
و این بار...
هدفش نه آن دو مرد...
بلکه جولی و تریسا بودند.
تهیونگ از جایش بلند شد و به جونگکوک نگاه کرد.
ـ از امشب...
دیگه رقیب نیستیم.
جونگکوک دستش را جلو آورد.
ـ مثل قدیما؟
تهیونگ بدون لحظهای تردید، دست او را فشرد.
ـ مثل قدیما...
دو دوست قدیمی...
بعد از پانزده سال...
دوباره در یک جبهه ایستاده بودند.
اما هیچکدام نمیدانستند که درست در همان لحظه...
جولی و تریسا، بیخبر از همهچیز، در راه بازگشت از کلاس فوقبرنامه بودند...
و ماشینی مشکی، از چند خیابان قبل، بیصدا آنها را تعقیب میکرد...
زمان: ساعت ۹:۳۰ شب
مکان: کافه قدیمی کنار رودخانه
باران ریزی میبارید.
همان کافه...
همان پنجرههای چوبی...
همان میز کنار شیشه...
جایی که سالها پیش، تهیونگ و جونگکوک بعد از هر مأموریت کنار هم مینشستند و درباره آینده حرف میزدند.
اما امشب...
بعد از پانزده سال، دوباره روبهروی هم نشسته بودند.
چند دقیقه، هیچکدام چیزی نگفت.
فقط صدای باران سکوت را میشکست.
بالاخره جونگکوک فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت.
ـ باورم نمیشه دوباره اینجاییم.
تهیونگ لبخند تلخی زد.
ـ منم فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت.
---
جونگکوک مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
ـ اون شب...
واقعاً چی شد؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ بعد از انفجار، وقتی به هوش اومدم، افراد رئیس بالای سرم بودن.
ـ برای منم همین اتفاق افتاد.
ـ بهم گفتن تو مُردی...
جونگکوک با تلخی خندید.
ـ به منم گفتن تو زیر آوار موندی.
هر دو برای چند لحظه ساکت شدند.
کمکم تکههای پازل کنار هم قرار میگرفت.
---
تهیونگ آرام گفت:
ـ یعنی هیچکدوم نمرده بودیم...
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ یکی عمداً ما رو از هم جدا کرده.
ـ ولی چرا؟
جونگکوک به بیرون خیره شد.
ـ چون وقتی کنار هم بودیم، هیچکس حریفمون نمیشد.
تهیونگ چیزی نگفت.
او هم به همین نتیجه رسیده بود.
---
همان لحظه...
درِ کافه باز شد.
یکی از افراد قدیمی تهیونگ با عجله وارد شد.
ـ رئیس...
تهیونگ اخم کرد.
ـ قرار نبود کسی مزاحممون بشه.
مرد نفسش را تنظیم کرد.
ـ ببخشید... ولی اینو باید ببینین.
پاکت زردرنگی روی میز گذاشت.
بدون حرف، از کافه بیرون رفت.
جونگکوک پاکت را برداشت.
هیچ فرستندهای نداشت.
وقتی آن را باز کرد...
چند عکس روی میز افتاد.
اولین عکس...
جولی و تریسا که صبح همان روز با خنده از مدرسه بیرون آمده بودند.
عکس دوم...
دو دختر داخل کافه.
عکس سوم...
جلوی خانه تهیونگ.
و عکس آخر...
جلوی خانه جونگکوک.
رنگ از صورت هر دو مرد پرید.
---
پشت آخرین عکس فقط یک جمله نوشته شده بود.
«این بار، چیزی را از شما میگیرم که از جانتان عزیزتر است...»
جونگکوک با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید.
ـ لعنتی...
تهیونگ عکسها را دوباره نگاه کرد.
ـ یعنی یکی دخترهامونو زیر نظر گرفته...
ـ نه...
جونگکوک آرام گفت.
ـ هر دومون رو.
---
در همان لحظه...
گوشی تهیونگ زنگ خورد.
شماره ناشناس.
تماس را جواب داد.
صدای مردی از آن طرف خط آمد.
ـ سلام... کیم تهیونگ.
تهیونگ اخم کرد.
ـ تو کی هستی؟
مرد خندید.
ـ انتظار نداشتم انقدر زود منو فراموش کنی.
جونگکوک از حالت چهره تهیونگ فهمید موضوع جدی است.
ـ کیه؟
تهیونگ گوشی را روی بلندگو گذاشت.
صدای مرد دوباره شنیده شد.
ـ خوشحالم که بالاخره دوباره کنار هم نشستین.
جونگکوک با تعجب گفت:
ـ تو...
صدای مرد آرام و سرد بود.
ـ پانزده سال پیش نتونستم شما رو بکشم...
ولی این بار...
اشتباه نمیکنم.
تماس قطع شد.
---
هر دو مرد چند ثانیه در سکوت ماندند.
بعد تهیونگ آرام گفت:
ـ صداشو شناختم...
جونگکوک هم سرش را بالا آورد.
ـ منم.
ـ یعنی...
ـ آره...
هر دو همزمان نام او را بر زبان آوردند.
«رئیس کانگ...»
مردی که سالها پیش رئیس سازمانشان بود...
و کسی که همه باور داشتند سالها قبل کشته شده است.
اما حالا...
نهتنها زنده بود...
بلکه از همان ابتدا، نقشهی جدا کردن تهیونگ و جونگکوک را کشیده بود.
و این بار...
هدفش نه آن دو مرد...
بلکه جولی و تریسا بودند.
تهیونگ از جایش بلند شد و به جونگکوک نگاه کرد.
ـ از امشب...
دیگه رقیب نیستیم.
جونگکوک دستش را جلو آورد.
ـ مثل قدیما؟
تهیونگ بدون لحظهای تردید، دست او را فشرد.
ـ مثل قدیما...
دو دوست قدیمی...
بعد از پانزده سال...
دوباره در یک جبهه ایستاده بودند.
اما هیچکدام نمیدانستند که درست در همان لحظه...
جولی و تریسا، بیخبر از همهچیز، در راه بازگشت از کلاس فوقبرنامه بودند...
و ماشینی مشکی، از چند خیابان قبل، بیصدا آنها را تعقیب میکرد...
- ۲۸۷
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط