شاید که ندانی غم ویران شدنم را
شاید که ندانی غم ویران شدنم را
در برزخ این فاجعه مهمان شدنم را
جنگیدن بی وقفه ی من هر شب و هر روز
آنسوی اگرهای تو پنهان شدنم را
هرگز تو نفهمیدی و رفتی که نبینی
پیوند من و بهمن و گریان شدنم را
بعد ازتو به آغوش خودم بوسه زدم تا
کمتر بکشم درد زمستان شدنم را
تقصیر نگاه من و اصرار خودت بود
با ثانیه ها وارد بحران شدنم را
بازنده ی این قصه ی پر درد منم من
بیچاره نفهمید پشیمان شدنم را
شاعر شده ام تا همه ی شهر بدانند
دلدادگی و بی سر و سامان شدنم را
در برزخ این فاجعه مهمان شدنم را
جنگیدن بی وقفه ی من هر شب و هر روز
آنسوی اگرهای تو پنهان شدنم را
هرگز تو نفهمیدی و رفتی که نبینی
پیوند من و بهمن و گریان شدنم را
بعد ازتو به آغوش خودم بوسه زدم تا
کمتر بکشم درد زمستان شدنم را
تقصیر نگاه من و اصرار خودت بود
با ثانیه ها وارد بحران شدنم را
بازنده ی این قصه ی پر درد منم من
بیچاره نفهمید پشیمان شدنم را
شاعر شده ام تا همه ی شهر بدانند
دلدادگی و بی سر و سامان شدنم را
- ۶۲۶
- ۰۱ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط