وضقتی پدرته... Part.2
وضقتی پدرته... Part.2
سوهی جلو اومد و گفت: ببرینش پشت ساختمون.
+چ...چی؟!
همون پسر جلو اومد و بازوم رو گرفت و منو دنبال خودش کشوند. هرچی تقلا کردم نتونستم خودمو از دستش بیرون بکشم.
واقعا الان به یه نفر که حمایتم کنه نیاز داشتم، یکی که منو از دست این وحشی ها نجات بده. یه دوست، یه رفیق یا... پدرم. اما اون هیچوقت بهم اهمیت نمیداد، هیچوقت. یادمه روزی که کل مدرسه پدرم رو برای اولین بار دیدن. میتونستم پچ پچ هاشون رو بشنوم که میگفتن اون مین یونگی پدر ا.ت هست. چقدر بی احساسه، چقدر رفتارش سرده...
بالاخره رسیدیم به فضای پشتی مدرسه. پر از آت و آشغال و چیزای بی استفاده بود.
-خب خب خب. گفته بودم که ولت نمیکنم.
+تو چته سوهی؟ ها؟ مشکلت چیه؟
اون پسر دستمو بیشتر فشار داد که باعث شد از درد صورتم جمع بشه.
-مشکل؟ من مشکلی ندارم. فقط معتقدم که باید به دخترایی مثل تو یه درس عبرت داده بشه تا دیگه پیش من زبون درازی نکنی. حالا محکم نگهش دارین ببینم بعد از این هم جرات میکنه بی ادبی کنه یا نه.
دو تا پسر اومدن و منو چسبوندن به دیوار و سوهی هم یه قیچی از کیفش در آورد.
+چی... چیکار میخوای بکنی؟! ولم کن عوضی!
بیشتر تقلا کردم ولی اونا محکم تر منو نگه داشتن.
-حالا موهاشو کوتاه میکنم تا ببینم زبونشم کوتاه میشه یا نه.
چشمام از ترس گشاد شده بود و قلبم تند میزد.
سوهی یه دسته از موهامو گرفت و با قیچی تا روی شونه ام بریدشون. انگار توی یه باتلاق گیر کرده بودم، هرچی بیشتر تقلا میکردم بیشتر فرو میرفتم. اشکام شروع به ریختن کردن و بالاخره کار سوهی تموم شد. قبل از اینکه بره گفت: این تازه اولشه خانوم کوچولو.
میتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و اجازه دادم تا جایی که میتونن پایین بریزن. درک نمیکردم. آخه چرا؟
به سمت خونه به راه افتادم،البته میشه گفت تقریبا دویدم. میتونستم نگاه متعجب مردم رو که به من نگاه میکنن حس کنم. به خونه رسیدم. خالی یود، مثل همیشه. سریع رفتم تو اتاقم و در رو بستم و تا میتونستم گریه کردم. انقدر گریه کردم که اشکام خشک شدن.
ساعت حدود پنج غروب بود. یه قیچی برداشتم و رفتم داخل دستشویی. یه نگاه به تصویر خودم تو آینه کردم. خیلی به هم ریخته بودم. قیچی رو گرفتم و آروم آروم موهامو مرتب اصلاح کردم. کمی وضع ظاهریم بهتر شده بود اما...از درون داغون بودم، داغون. ساعت تقریبا هشت شب بود و با صدای باز شدن در، توجهم جلب شد.
ادامه دارد...
با لایک و کامنت های قشنگتون بهم انرژی بدین 🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
سوهی جلو اومد و گفت: ببرینش پشت ساختمون.
+چ...چی؟!
همون پسر جلو اومد و بازوم رو گرفت و منو دنبال خودش کشوند. هرچی تقلا کردم نتونستم خودمو از دستش بیرون بکشم.
واقعا الان به یه نفر که حمایتم کنه نیاز داشتم، یکی که منو از دست این وحشی ها نجات بده. یه دوست، یه رفیق یا... پدرم. اما اون هیچوقت بهم اهمیت نمیداد، هیچوقت. یادمه روزی که کل مدرسه پدرم رو برای اولین بار دیدن. میتونستم پچ پچ هاشون رو بشنوم که میگفتن اون مین یونگی پدر ا.ت هست. چقدر بی احساسه، چقدر رفتارش سرده...
بالاخره رسیدیم به فضای پشتی مدرسه. پر از آت و آشغال و چیزای بی استفاده بود.
-خب خب خب. گفته بودم که ولت نمیکنم.
+تو چته سوهی؟ ها؟ مشکلت چیه؟
اون پسر دستمو بیشتر فشار داد که باعث شد از درد صورتم جمع بشه.
-مشکل؟ من مشکلی ندارم. فقط معتقدم که باید به دخترایی مثل تو یه درس عبرت داده بشه تا دیگه پیش من زبون درازی نکنی. حالا محکم نگهش دارین ببینم بعد از این هم جرات میکنه بی ادبی کنه یا نه.
دو تا پسر اومدن و منو چسبوندن به دیوار و سوهی هم یه قیچی از کیفش در آورد.
+چی... چیکار میخوای بکنی؟! ولم کن عوضی!
بیشتر تقلا کردم ولی اونا محکم تر منو نگه داشتن.
-حالا موهاشو کوتاه میکنم تا ببینم زبونشم کوتاه میشه یا نه.
چشمام از ترس گشاد شده بود و قلبم تند میزد.
سوهی یه دسته از موهامو گرفت و با قیچی تا روی شونه ام بریدشون. انگار توی یه باتلاق گیر کرده بودم، هرچی بیشتر تقلا میکردم بیشتر فرو میرفتم. اشکام شروع به ریختن کردن و بالاخره کار سوهی تموم شد. قبل از اینکه بره گفت: این تازه اولشه خانوم کوچولو.
میتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و اجازه دادم تا جایی که میتونن پایین بریزن. درک نمیکردم. آخه چرا؟
به سمت خونه به راه افتادم،البته میشه گفت تقریبا دویدم. میتونستم نگاه متعجب مردم رو که به من نگاه میکنن حس کنم. به خونه رسیدم. خالی یود، مثل همیشه. سریع رفتم تو اتاقم و در رو بستم و تا میتونستم گریه کردم. انقدر گریه کردم که اشکام خشک شدن.
ساعت حدود پنج غروب بود. یه قیچی برداشتم و رفتم داخل دستشویی. یه نگاه به تصویر خودم تو آینه کردم. خیلی به هم ریخته بودم. قیچی رو گرفتم و آروم آروم موهامو مرتب اصلاح کردم. کمی وضع ظاهریم بهتر شده بود اما...از درون داغون بودم، داغون. ساعت تقریبا هشت شب بود و با صدای باز شدن در، توجهم جلب شد.
ادامه دارد...
با لایک و کامنت های قشنگتون بهم انرژی بدین 🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
- ۲۳۲
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط