شاید که ندانی غم ویران شدنم را

شاید که ندانی غم ویران شدنم را
در برزخ این فاجعه مهمان شدنم را

جنگیدن بی وقفه ی من هر شب و هر روز
آنسوی اگرهای تو پنهان شدنم را

هرگز تو نفهمیدی و رفتی که نبینی
پیوند من و بهمن و گریان شدنم را

بعد ازتو به آغوش خودم بوسه زدم تا
کمتر بکشم درد زمستان شدنم را

تقصیر نگاه من و اصرار خودت بود
با ثانیه ها وارد بحران شدنم را

بازنده ی این قصه ی پر درد منم من
بیچاره نفهمید پشیمان شدنم را

شاعر شده ام تا همه ی شهر بدانند
دلدادگی و بی سر و سامان شدنم را
دیدگاه ها (۱)

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد برد...با خودم گفتم مرا هم ...

نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشیبرای لحظه ای حتی به فکر...

دستم به قلم رفت که سازی بنوازمبا نغمه ی سازم غزلی تازه بسازم...

آب مرداب آخرین منزلگه نیلوفر استبازهم عاشق شدم٬ این‌بار٬ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط