شرابی از جنس نفرت

شرابی از جنس نفرت
پارت ۴۱

ویو چویا:

نامه رو باز کردم و خط اول رو خوندم:
«سلام چویای عزیزم.»
احمق... منو عزیزم صدا نکن... باعث قلبم سریع‌تر بزنه...

ادامه‌شو خوندم:
«شاید همین الان با خوندن کلمه عزیزم برای پسوند اسمت ازم عصبانی شده باشی.»
اه... زیادی منو میشناسی...ولی...تو برای من خیلی عزیزی...
شروع کردم به خوندن کل نامه:
«ولی تو واقعا برای من عزیزی...
اینو هیچوقت بهت نگفتم ولی اذیت کردنت فقط برام بهونه ای بود تا بیشتر نزدیکت باشم.
یه رازی رو بهت میگم. روز اولی که تورو دیدم غرق چشمات شدم...
از درد متنفر بودم، هستم و خواهم بود ولی وقتی برای اولین بار منو زدی دردش اذیت کننده نبود؛ راستشو بخوای دیونه یه قدرتت شدم.
زیبایی تو حتی از خون رویه برف هم بیشتره... رنگ موهای تو حتی از فصل پاییز هم خیره‌کننده‌تره... اوقیانوس چشمانت به صورتی مجذوب کننده هستن که میتونم با لذت در ان غرق شوم... گرمی دستانت برای من امیدی در سرمای زنده‌گی‌ام بود... و در اخر... زیبایی حقیقی تو باعث شد قلبم دیگر نتواند به برد هایش ادامه دهد و برای اولین بار به زیباییت ببازم و این تنها باختیه که برایم سرشار از خوشنودیه... ناکاهارا چویا، من... عاشقت هستم... میتونم افتخار داشتن فرشته ای به زیبایی تورو به عنوان پارتنرم داشته باشم؟»
خدایا... دازای تو...

____
پایان پارت ۴۱
شرط پارت بعد ۲۲ تا لایک و کامنت
دیدگاه ها (۳۰)

شرابی از جنس نفرتپارت ۴۲ویو چویا: خدایا... دازای تو... تو وا...

عشق یا نفرت؟ پارت سهویو دازای: کلی کار ریخته رو سرم چرا اینا...

عشق یا نفرت؟ پارت دوویو نیکولای: چرا فئودور... اینجوری کرد؟ ...

شرابی از جنس نفرتپارت ۴۰یک هفته بعد: ویو دازای:داشتم از پیاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط